امکان ندارد حسین زندانی باشد

این نوشته کامنت گذاری برای پست «ماجرای بازداشت» نوشته که حیفمان آمد فقط در قسمت کامنت‌ها بماند.

حسین عزیز! برای خودت می‌نویسم؛ با بغض. و امیدوارم روزی در جایی امن، هر جا که خودت دوست داری، این نوشته را بخوانی و بعد، برای نزدیک‌ترین کسی که کنارت هست، ادای من را وقتی با حال آشفته وارد سلول شدم، در بیاوری و بخندی؛ بخندید.
تابستان پارسال بود که با دوستی حرف می‌زدم؛ و می‌گفتم حسین امکان ندارد زندان باشد. در خانه‌ای امن است و مشغول هم‌کاری. دوست‌م گفت یک درصد احتمال بده که اشتباه بکنی. گفتم نه! صد در صد همین است. حسین در زندان نیست.
و روزگار چه‌قدر بی‌رحمانه گوش آدم سربه‌هوا و بی‌انصاف را می‌کشد. هفته‌ی بعدش، من در بی‌پناهی مطلق وارد بند دو الف شد. در یکی از سلول‌ها به روی‌م باز شد و آشفته و کتک‌خورده رفتم تو و گوشه‌ای نشستم تا نفس‌م سرجای‌ش بیاید.
کسی که وسط سلول نشسته بود کنار دو نفر دیگر، گفت خودمان را معرفی کنیم. من حسین هستم. و چند دقیقه بعد، گفت فامیل‌های‌مان را نگفتیم. من درخشان هستم. من مات و متحیر شدم از کنار هم گذاشتن آن اسم کوچک و این نام‌خانواده‌گی. گفتم همون حسین درخشان معروف؟
حسین با سر از ته تراشیده شده و ریش، مثل عکس‌هایی که ازش دیده بودم، نبود. باید نام‌ و نام‌خانواده‌گی‌اش را می‌گفت تا بشناسم‌ش.
گفتم شما که الان باید تو نیاورون باشی! تعجب کرد. گفت منظورت خونه‌مونه؟ تو قلهک! و بعد برای‌ش جریان آن شایعه و باور عمومی‌اش را گفتم. از یک طرف خوش‌حال بود که بالاخره بین کسانی که به سلول‌ش آمده‌اند یکی پیدا شده که اهل اینترنت باشد و بشناسدش- هم‌سلولی‌های قبلی‌اش هیچ‌کدام حسین درخشان را نمی‌شناختند- و از طرف دیگر اخبارم برای‌ش اخبار دل‌نشینی نبود.
و زنده‌گی موقت من در آن سلول کنار حسین درخشان آغاز شد. کاری به اندیشه‌های‌ش ندارم که در نقطه‌ی مقابل من قرار داشت. من فقط می‌توانم آدمی را به یاد بیاورم که با قاطعیت انسان بود. که با مهربانی، هم‌سلولی مخالف تازه‌واردش را زیر پر و بال‌ش می‌گرفت، راه و چاه بهتر تاب آوردن زندان را یادش می‌داد و همیشه  خوراکی‌های‌ش- او اجازه‌ی خرید داشت- به زور هم که شده، تقسیم می‌کرد.
روحیه‌ی خوب حسین، که نزدیک به 9 ماه انفرادی تحمل کرده بود، عجیب بود؛ آن هم برای ما که تازه‌وارد بودیم و معلوم بود که زود هم می‌رویم.
حسین همیشه وقتی ناراحتی و دلهره‌ی ما را از زیاد ماندن در زندان می‌دید، می‌گفت: زود آزاد می‌شید… و بعد برای دل‌داری بیش‌تر و برای شوخی با آن تفسیر معروف از دادگاه اصلاح‌طلبان ادامه می‌داد مثل این‌که یادت رفته که من کیفرخواست می‌نویسم!
حسین کتاب می‌خواند- اگر کتابی بود- و یک داستان و یک مطلب طنز برای سایت از دست رفته‌اش چلغوز هم نوشته بود. گهگاه نقاشی می‌کشید و از طرح‌های غریب‌ش نظیر ساختن فیلم مستند و باز کردن کافه با ما حرف می‌زد. انگار نه انگار که در زندان است و آینده‌اش نامعلوم.
حسین در آن چند روزی که من هم‌سلول‌ش بودم، فقط یک‌بار گریست. آن هم دقیقا روزی که صبح‌ش خیلی خوش‌حال بود. قرار بود برود به دادگاه. قرار بود خانواده‌اش را ببیند. اجازه دادند ریش‌ش را بزند. با خوش‌حالی رفت و با مقدار زیادی آذوقه و چند کتاب که خانواده‌اش آورده بودند، برگشت.
شب شد و حسین با صوت زیبای‌ش دعا می‌خواند و لابه‌لای‌ش هق‌هق گریه می‌کرد و تنها ناراحتی‌اش خانواده‌اش بود؛ که همان روز پدرش را دیده بود که لاغرتر از قبل شده بود.
اول هفته‌ای که ما آزاد شدیم، حسین گفت آخر هفته‌ همه‌ی شما رفته‌اید و فقط من مانده‌ام. ما یکی‌یکی آزاد شدیم. وقت رفتن هر کدام از ما، شاید بیش‌تر از خودمان، حسین خوش‌حال بود. لابد منتظر بود و روزی را می‌دید که دریچه‌ی سلول باز بشود و یکی از همان مراقب‌ها با صدایی که دیگر برای حسین آشناست، بگوید 66 وسایل‌ت‌و جمع کن!
مطمئن‌م و شک نمی‌کنم، همان‌طور که برای ما آن دریچه باز شد و وسایل موقت‌مان را جمع کردیم و از درهای کوچک و بزرگ بیرون آمدیم و به شهرمان و خانواده‌ی‌مان رسیدیم، حسین هم در یک روز خوب، وسایل‌ش را جمع می‌کند و می‌آید داخل همین شهری که ما در آن نفس می‌کشیم.
فقط امیدوارم در آن روز، همه‌ی ما کمی، فقط کمی در قضاوت‌های‌مان انصاف داشته باشیم. این را من دارم می‌گویم و می‌نویسم که یک هفته قبل از این‌که حسین را با چشم‌های خودم ببینم، درباره‌اش بدترین و غلط‌ترین قضاوت را می‌کردم اما شاید خواست روزگار این بود که
برای فهم دشوار بودن قضاوت درباره‌ی دیگران، سخت‌ترین و صعب‌ترین راه ممکن را طی کنم.

Advertisements

8 Responses to “امکان ندارد حسین زندانی باشد”


  1. 1 بی نام مه 28, 2010 در 10:13 ب.ظ.

    همه می دونند حسین درخشان الان مشغول چه کاری است و کجاست.

    بیخودی فیلم بازی نکنید با این وبلاگ مسخره ای که درست کردید حسین درخشان خودش آرزو داشت مزدور باشد و برگشت و الان هم هم به آرزوش رسیده

    تمام
    ————————————————————————–
    نوشته آقای حمزه غالبی رئیس جوانان ستاد آقای موسوی از دیگر هم بندهای حسین هم فیلمه؟

  2. 2 reza مه 28, 2010 در 10:14 ب.ظ.

    shoma har che mikhahid begooid, ba tajrobeyi ke man az hosein va in regim daram, emkan nadarad bavar konam ke hosein dar zendan bashad. in weblog ham ye hogheye digast.
    ————————————————————————–
    نوشته آقای حمزه غالبی رئیس جوانان ستاد آقای موسوی از دیگر هم بندهای حسین هم فیلمه؟

  3. 3 سمانه مه 28, 2010 در 10:40 ب.ظ.

    بیابان را سراسر مه گرفته. فقط براتون آرزوی صبر دارم. خیلی سخته آدم دور از عزیزش باشه و دیگران نمک به زخمش بپاشند.

  4. 4 نروژی مه 28, 2010 در 10:47 ب.ظ.

    منم یکزمانی جزو کسانی بودم که فکر می کدم حسین آزاده و داره بریش ما می خنده. الان کلی شرمنده شدم. کاش می شد جوری جبران کرد. خدا هر کی در بنده آزاد کنه.

  5. 5 ehsan مه 29, 2010 در 1:30 ق.ظ.

    man sakhsan fekr nemikonam bazdasht bashe chetor yeknafar ke az ahdamnyjead inghadr tarafdary mikone hata hazer nemishan bade yeksal dadgasho bargozar konan megar mishe akhe, khode hosenam az vaze mojod khososan vaze ghahiye iran razy bod pas in site zadan kheily maskahrasat kheily bebaskhid ino migam valy kasy ke migoft hame bayad bazdasht beshan fekr nemikonam bayad az baghiye entezar dashte bashe baraye azadish talashy bokonan inam migam bazam fekr nemikonam bazdasht bashe

    man hanozam be in ke weblog sazy ro dar iran ronagh dad setayesh mikonam valy beghire on dige barash arezeshy ghayel nistam

    ———————————-
    فعلا که شده. سوال‌ در مورد عقاید حسین هم بزارید هر موقع آزاد شد خودش جواب بده.

  6. 6 خرچنگ زاده مه 29, 2010 در 2:09 ق.ظ.

    والله با این نوشته اشک ریختم..منتظرت می مانیم حسین. تو یک روز زود آزاد می شوی.

  7. 7 اره بانو! مه 29, 2010 در 4:29 ب.ظ.

    سلام. من هم برای آزادیش دعا می کنم.
    عدالت در دستگاه قضایی آرزوی ماست…امیدوارم یک روز محقق بشه…

  8. 8 هاله مه 30, 2010 در 12:18 ق.ظ.

    خوب مثلا» حکومت چه سودی میبره بگه حسین زندانه در صورتیکه نباشه؟ مگر ابایی هست از زندانی کردن یا نکردن افراد؟ دوستان کمی مهربان‌تر. آخر شما دارید با خانواده این انسان حرف می‌زنید. می‌دونید الان چه حال‌ای دارند؟

    من خودم از کسان‌ای بودم که با حسین خیلی اختلاف عقیده داشتم ولی هرگز هرگز رضا به گرفتاری‌اش نیستم. ناسلامتی اسم ما رو انسان گذاشتن ها!


Comments are currently closed.




%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: