ماجرای بازداشت

روز جمعه دهم آبان ماه سال هشتادو هفت بود كه با حسين و پدر و مادرم به شهر ري رفتيم.با مترو. خوشحال بود. كلي طرح و ايده توي سرش بود. تمام طول راه داشت از طرحهاش براي تشويق جوونا براي زنگي كردن توي شهر ري حرف مي زد. از هواي شهر ري تعريف مي كرد.بعد از حرم رفتيم توي خيابونها و كوچه هاي اون اطراف. دنبال خونه بود. به چند تا بنگاهي هم سر زديم. داشت براي يه حياط نقلي نقشه مي كشيد.
بعد از غروب برگشتيم خونه.تلويزيون برنامه مستقيم آبادي رو داشت نشون مي داد. كلي هم از اون برنامه تعريف كرد .
شنبه عصر هر چي به خونه پدرم زنگ زدم كسي جواب نداد. نگران شده بودم. شب دوباره زنگ زدم ديدم مامان گريه مي كنن. گفتن اومدن بردنش.
شش نفر.مامان و حسين تنها بودن. مامان اولش نخواستن اجازه بدن كه بيان تو. ولي اونا حكم داشتن.
حسين خودش مياد دم در و بهشون سلام مي كنه.تلفن ها رو قطع مي كنن و يه مدتي مي رن توي اتاق با حسين. وسايل حسين و يه سري از وسايل خونه رو جمع مي كنن و يه برگه به مامان مي دن كه اگه تا فردا شب نيمد بياين به اين آدرس.

الان حدود ششصد روز از اون روز مي گذره و پدر و مادر من هر چند روز يه بار به اون آدرس سر مي زنن. به اميد اينكه حسين بياد خونه.

Advertisements

7 Responses to “ماجرای بازداشت”


  1. 1 sabz مه 27, 2010 در 9:07 ب.ظ.

    salam man 10ruzi ba hosein ham band budam hatam beshoma gofteh moratab peigiri mosahebeh konid ba har nashriyeh va har khabargozari va har shabakeh hatman mosahebeh va geleh konid moratab ba mailam tamas dashteh bashi albate man ba shahid derakhshan tazeh dust shodeh budam shahid shod batashakor

  2. 2 شادی مه 27, 2010 در 11:36 ب.ظ.

    خدا در تحمل این دوری به شما صبر بده و به امید ازادیش

  3. 3 شادی مه 27, 2010 در 11:37 ب.ظ.

    راستی من فکر می کنم اگر اجازه بدین مردم با کامنت سوال بپرسند بهتره چون خیلیها دوست ندارن ایمیل بزنن و نامشون فاش شه.
    ————————————————————————————
    متاسفانه ایمیل کارآمدترین طریقه تا سوالات منظم بررسی بشه و جلوی هرزه‌نگاری گرفته بشه. ایمیل‌ها نزد ما محفوظ می‌مونه.

  4. 4 ناشناس مه 28, 2010 در 3:12 ب.ظ.

    با سلام

    من تقریبا همه بخش های این وب نوشت رو خوندم. خصوصا از همه جالب تر و مشخص تر همون ویدئوی «جرا حسین به ایران بازگشت» هست به نظرم.

    با حرف هایی که خودش داره میزنه فقط میشه بعنوان یه خواهر یا برادر یا خانواده براش اینقدر نگران بود نه کس دیگه! کسیه که خودش داره از ناناز و دوست داشتنی بودن آقای احمدی نزاد صحبت میکنه و خاتمی رو محکوم میکنه به غیر دموکرات بودن. خودشه که با توهین به شعور مخاطب ادعا میکنه با به دست اوردن اطلاعاتی جدید نظرش 180 درجه عوض شده(به قول خودش مصداق ها. یعنی بازی با کلمات)؛

    به هر ترتیب انتخابیه که خودش کرده و این انتخاب بر اساس براورد و رابطه ای بوده که با سیستم داشته. احتمالا اگر واقعا در شرایط بدی باشه که بازم به بدی شرایط خیلی از جوونای ایرانی نیست، تازه متوجه ناناز بودن اقای احمدی نزاد و دموکراسی و آزادی خواهی ایشون میشه.

    برای شما به عنوان خانواده ایشون آرزو دارم پروندش به جریان بیفته و بتونه برگرده و دوریش بیش از این آزارتون نده.

  5. 5 محفوظ مه 28, 2010 در 3:20 ب.ظ.

    حسین عزیز! برای خودت می‌نویسم؛ با بغض. و امیدوارم روزی در جایی امن، هر جا که خودت دوست داری، این نوشته را بخوانی و بعد، برای نزدیک‌ترین کسی که کنارت هست، ادای من را وقتی با حال آشفته وارد سلول شدم، در بیاوری و بخندی؛ بخندید.
    تابستان پارسال بود که با دوستی حرف می‌زدم؛ و می‌گفتم حسین امکان ندارد زندان باشد. در خانه‌ای امن است و مشغول هم‌کاری. دوست‌م گفت یک درصد احتمال بده که اشتباه بکنی. گفتم نه! صد در صد همین است. حسین در زندان نیست.
    و روزگار چه‌قدر بی‌رحمانه گوش آدم سربه‌هوا و بی‌انصاف را می‌کشد. هفته‌ی بعدش، من در بی‌پناهی مطلق وارد بند دو الف شد. در یکی از سلول‌ها به روی‌م باز شد و آشفته و کتک‌خورده رفتم تو و گوشه‌ای نشستم تا نفس‌م سرجای‌ش بیاید.
    کسی که وسط سلول نشسته بود کنار دو نفر دیگر، گفت خودمان را معرفی کنیم. من حسین هستم. و چند دقیقه بعد، گفت فامیل‌های‌مان را نگفتیم. من درخشان هستم. من مات و متحیر شدم از کنار هم گذاشتن آن اسم کوچک و این نام‌خانواده‌گی. گفتم همون حسین درخشان معروف؟
    حسین با سر از ته تراشیده شده و ریش، مثل عکس‌هایی که ازش دیده بودم، نبود. باید نام‌ و نام‌خانواده‌گی‌اش را می‌گفت تا بشناسم‌ش.
    گفتم شما که الان باید تو نیاورون باشی! تعجب کرد. گفت منظورت خونه‌مونه؟ تو قلهک! و بعد برای‌ش جریان آن شایعه و باور عمومی‌اش را گفتم. از یک طرف خوش‌حال بود که بالاخره بین کسانی که به سلول‌ش آمده‌اند یکی پیدا شده که اهل اینترنت باشد و بشناسدش- هم‌سلولی‌های قبلی‌اش هیچ‌کدام حسین درخشان را نمی‌شناختند- و از طرف دیگر اخبارم برای‌ش اخبار دل‌نشینی نبود.
    و زنده‌گی موقت من در آن سلول کنار حسین درخشان آغاز شد. کاری به اندیشه‌های‌ش ندارم که در نقطه‌ی مقابل من قرار داشت. من فقط می‌توانم آدمی را به یاد بیاورم که با قاطعیت انسان بود. که با مهربانی، هم‌سلولی مخالف تازه‌واردش را زیر پر و بال‌ش می‌گرفت، راه و چاه بهتر تاب آوردن زندان را یادش می‌داد و همیشه خوراکی‌های‌ش- او اجازه‌ی خرید داشت- به زور هم که شده، تقسیم می‌کرد.
    روحیه‌ی خوب حسین، که نزدیک به 9 ماه انفرادی تحمل کرده بود، عجیب بود؛ آن هم برای ما که تازه‌وارد بودیم و معلوم بود که زود هم می‌رویم.
    حسین همیشه وقتی ناراحتی و دلهره‌ی ما را از زیاد ماندن در زندان می‌دید، می‌گفت: زود آزاد می‌شید… و بعد برای دل‌داری بیش‌تر و برای شوخی با آن تفسیر معروف از دادگاه اصلاح‌طلبان ادامه می‌داد مثل این‌که یادت رفته که من کیفرخواست می‌نویسم!
    حسین کتاب می‌خواند- اگر کتابی بود- و یک داستان و یک مطلب طنز برای سایت از دست رفته‌اش چلغوز هم نوشته بود. گهگاه نقاشی می‌کشید و از طرح‌های غریب‌ش نظیر ساختن فیلم مستند و باز کردن کافه با ما حرف می‌زد. انگار نه انگار که در زندان است و آینده‌اش نامعلوم.
    حسین در آن چند روزی که من هم‌سلول‌ش بودم، فقط یک‌بار گریست. آن هم دقیقا روزی که صبح‌ش خیلی خوش‌حال بود. قرار بود برود به دادگاه. قرار بود خانواده‌اش را ببیند. اجازه دادند ریش‌ش را بزند. با خوش‌حالی رفت و با مقدار زیادی آذوقه و چند کتاب که خانواده‌اش آورده بودند، برگشت.
    شب شد و حسین با صوت زیبای‌ش دعا می‌خواند و لابه‌لای‌ش هق‌هق گریه می‌کرد و تنها ناراحتی‌اش خانواده‌اش بود؛ که همان روز پدرش را دیده بود که لاغرتر از قبل شده بود.
    اول هفته‌ای که ما آزاد شدیم، حسین گفت آخر هفته‌ همه‌ی شما رفته‌اید و فقط من مانده‌ام. ما یکی‌یکی آزاد شدیم. وقت رفتن هر کدام از ما، شاید بیش‌تر از خودمان، حسین خوش‌حال بود. لابد منتظر بود و روزی را می‌دید که دریچه‌ی سلول باز بشود و یکی از همان مراقب‌ها با صدایی که دیگر برای حسین آشناست، بگوید 66 وسایل‌ت‌و جمع کن!
    مطمئن‌م و شک نمی‌کنم، همان‌طور که برای ما آن دریچه باز شد و وسایل موقت‌مان را جمع کردیم و از درهای کوچک و بزرگ بیرون آمدیم و به شهرمان و خانواده‌ی‌مان رسیدیم، حسین هم در یک روز خوب، وسایل‌ش را جمع می‌کند و می‌آید داخل همین شهری که ما در آن نفس می‌کشیم.
    فقط امیدوارم در آن روز، همه‌ی ما کمی، فقط کمی در قضاوت‌های‌مان انصاف داشته باشیم. این را من دارم می‌گویم و می‌نویسم که یک هفته قبل از این‌که حسین را با چشم‌های خودم ببینم، درباره‌اش بدترین و غلط‌ترین قضاوت را می‌کردم اما شاید خواست روزگار این بود که برای فهم دشوار بودن قضاوت درباره‌ی دیگران، سخت‌ترین و صعب‌ترین راه ممکن را طی کنم.

  6. 6 مجید والی‌پور مه 28, 2010 در 6:54 ب.ظ.

    امیدوارم آقای حسین درخشان هر چه سریعتر آزاد بشوند. فکر میکنم ۶۰۰ روز در زندان بودن بدون تشکیل دادگاه برخلاف قانون اساسی باشد.

  7. 7 شادی مه 29, 2010 در 2:17 ق.ظ.

    ببخشید اخه اگر قراره هرزه نگاری کنن که منتظر نمی شن شما اجازه بدین. همین جا چاپ می کنند. شما هم که تایید می کنید کامنتها رو برای چاپ پس نگرانی نباید داشته باشین. حالا به هر حال این نظر منه شما صلاح کار خودتون رو بهتر می دونین. توی این مملکت ادم به برادر خودش هم اعتماد نداره چه برسه به یه وبلاگ که برای ازادی یک زندانی سیاسی زده شده. اصلا فکر نمی کنین منی که به این سیستم به کل بی اعتمادم فکر خواهم کرد که این وبلاگ هم یه عامل نفوذیه؟
    من خودم سوالی داشتم و با این کامنتی که این بالا هست و شما هم در متن چاپ کردید پررنگ تر شد اما به احترام خواسته تون اینجا نمی نویسمش و جرات ایمیل زدن هم ندارم. باز هم براتون صبر ارزو می کنم و امیدوارم عزیزتون به زودی ازاد بشه.


Comments are currently closed.




%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: