کاش بازجوها خودشان را جای متهم می‌گذاشتند

این مطلب ابتدا در وبلاگ آذرباد توسط آقای محمدصالح مفتاح نوشته شده. شما هم اگر مطلبی دارید از قسمت تماس با ما می توانید برای ما بفرستید.

حسین درخشان را یک‌بار بیشتر ندیدم. در بخش اینترنت نمایشگاه رسانه های دیجیتال بودم و حسین آن روز آمد. راستش من با توجه به سابقه نمی‌توانستم بی‌توجه به آن کارها و آن سابقه و گذشته یک‌باره او را یک آدم حزب‌اللهی دو آتشه بدانم. چند دقیقه‌ای باهاش بودم. و رفت. چند دقیقه بعد او را در غرفه مقاومت اسلامی دیدم. ناراحت شدم و به دعوت مسئول غرفه رفتم و ساعتی با حسین بحث کردم.

باورش سخت بود که حسین درخشان می‌خواست همه گذشته‌اش را نادیده بگیرم. نهایتاً حرفی زد که دهان من بسته شد: امام حسین هم از حر گذشت، گناه من از حر بیشتر است؟ دیگر چیزی نگفتم. گفتم باید زمان بگذرد تا معلوم شود…

البته زمانی نگذشت که دستگیر شد. کسی مسئولی دستگیری‌ش را هم نپذیرفت. منتظر بودم آزاد شود تا بحث را ادامه دهیم.

آزاد نشد. چند ماه بعد در جلسه‌ای که برای تقدیم شکایت از سران رژیم صهیونیستی به دادستان تهران (مرتضوی) داشتیم از او درباره حسین پرسیدم. گفت که تا چند روز دیگر در این باره مصاحبه‌ای خواهد داشت. اتهام را سب‌النبی ذکر کرد. چند روز قبل از آن هم همین حرف را سخنگوی دستگاه قضا گفته بود.

امیدوار بودم قبل از نوروز ۸۸ خبری برسد؛ اما نرسید. دکتر الهام را هم در خرداد ۸۸ دیدم. با او هم حرف زدم، هرچند او در جریان پرونده بود، اما کاری از پیش نبرد. فقط به یک نکته بسنده کرد که به نظرم حسین درخشان نباید در زندان باشد.

آخرین بار حمزه غالبی برای من از حسین درخشان پیغام آورد که خواسته بود برایش کاری کنم. آن موقع می‌دانستم که اتهام اصلی‌ش چیست. وکیل‌ش هم استاد خودم بود. گفته بود سختی زندان زیاد است و اگر می‌توانم کاری کنم که پرونده‌اش به دادگاه برود.

نمی‌دانم چرا به من پیغام داده بود. حسین درخشان در آن آخرین و البته اولین دیدارمان ادعا می‌کرد که من را نمی‌شناسد، اما حالا برای من پیغام فرستاده بود. احساس مسئولیت می‌کردم.

سراغ وکیل‌ش رفتم. اما به مقتضای حرفه‌اش از دادن اطلاعات طفره رفت. اما گفت که پرونده تا یک هفته دیگر به دادسرا می‌رود و مشکلات زندان هم کم شده است.

هفته‌ها گذشت و باز اثری پیدا نشد. باز سئوال کردم و باز همان جواب: هفته‌ی آینده به دادسرا می‌رود.

من نمی‌گویم که حسین درخشان بی‌گناه است، شاید گناهان سختی هم داشته باشد؛ اما شرع و قانون اقتضا می‌کند که پرونده‌اش به دادگاه برود. حکم عادلانه‌ای برایش صادر شود. اما سختی دادن بیهوده به کسی که در زندان است، هیچ معنای خوبی ندارد. کاش بازجوها خودشان را جای متهم می‌گذاشتند و بعد …

Advertisements

7 Responses to “کاش بازجوها خودشان را جای متهم می‌گذاشتند”


  1. 2 محفوظ مه 30, 2010 در 4:01 ب.ظ.

    اینجانب علی کرمی فرزند حسین، مدیر و مسئول فنی داروخانه خلیج فارس در تهران, خیابان سردار جنگل, تقاطع نیایش- سردار جنگل, خیابان لادن, که در تاریخ 15 تیرماه 1388 توسط نیروهای امنیتی وابسته به سپاه پاسداران به اتهام اقدام علیه امنیت ملی دستگیر شدم و مدتی معادل 61 روز را در بند 2-الف سپاه و در زندان اوین به صورت انفرادی در سلول بودم. در مرداد 88 مدتی را در سلول مشترک با آقای حسین درخشان بسر بردم که در این رابطه ضروری می دانم به نکات زیر توجه کنم:

    حسین درخشان از حدود زمستان سال 1387 در سلول‌های انفرادی بند 2 الف بسر می‌برد.

    این جوان روزنامه‌نگار و وبلاگ‌نویس را فردی ارزشمند یافتم که متاسفانه تحت فشارهای روانی قرار گرفته و لاجرم با توجه به جوانی و کم تجربگی‌اش اقدام به اعترافاتی سنگین و ثقیل علیه خویش و برخی از فعالین اصلاح‌طلب نموده است. این‌جانب بدون هیچ‌گونه وابستگی به جریان سیاسی خاصی به صورت یک نفر که خودش فکر می‌کند و خودش عمل می‌کند این حقایق را می‌نویسم که به مذاق عده‌ای ممکن است خوش نیاید ولی پرونده من هم‌چنان نشان‌دهنده عدم وابستگی من می‌باشد.

    به عنوان کسی که حسین درخشان را روزهای متوالی دیده، با وی هم‌سلول بوده و با وی گفتگو داشته است هم‌چنین به حسین درخشان نیز اعلام کرده‌ام که من هیچ‌گونه وابستگی جناحی ندارم, اعلام می‌کنم که تمامی اعترافات اخذ شده از حسین درخشان کذب محض بوده . چنان‌که روز آخر که با هم بودیم به من اعلام کرد که تمامی این اعترافات دروغ محض است و من یک‌بار دیگر بایستی بازجویی شوم و خواهان اخذ وکیل هستم.

    در آخر لازم می‌دانم این سناریو سازی غیر اخلاقی را علیه حسین درخشان محکوم نمایم

    نیز ظاهرا عده‌ای شایع نموده‌اند که درخشان نه در زندان بلکه در خانه‌ای مجلل در شمال تهران به سر می‌برد, درست است او در شمال تهران است ولیکن او در زندان اوین واقع در شمال تهران به سر می‌برد

  2. 3 من و من مه 30, 2010 در 10:32 ب.ظ.

    ميشه بگيد جرمش چيه؟! ببخشيد كه من انقدر از قافله عقبم
    —————————————–
    همون طوری که در نامه بابا مامان آمده و کنار صفحه نوشته شده اتهامش اصلا تفهیم نشده

  3. 4 یک آدم مه 30, 2010 در 10:59 ب.ظ.

    برای حسین درخشان

    سلام حسین
    از این جا، از کنج خانه ای با فاصله ای زیاد از تو، به تو سلام می کنم.

    اسم کوچکت را آوردم و خیلی صمیمانه تو را صدا کردم اما من نه خواهر تو ام و نه دوست تو و نه هیچ نسبتی با تو دارم.

    تنها نسبتی که من با تو دارم این است که با تو همنوع هستم. یکی از جنس تو. از جنس آدم. از جنس انسان که جز خیر برای همنوع خود نخواسته و جز صمیمیت و مهر و صفا روی زمین هیچ آرزویی ندارد.

    امروز، در وبلاگی که توسط دوستان و خانواده تو اداره می شود، متنی خواندم که از رفتار تو در زندان نوشته بود، از شایعاتی که به ناحق علیه تو بر زبان عده ای هست و تو را در خانه ای مجلل در شمال تهران و جاسوسِ به قول خودشان رژیم می دانند، حال آنکه تو در شمال تهران هستی اما در خانه ای به اسم اوین.
    از اینکه دست تقدیر یکی از همین ضابطان شایعه را با تو همسلول می کند و او را در مواجه ی نزدیک با تو ، به عمق اشتباه خود متوجه می کند.
    آن متن خیلی ساده بود و هیچ مدح و ستایشی در آن نبود. اما همان سادگی که عمق مظلومیت تو را فریاد می زد، اشک مرا جاری ساخت.

    حسین، همه دوستان نزدیکم با روحیه من آشنا هستند. روحیه طنز مرا قوی می دانند و حتی با صحبت کردن عادی من، گل از گل شان می شکفد. آن ها هیچ گاه تصور نمی کنند که من، می توانم اشک هم بریزم. یک بار که مقابل یکی از بچه ها به خاطر مسئله ای اشکم جاری شد، او اشک ریختن را برای من بعید می دانست و تعجب کرده بود و فکر میکرد من عکسی از جنایت رژیم غاصب اسرائیل دیده ام و به خاطر آن گریه می کنم. یعنی تنها چیزی را که برای اشک ریختن من، نزدیک و قابل باور می دانست این بود. اینقدر اشک ریختن من، برای آن ها دور از ذهن و غیر قابل هضم است. اما آن ها هیچ وقت نمی دانند که من چقدر و چند بار برای همنوع خودم اشک ریخته ام. وقتی می بینم ظلمی در حق او می رود و من که دستم به جایی نمی رسد و کاری از دستم بر نمی آید جز اشک چگونه می توانم خودم را در درد او شریک کنم؟

    حسین، دوستان من تصور هم نمی کنند که کنترل اشک در این جور لحظات برای من دشوار است و چقدر پیش آمده در کوچه بغضم ترکیده و تا خانه، اشکم را با هزار زحمت از دیگران پنهان کردم.

    و این بار هم برای تو اشکم جاری شده. این اشک تنها دارایی من است برای تو. دست من خالی است اما دلم پر است، پر است از شکواییه های ناگفته. و این شکواییه هاست که روح و احساس مرا در همدردی با تو، لطیف نموده.

    اشک من همچنان جاری است و با نوشتن از تو، مواج هم شده. این اشک من بهترین دعاست برای آزادی تو. من یقین دارم و مطمئن هستم، که تیغ اشک من برنده تر از ان چیزی است که می خواهد با بی عدالتی بر تو تحمیل شود.

  4. 5 من و من مه 30, 2010 در 11:00 ب.ظ.

    لااقل بگيد به چه بهانه اي دستگير شده؟
    ————————————————
    هروقت شما متوجه شدید به ما هم بگید.

  5. 6 Ali مه 31, 2010 در 6:17 ق.ظ.

    نمی دونم جرااصلا دلم براش نمیسوزه!

  6. 7 کاوه ژوئن 1, 2010 در 1:00 ق.ظ.

    مطمئنم اگه این آدم آزاد نباشه و این وبلاگ یه ادا نباشه. یه روز اگه آزاد شه. همین شما و همین حسین میاید و می گید به به حالا عدالت کامله همه آدمای دیگه هم که تو زندان موندن یه مشت آشغالند و حقشونه.
    شما که این همه از عدالت برای این آدم می خواید از عدالت برای بقیه چرا هیچی نمی گید؟ از عدالت برای بقیه زندانیها؟ شهدا؟ صادق باشید مشکل شما نبود عدالت نیست مشکل شما اینکه این بار ( اگه راست بگید) یه دفعخ یکی تون زندانه. البته این مورزد هم اگه واقعا زندانه حقش نیست. ولی فرق من و حسین درخشان اینه من از زندانی شدن کسی خوشحال نمی شم نمی گم دستگیری جوونها درسته. ولی اون می گه من باید دستگیر بشم و اون آزاد. در حالیکه جرم من داشتن عقیده مخالفه و تظاهرات بی خشونته مستحق زندان دونسته میشم.
    باز هم چون خونوادشید با همه اینکه می دونم برای شما ها بقیه مردم بی ارزشند ولی من خودم و در خد شما و حسین درخشان چایین نمی آرم ناراحتم که دستگیر شده و امیدوارم و دعا می کنم که آزاد شه. ولی آدمی رو که [واهان زندانی شدن بقیه است هرگز دوست نخواهم داشت.
    ——————————————————————-
    لطفا پیش‌دواری نکنید


Comments are currently closed.



این عکس آخرین عکس حسین پیش از بازداشت در حرم شاه‌عبدالعظیم است. بعد از دو سال بازداشت موقت حکم بدومی 19.5 سال زندان براش صادر شده است. ـ


%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: