بایگانیِ مه 2010

سه حسین درخشان: کدام حسین را مجازات می‌کنید؟

این مطلب یکی از خوانندگان این وبلاگ لطف کرده‌اند فرستادند.

بهانه این نوشته این بود که چند وقت پیش بار دیگر به نوشته » سه مرتضی آوینی» برخوردم. به نظرم این یکی از بهترین نوشته‌های حسین درخشان است. به تقلید از او «سه حسین درخشان» نوشتم تا تحول فکری و شخصتی به صورت منظم درآرم. شاید درک این انقلاب فکری که از دور آشفته به نظر می‌رسد آسان‌تر باشد.

سه حسین درخشان: کدام حسین را مجازات می‌کنید؟

خود حسین درخشان:

حسین از خانواده مذهبی و انقلابی است. پدرش از اعضای موتلفه و عمویش، شهید درخشان، از یاران آیت‌الله بهشتی و طالقانی که سرانجام با هفتاد و دو تن یار شهید بهشتی ترور می‌شود. حسین مدرسه نیکان می‌رفته و اعتقادات شدیدا مذهبی داشته طوری که حتی نمی‌گذاشته نماز شب‌هایش باطل شود و هر شب جمعه در حرم امام دعای کمیل می‌خوانده. طرفدار سفت و سخت حاکمیت بوده و در بیست سالگی عاشق دختری مذهبی می‌شود. خطبه عقد را برایشان ولی‌امر مسلمین جهان آیت‌الله خامنه‌ای می‌خواند. در اینجا اعتقادش عمق زیادی ندارد برای همین رنگ عوض می کند.

کشف دیگری در خود:

حسین دیپلم ریاضی فیزیک می گیرد اما کنکور علوم‌انسانی می‌دهد. می‌خواهد راه شهد مطهری در جامعه ‌شناسی را دنبال کند. علی‌رغم معدل بد امتحان نهایی با رتبه بیست و سه در رشته جامعه جامعه‌شناسی دانشگاه شهد بهشتی قبول می شود. برعکس انتظارش، دانشگاه بسیار کسل‌کننده است. کسی سوداهای او را در سر ندارد. فقط یک مشت مطالب ترجمه‌ای قدیمی به شکل خیلی خشک تدریس می‌شود. جو دوم‌خرداد و دانشگاه رفته رفته اعتقادات حسین را عوض می کند. «قرتی» می‌شود. برای روزنامه‌های اصلاح‌طلب در مورد کامپیوتر و اینترنت که پدیده ای کاملا نو در ایران است می نویسد. از همسرش طلاق می‌گیرد. حالا می‌خواهد سبک زندگی «بخش دیگری» از جامعه را تجربه کند. با همسر جدید نه چندان مذهبی خود ازدواج می‌کند. سربازیش را می خرد. درسش را نیمه‌کاره رها می‌کند تا با همسر جدیدش به کانادا بیاید.

سال‌های اول در غرب نسبت به جامعه جدید خود ذوق زده‌است. با پدیده وبلاگ‌نویسی آشنا می‌شود. از اینکه بدون سردبیر مستقیم می‌تواند با مخاطب ارتباط برقرار کند به وجد می‌آید. وبلاگ‌نویسی پروژه زندگیش می‌شود. «پدرخوانده وبلاگستان» لقب می‌گیرد. سعی در ترویج وبلاگنویسی در ایران می‌کند. کنفرانس‌های زیادی در مورد وبلاگ‌نویسی و خبرنگاری‌ آنلاین در کشورهای مختلف می‌رود. حتی برای کشف دیگری کنجکاویش آنقدر فرا می‌رود که ریسک سفر به اسرائیل را به جان می‌خرد. در آنجا هم از وبلاگنویسی می‌گوید و مردم کشورش دفاع می کند. وقتی به همه جا سرک کشید رفته رفته «تحول» شروع می‌شود.

ادغام در دیگری و بازگشت به خویشتن:

هرچه بیشتر حسین غرب می‌گردد و می‌خواند زرق و برقش بیشتربرایش می‌ریزد. با نوشته‌های ادوارد سعید، فوکو و دریدا آشنا می شود. اورینتالیسم و پسااستعماری می شود گفتمان غالبش. منطق غربی برایش مسخره می‌شود. می‌نویسد «اروپا و آمریکا تا وقتی بر ما قدرت دارند که با قواعد آنها در بازیشان شرکت کنیم. با تعریف آنها از عقلانیت، با تعریف آنها از عدالت و آزادی و با تعریف آنها از حقوق بشر و امنیت و پیشرفت و توسعه و هزار کوفت و زهرمار جهانشمول دیگر. تمام این قدرت به محض سرپیچی ما از پذیرفتن این قواعد و این تعاریف فرو میریزد. کلید دوام سیاسی انقلاب ایران همین سرپیچی از نوعی از دانش است که همیشه سلطه‌ی اروپا و آمریکا را تضمین کرده است.» همچون فوکو جمهوری اسلامی ایران را روح یک جهان بی‌روح و احمدی‌نژاد را قهرمانی استوار در مقابل استعمار و فشار غرب می‌یابد.

حسین سعی می‌کند «دیگری» را هم به مسیر نوری که کشف کرده بکشاند. می‌خواهد قرتی‌ها و غیرمذهبی‌ها با جمهوری‌اسلامی آشتی دهد. برایشان استدلال و تئوری می‌آورد. فعالیت‌های رفرمیستی و حقوق بشری وابسطه به نهادهای غربی را نقد می کند برای همین دشمنان زیادی برای خود درست می کند. دوره فوق لیسانس مطالعات رسانه در دانشگاهی انگلیسی آغاز می‌کند.  حالا ذهنش پر از تئوری‌ها و ایده‌هایی است که می‌تواند ایران را در مقابل فشار و استعمار غرب قوی‌تر کند. فکر می‌کند گفتمانش می تواند قرتی‌ها و غیرمذهبی را بار دیگر به انقلاب امام خمینی جذب کند. قول‌هایی از سوی مقامات دولتی برای زمینه‌ کار رسانه‌ای میگیرد. یک بار دیگر طاقت نمی‌آورد و با آنکه فقط چندماه تا پایان دوره فوق لیسانسش مانده، درسش را ناتمام می‌گذارد.  هرچند احتمال می‌دهد برای سفر به اسرائیل تا سه ماه زندانی شود اما باکش نیست. نمی‌خواهد تا ابد برای این ترس خودش را از روح جهان بی‌روح ممنوع کند. بازمی گردد. با شوق به کشور برمی‌گردد تا خیلی بیشتر از سربازی که خرید برای کشورش سربازی کند.

خانه پدریش در شمال تهران است اما می‌خواهد در شهرری زندگی کند. درست در اوج برنامه‌ریزی برای زندگی در شهرری نیروهای‌امنیتی دستگیرش می‌کنند. از خانواده‌اش می‌خواهد طوری پرونده‌اش را دنبال کنند که بهانه برای فشار بیشتر کشورهای متخاصم به کشورش فراهم نیاید. حسین فکر می‌کند همانطور که جمهوری اسلامی در عرصه خارجی با ونزئلا برای پیشبرد اهدافش متحد شود در عرصه داخلی هم می‌تواند با قرتی‌ها متحد شد. الگویش حزب‌الله لبنان است. گویا این تفکر را دستگیرکنندگانش نداشتند. یا مزه رقابت‌های سیاسی بر  پیشبرد اهداف عالی انقلاب می‌چربید.  نوزده ما از زندانش بدون دادگاه و تفهیم اتهام می گذرد. هم‌بندانش از اخلاق نیکویش در زندان می‌گویند. شخصیت استوارش دربند را می‌ستایند و از صدای دعاهای سوزناکش و اینکه در زندان پیش‌نماز میاستد تعریف می‌کنند.

حسین به خویشتن بازگشت. آوینی به خویشتن بازگشت. آوینی‌ها را نمی‌شود به جرم خطاهای گذشته‌شان مجازات کنید. «میزان حال فعلی افراد است.» اگر سیدشهیدان اهل‌قلم از خیلی از مدعیان برای انقلاب موثرتر نبود، کمتر نبود. حسین الان اگر از خیلی مدعیان مومن‌تر و انقلابی‌تر نباشد، کمتر نیست. چرا باید حال فعلی حسین مجازات شود. حسین به دلیل نفوذش در فضای آنلاین الگوی خیلی‌ها بود. در چرخه بازگشت به خویشتن نباید چوب فرو کرد. خیلی‌ها می خواستند به دنبال او بازگردند. نوزده‌ماه بلاتکلیفی و مصیبت برای حسین و خانواده‌اش نه تنها آن‌ها را نامید کرد بلکه کاملا برعکس فرمان «جذب حداکثری، دفع حداقلی» حضرت آقا بود.


“همه گذشته حسين”

ما آدمها هميشه به يه بخشی از حقيقت آگاهی داريم و تمام قضاوتهامون بر اساس همون آگاهيه. تا حالا براي خيلي ها توضيح دادم. از بازپرس پرونده گرفته تا دوست ها و غير دوست ها. درباره گذشته حسين.
هيچ كدوم از ما ها توي دنياي مجازي تولد نشده ايم. همه ما يه گذشته اي داريم جدا از اين دنيا. حسين هم همين طور.
مشكل اينجاس كه وقتي با كسي آشنا مي شيم، فكر مي كنيم اين آدم از اول خلقتش همين جوري بوده كه ما داريم مي بينيم.معمولا نه مي تونيم تغييرات آينده رو بپذيريم و نه مي تونيم باور كنيم كه توي گذشته اش يه جور ديگه بوده.
خيليا دوست دارن باور كنن كه حسين واقعا همين چيزيه كه خودش مي گه. ولي به خاطر بعضي از چيزهايي كه ديدن نمي تونن تغيير كردن حسين رو بپذيرن.
براي من كه كنار حسين بزرگ شدم، اين تغيير موضع نيست. اين يه جور بازگشته. بازگشت به چيزي كه قبلا هم بوده.حسين دوباره خودش شده. اگه توي هفده هجده سالگيش يه آدم مذهبي و انقلابي بود و با هزار طرح و ايده و آرزو رشته ي تحصيليش رو عوض كرد و درس خوندو به دانشگاه رفت با انگيزه كمك به پيشرفت كشوري كه با جون و دل دوستش داشت،الان دو ر از خامي و جووني اين سالها بعد از پشت سر گذاشتن كلي تجربه يه بار ديگه با انگيزه ي بيشتر اومده تا براي پيشرفت كشورش تلاش كنه. وقتي كه حسين نوشت كه اگه جنگ بشه بر مي گرده و از كشورش دفاع مي كنه خيلي ها مسخرش كردن و بهش خنديدن. خب اونا حسين رو نمي شناسن. مخاطبان وبلاگ حسين و همه كساني كه اون رو از طريق نوشته هاي ده سال گذشته اش مي شناشن، حق دارن فكر كنن چيزي كه مي دونن همه ي گذشته حسينه.
كسي نديده بود كه حسين نماز شب مي خونه،كسي نديده بود كه با چه دقتي نهج البلاغه مي خونه و كنارش يادداشت مي نويسه، كسي دعای كميل خوندن حسين رو نديده بود، كسي نديده بود كه حسين چه شبهايي رو تا سحر توي مرقد امام بوده،  كسی نديده بود كه حسين وقتي دلش مي گرفت به قطعه شهدای گمنام مي رفت…

حسين هيچوقت به حرف هيچ‌کس گوش نمی‌ده

این نوشته همسر سابق حسین لطف‌کرده اند نوشتند. شما هم اگر مطلبی دارید از قسمت تماس با ما می‌تونید بفرستید.

نمی دونم از کجا شروع کنم ولی منم از این و اون میشنوم که حسین زندان نيست. رفته بودم خونه یکی از دوستام و یه نفر می گفت حسین رو تو پمپ بنزين ديدن! همه اين آدمها که راجع به حسين اين حرفها رو می زنند از نزديک نمیشناسنش. من هفت سال با حسین زندگی کردم و یک سال از اون هفت سال رو با خانواده حسين تو خونشون زندگی کردم. من الان نزدیک پنج ساله که از حسين جدا شدم و پارسال دوباره ازدواج کردم. بعضی وقتها احساس گناه می کنم که باعث شدم حسين بياد کانادا. من سالهاست که مسائل ایران رو دنبال نمی کنم و دنبال زندگی خودم هستم. زندگی معمولی مثل همه آدمهای ديگه اينجا. واسه همين هم وقتی از حسين جدا شدم تصمیم گرفتم که با ايرانی ازدواج نکنم. ولی وقتی کسی می گه حسين جاسوسه یا با حکومت همکاری می کنه خندم می گيره. حسين هيچوقت به حرف هيج کس گوش نمی ده. اون کاری رو می کنه که خودش می خواد. اون قدر هم مرتب منظم نيست که کاری رو از قبل برنامه ريزی کنه. یه شب می خوابه و فرداش يک ايده مياد تو سرش و ميوفته دنبالش. ایران رفتنشم احتمالا از همين جا شروع شد. می دونم که يک روزی از زندان مياد بيرون و اينها رو ميخونه. اميدوارم من رو ببخشه که ريزکاری زندگی خصوصی شو می نويسم ولی واقعا حسين نمی تونه حرف کسی رو گوش بده. از اسراييل گرفته تا جمهوری اسلامی. نه حرف من رو گوش می کرد نه حرف باباشو. حسين آدم آزادیه که کاری رو که فکر کنه درسته و دوست داره انجام می ده و معمولا بر اساس پيفانی (يک ايده که يک شب به ذهنش رسيده).
واسه همین هم ما از هم جدا شديم. برای اينکه حسين دنبال ايده هاش بود که مرتب عوض می شد و من می خواستم خونه زندگی درست کنم تو کار پيشرفت کنم پول در بيارم و بچه دار بشم. هيج کدوم اينها به روحيه حسين نمی خورد. خیلی هم راحت اومد و تمام کارهای طلاق رو انجام داد. ازش از اين بابت هميشه متشکرم.
بايد راجع به خانواده حسين هم بنويسم. مدتی که من با اونها زندگی کردم بهترين روزهای عمرم نيست برای اينکه خانواده هامون خيلی با هم فرق داشتن. برای يک دختر بيست و يک ساله که تابستون ها مو ميومدم کانادا با خانواده کاملا غير مذهبیٓ، زندگی کردن با خانواده حسين آسون نبود. ولی مادر و پدر حسين واقعا آدمهای خوبین و خواهر و برادرش رو من هنوز مثل خواهر و برادر خودم دوست دارم. هفته ای نمی گذره که من بهشون فکر نکنم. به رنجی که می کشن به غصه ای که برای حسين می خورن.
شايد اگه با من نمی آمد تورنتو هيچ وقت زندان نمی افتاد. يادمه به من می گفت که از زندان رفتن می ترسه. وقتی شنيدم رفته زندان مدتها تصورش می کردم توی انفرادی و اينکه چه جوری اين همه مدت بدون اینترنت می تونه زندگی کنه. می دونم نداشتن کامپیوتر و کتاب و روزنامه هم نوعی شکنجه روحی براشه. حالا هم که جام جهانی شروع می شه دلم می سوزه که نمی تونه ببينه بازی هارو. واسه اون کسی که می خواست بدونه طرفدار کدوم تيمه… حسين طرفدار آلمانه. از همون اولش هم باهم فرق داشتيم.

امام حسین هم از حر گذشت، گناه من از حر بیشتر است؟

این عکس یکی از کامنت‌گذاران برای مطلب آقای مفتاح گذاشتند که حسین را در غرفه مقاومت اسلامی نمایشگاه رسانه‌های دیجیتال چند روز پیش از دستگیری نشان می‌دهد.

«باورش سخت بود که حسین درخشان می‌خواست همه گذشته‌اش را نادیده بگیرم. نهایتاً حرفی زد که دهان من بسته شد: امام حسین هم از حر گذشت، گناه من از حر بیشتر است؟»


کاش بازجوها خودشان را جای متهم می‌گذاشتند

این مطلب ابتدا در وبلاگ آذرباد توسط آقای محمدصالح مفتاح نوشته شده. شما هم اگر مطلبی دارید از قسمت تماس با ما می توانید برای ما بفرستید.

حسین درخشان را یک‌بار بیشتر ندیدم. در بخش اینترنت نمایشگاه رسانه های دیجیتال بودم و حسین آن روز آمد. راستش من با توجه به سابقه نمی‌توانستم بی‌توجه به آن کارها و آن سابقه و گذشته یک‌باره او را یک آدم حزب‌اللهی دو آتشه بدانم. چند دقیقه‌ای باهاش بودم. و رفت. چند دقیقه بعد او را در غرفه مقاومت اسلامی دیدم. ناراحت شدم و به دعوت مسئول غرفه رفتم و ساعتی با حسین بحث کردم.

باورش سخت بود که حسین درخشان می‌خواست همه گذشته‌اش را نادیده بگیرم. نهایتاً حرفی زد که دهان من بسته شد: امام حسین هم از حر گذشت، گناه من از حر بیشتر است؟ دیگر چیزی نگفتم. گفتم باید زمان بگذرد تا معلوم شود…

البته زمانی نگذشت که دستگیر شد. کسی مسئولی دستگیری‌ش را هم نپذیرفت. منتظر بودم آزاد شود تا بحث را ادامه دهیم.

آزاد نشد. چند ماه بعد در جلسه‌ای که برای تقدیم شکایت از سران رژیم صهیونیستی به دادستان تهران (مرتضوی) داشتیم از او درباره حسین پرسیدم. گفت که تا چند روز دیگر در این باره مصاحبه‌ای خواهد داشت. اتهام را سب‌النبی ذکر کرد. چند روز قبل از آن هم همین حرف را سخنگوی دستگاه قضا گفته بود.

امیدوار بودم قبل از نوروز ۸۸ خبری برسد؛ اما نرسید. دکتر الهام را هم در خرداد ۸۸ دیدم. با او هم حرف زدم، هرچند او در جریان پرونده بود، اما کاری از پیش نبرد. فقط به یک نکته بسنده کرد که به نظرم حسین درخشان نباید در زندان باشد.

آخرین بار حمزه غالبی برای من از حسین درخشان پیغام آورد که خواسته بود برایش کاری کنم. آن موقع می‌دانستم که اتهام اصلی‌ش چیست. وکیل‌ش هم استاد خودم بود. گفته بود سختی زندان زیاد است و اگر می‌توانم کاری کنم که پرونده‌اش به دادگاه برود.

نمی‌دانم چرا به من پیغام داده بود. حسین درخشان در آن آخرین و البته اولین دیدارمان ادعا می‌کرد که من را نمی‌شناسد، اما حالا برای من پیغام فرستاده بود. احساس مسئولیت می‌کردم.

سراغ وکیل‌ش رفتم. اما به مقتضای حرفه‌اش از دادن اطلاعات طفره رفت. اما گفت که پرونده تا یک هفته دیگر به دادسرا می‌رود و مشکلات زندان هم کم شده است.

هفته‌ها گذشت و باز اثری پیدا نشد. باز سئوال کردم و باز همان جواب: هفته‌ی آینده به دادسرا می‌رود.

من نمی‌گویم که حسین درخشان بی‌گناه است، شاید گناهان سختی هم داشته باشد؛ اما شرع و قانون اقتضا می‌کند که پرونده‌اش به دادگاه برود. حکم عادلانه‌ای برایش صادر شود. اما سختی دادن بیهوده به کسی که در زندان است، هیچ معنای خوبی ندارد. کاش بازجوها خودشان را جای متهم می‌گذاشتند و بعد …

روح عصیان‌گر حسین

این مطلب ابتدا در وبلاگ گردباد توسط آقای حمیدرضا علاقه‌بند نوشته شده. شما هم اگر مطلبی دارید از قسمت تماس با ما می توانید برای ما بفرستید.

من حسین درخشان دوست دارم. از آن روح عصیان‌گر که دنیای مدرن، دوست دختر پاریسی و شراب فرانسه را ول می‌کند و می‌آید ایران می‌رود توی ری دنبال خانه‌ی نقلی می‌گردد خیلی خوشم می‌آید. من این شورش دوست دارم، این یاغی‌گری که می‌داند اگر بیاید ایران حتمن دستگیر می‌شود و هیچ رحمی بهش نمی‌شود ولی پا می‌شود و می‌آید خوشم می‌آید.

این روزها که خیلی‌ها به این در و آن در می‌زنند که به هر طریقی از ایران خارج شوند، تا بشوند نوکر خارجی‌ها. بازگشت حسین به خاک مادری، خیلی حرف دارد. برای همین است اون خیلی‌ها که با هر ضرب و زوری از ایران خارج شدند متهمش می‌کنند وقایع یک سال اخیر به کارگردانی او است.

من یاد روزی می‌اندازد که پاشدم رفتم سربازی، تمامی بچه‌هایی که می‌شناسم سربازی‌شان را خریدند ولی من حاضر نشدم سربازی‌م با پول طاق بزنم. همین الان هم خیلی‌ها که جرات سربازی رفتن ندارد حاضر هستن ۱۰۰ میلیون تومان بدهند که سربازی‌شان را بخرند، ولی من رفتم سربازی. همان‌طور که هودر آمد ایران.

حسین یک روز آزاد می‌شوی می‌آیی می‌رویم کوچه عربا، روبروی شمس‌العماره می‌نشنیم فلافل می‌زنیم، بعد بد برایت تعریف می‌کنم، می‌دونم چی کشیدی. بهت تهمت زدن توی خانه نیاوران نشسته‌ای کودتای ۸۸ را رهبری می‌کنی. ولی من که می‌دانم زندان خیلی درد دارد و درد از هر طرف بنویسی باز همان است.

حکومت یک سال در تمام رسانه‌ها اعلام کرد كسانی را كه قصد براندازی نظام را داشته‌اند دستگير كرده‌ است. شب عید كه شد، همه آنها را كه عاملان اصلی فتنه (سعید حجاریان، مصطفی تاج‌زاده، سعید شریعتی، محمدعلی ابطحی، و…) می‌خواند آزاد کرد، اما حسين درخشان هنوز از نظر حکومت مستحق آزادی نیست! چرا؟ چون از كسانی كه حکومت آنها را برانداز می‌نامد جرمش سنگین‌تر است؟! چون به دامن وطن با پای خودش بازگشته؟! چون از نظر دشمنان، حامی نظام و دولت اسلامی بوده؟! چرا؟

آقای جمهوری اسلامی یعنی حسین درخشان جرمش از محمدعلی ابطحی هم بیشتر است؟! بابا ممدلی را کی آزاد کردید پس چرا هودر آزاد نمی‌شود؟ اگر یک روز حسین درخشان ببینم حتمن برایش خیلی حرف می‌زنم. بهش خواهم گفت: هی پسر من با اسراییل رفتن تو موافق نیستم. ولی این دلیل نمی‌شود که دوستت نداشته باشم.

فوتبال دوباره عالم گیر خواهد شد. جمعه ۲۱ خرداد ۱۳۸۹ آغاز جام جهانی فوتبال است. مسابقاتی که از آن می‌توان به عنوان فستیوالی هیجان انگیز نام برد. فوتبال چه راز و رمزی دارد که میلیاردها نفر را در سراسر جهان معطوف به خود کرده است؟ کاش حداقل می‌دانستم حسین جان طرفدار کدام تیم هستی؟

این عدالت برای حسین درخشان وبلاگ رسمی خانواده و دوستان حسین درخشان برای اطلاع‌رسانی و پیگری وضعیت او است.  هودر بيش از ۶۰۰ روز در زندان است. و ما بيرون زندان «هر روز» منتظرش بوده‌ايم. به قول پدر هودر: اگر از خانواده ما حق آزادی فرزندمان را برای عید دوم هم ندادید، قضاوتش با خدا و وعده ما به روز حساب. لااقل این را بگویید كه حسین و ما قرار است چند روز، چند ماه و يا احيانا چند سال دیگر در این بلاتكلیفی بمانیم؟ نظام اسلامی كه قرار است پناه شهروندان باشد، از عذاب‌ كشیدن یک خانواده منتظر چه سودی عایدش می‌شود؟

داشتم این وبلاگ که خواهر حسین زده می‌خواندم، بعد وسطش یهو یاد این افتادم کاش اسم وبلاگ عدالت برای حسین بود. آخ تنم لرزید. خیلی حس دارد. برای امام حسین (ع) خون خدا هم عدالت الهی تا این لحظه اجرا نشده. و ما منتظر منتقمین خون حسینیم. یا لثارت الحسین.

همه‌جا به حسین شک دارند

مطلب زیر را مادرِ خانم نازلی کاموری از دوستان نزدیک حسین در کانادا لطف کرده‌اند نوشته‌اند. شما هم اگر نوشته‌ای در مورد حسین دارید از قسمت تماس با ما می توانید ارسال کنید.

با زنگ تلفن از خواب بیدار شدم دخترم نازلی بود ساعت را نگاه کردم نزدیک ۲ نصف شب است. نگران شدم. گفتم چی شده، گفت مامان حسین را به آمریکا راه ندادند و دم مرز سرگردان شده پول هم ندارد که بر گردد. ظاهرا، اسمش را گوگل کرده‌بودند و به خاطر مطالب وبلاگش توسط افسرهای آمریکایی سه ساعت بازجویی شده بود و نهایتا اجازه نداده بودن به آمریکا برگرده. گفتم حاضرشو من تا ۲۰ دقیقه اونجا هستم.  وقتی رسیدم دیدم یک دوست مشترک حسین و دخترم منتظر هستند، هر چه اصرار کردم که شما برو پیش خانومت بخواب صبح دانشگاه داری، ما می‌رویم قبول نکرد گفت تنها بدون مرد این وقت شب درست نیست. سه تائی حرکت کردیم. از تورنتو تا نیاگارا بچه‌ها راجع به حسین شوخی می‌کردند و می‌خندیدند.

بعد جدایی حسین از خانومش برای مدت کوتاهی حسین میتوانست از بیمه مشترک استفاده کند و از نیویورک آمده بود دندانپزشکی که دندانش را درست کند که موقع برگشت به آمریکا این مشکل براش پیش آمد. جالبه که همه جا به این بنده خدا برای اینکه بدون سانسور و محافظه‌کاری حرف از عقایدش را می‌زد شک دارند. به هر حال سوارش کردیم و برگشتیم . در راه صبحانه خوردیم و کلی صحبت کردیم. حال این روزها که می گویند حسین جاسوس است خنده ام میگیرد، از کی تا حالا جاسوس بی پول کار می کند و با اتوبوس سفر می رود و پول دندانپزشکی ندارد. به هر حال امیدوارم همه بی گناهان آزاد شوند و عدالت اجرا شود.

امکان ندارد حسین زندانی باشد

این نوشته کامنت گذاری برای پست «ماجرای بازداشت» نوشته که حیفمان آمد فقط در قسمت کامنت‌ها بماند.

حسین عزیز! برای خودت می‌نویسم؛ با بغض. و امیدوارم روزی در جایی امن، هر جا که خودت دوست داری، این نوشته را بخوانی و بعد، برای نزدیک‌ترین کسی که کنارت هست، ادای من را وقتی با حال آشفته وارد سلول شدم، در بیاوری و بخندی؛ بخندید.
تابستان پارسال بود که با دوستی حرف می‌زدم؛ و می‌گفتم حسین امکان ندارد زندان باشد. در خانه‌ای امن است و مشغول هم‌کاری. دوست‌م گفت یک درصد احتمال بده که اشتباه بکنی. گفتم نه! صد در صد همین است. حسین در زندان نیست.
و روزگار چه‌قدر بی‌رحمانه گوش آدم سربه‌هوا و بی‌انصاف را می‌کشد. هفته‌ی بعدش، من در بی‌پناهی مطلق وارد بند دو الف شد. در یکی از سلول‌ها به روی‌م باز شد و آشفته و کتک‌خورده رفتم تو و گوشه‌ای نشستم تا نفس‌م سرجای‌ش بیاید.
کسی که وسط سلول نشسته بود کنار دو نفر دیگر، گفت خودمان را معرفی کنیم. من حسین هستم. و چند دقیقه بعد، گفت فامیل‌های‌مان را نگفتیم. من درخشان هستم. من مات و متحیر شدم از کنار هم گذاشتن آن اسم کوچک و این نام‌خانواده‌گی. گفتم همون حسین درخشان معروف؟
حسین با سر از ته تراشیده شده و ریش، مثل عکس‌هایی که ازش دیده بودم، نبود. باید نام‌ و نام‌خانواده‌گی‌اش را می‌گفت تا بشناسم‌ش.
گفتم شما که الان باید تو نیاورون باشی! تعجب کرد. گفت منظورت خونه‌مونه؟ تو قلهک! و بعد برای‌ش جریان آن شایعه و باور عمومی‌اش را گفتم. از یک طرف خوش‌حال بود که بالاخره بین کسانی که به سلول‌ش آمده‌اند یکی پیدا شده که اهل اینترنت باشد و بشناسدش- هم‌سلولی‌های قبلی‌اش هیچ‌کدام حسین درخشان را نمی‌شناختند- و از طرف دیگر اخبارم برای‌ش اخبار دل‌نشینی نبود.
و زنده‌گی موقت من در آن سلول کنار حسین درخشان آغاز شد. کاری به اندیشه‌های‌ش ندارم که در نقطه‌ی مقابل من قرار داشت. من فقط می‌توانم آدمی را به یاد بیاورم که با قاطعیت انسان بود. که با مهربانی، هم‌سلولی مخالف تازه‌واردش را زیر پر و بال‌ش می‌گرفت، راه و چاه بهتر تاب آوردن زندان را یادش می‌داد و همیشه  خوراکی‌های‌ش- او اجازه‌ی خرید داشت- به زور هم که شده، تقسیم می‌کرد.
روحیه‌ی خوب حسین، که نزدیک به 9 ماه انفرادی تحمل کرده بود، عجیب بود؛ آن هم برای ما که تازه‌وارد بودیم و معلوم بود که زود هم می‌رویم.
حسین همیشه وقتی ناراحتی و دلهره‌ی ما را از زیاد ماندن در زندان می‌دید، می‌گفت: زود آزاد می‌شید… و بعد برای دل‌داری بیش‌تر و برای شوخی با آن تفسیر معروف از دادگاه اصلاح‌طلبان ادامه می‌داد مثل این‌که یادت رفته که من کیفرخواست می‌نویسم!
حسین کتاب می‌خواند- اگر کتابی بود- و یک داستان و یک مطلب طنز برای سایت از دست رفته‌اش چلغوز هم نوشته بود. گهگاه نقاشی می‌کشید و از طرح‌های غریب‌ش نظیر ساختن فیلم مستند و باز کردن کافه با ما حرف می‌زد. انگار نه انگار که در زندان است و آینده‌اش نامعلوم.
حسین در آن چند روزی که من هم‌سلول‌ش بودم، فقط یک‌بار گریست. آن هم دقیقا روزی که صبح‌ش خیلی خوش‌حال بود. قرار بود برود به دادگاه. قرار بود خانواده‌اش را ببیند. اجازه دادند ریش‌ش را بزند. با خوش‌حالی رفت و با مقدار زیادی آذوقه و چند کتاب که خانواده‌اش آورده بودند، برگشت.
شب شد و حسین با صوت زیبای‌ش دعا می‌خواند و لابه‌لای‌ش هق‌هق گریه می‌کرد و تنها ناراحتی‌اش خانواده‌اش بود؛ که همان روز پدرش را دیده بود که لاغرتر از قبل شده بود.
اول هفته‌ای که ما آزاد شدیم، حسین گفت آخر هفته‌ همه‌ی شما رفته‌اید و فقط من مانده‌ام. ما یکی‌یکی آزاد شدیم. وقت رفتن هر کدام از ما، شاید بیش‌تر از خودمان، حسین خوش‌حال بود. لابد منتظر بود و روزی را می‌دید که دریچه‌ی سلول باز بشود و یکی از همان مراقب‌ها با صدایی که دیگر برای حسین آشناست، بگوید 66 وسایل‌ت‌و جمع کن!
مطمئن‌م و شک نمی‌کنم، همان‌طور که برای ما آن دریچه باز شد و وسایل موقت‌مان را جمع کردیم و از درهای کوچک و بزرگ بیرون آمدیم و به شهرمان و خانواده‌ی‌مان رسیدیم، حسین هم در یک روز خوب، وسایل‌ش را جمع می‌کند و می‌آید داخل همین شهری که ما در آن نفس می‌کشیم.
فقط امیدوارم در آن روز، همه‌ی ما کمی، فقط کمی در قضاوت‌های‌مان انصاف داشته باشیم. این را من دارم می‌گویم و می‌نویسم که یک هفته قبل از این‌که حسین را با چشم‌های خودم ببینم، درباره‌اش بدترین و غلط‌ترین قضاوت را می‌کردم اما شاید خواست روزگار این بود که
برای فهم دشوار بودن قضاوت درباره‌ی دیگران، سخت‌ترین و صعب‌ترین راه ممکن را طی کنم.

سوالات خود را بپرسید

حسین همیشه علاقه داشت از تکنولوژی روز برای رسوندن پیامش خلاقانه استفاده کنه. حالا  که اکثر رسانه‌های خبری و گروهی در این نوزده ماه ‹بازداشت موقت› حسین به هر دلیلی به وضعیت او کم توجهی کردند، تصمیم گرفتیم به خیلی از سوال‌ها و شایعاتی که در این مدت ایجاد شده بود، مستقیم در این وبلاگ جواب بدیم. از قسمت تماس با ما شما می تونید سوال‌هاتون رو  بپرسید تا ما جواب بدهیم. الویت به پاسخ سوالاتی است که بیشتر پرسیده بشه.

ماجرای بازداشت

روز جمعه دهم آبان ماه سال هشتادو هفت بود كه با حسين و پدر و مادرم به شهر ري رفتيم.با مترو. خوشحال بود. كلي طرح و ايده توي سرش بود. تمام طول راه داشت از طرحهاش براي تشويق جوونا براي زنگي كردن توي شهر ري حرف مي زد. از هواي شهر ري تعريف مي كرد.بعد از حرم رفتيم توي خيابونها و كوچه هاي اون اطراف. دنبال خونه بود. به چند تا بنگاهي هم سر زديم. داشت براي يه حياط نقلي نقشه مي كشيد.
بعد از غروب برگشتيم خونه.تلويزيون برنامه مستقيم آبادي رو داشت نشون مي داد. كلي هم از اون برنامه تعريف كرد .
شنبه عصر هر چي به خونه پدرم زنگ زدم كسي جواب نداد. نگران شده بودم. شب دوباره زنگ زدم ديدم مامان گريه مي كنن. گفتن اومدن بردنش.
شش نفر.مامان و حسين تنها بودن. مامان اولش نخواستن اجازه بدن كه بيان تو. ولي اونا حكم داشتن.
حسين خودش مياد دم در و بهشون سلام مي كنه.تلفن ها رو قطع مي كنن و يه مدتي مي رن توي اتاق با حسين. وسايل حسين و يه سري از وسايل خونه رو جمع مي كنن و يه برگه به مامان مي دن كه اگه تا فردا شب نيمد بياين به اين آدرس.

الان حدود ششصد روز از اون روز مي گذره و پدر و مادر من هر چند روز يه بار به اون آدرس سر مي زنن. به اميد اينكه حسين بياد خونه.

صفحهٔ بعد »


این عکس آخرین عکس حسین پیش از بازداشت در حرم شاه‌عبدالعظیم است. بعد از دو سال بازداشت موقت حکم بدومی 19.5 سال زندان براش صادر شده است. ـ


دنبال‌کردن

هر نوشتهٔ تازه‌ای را در نامه‌دان خود دریافت نمایید.