Archive for the 'نوشته‌های حسین' Category

نامه حسین از زندان به فرناز قاضی‌زاده

به نام حق

خانم فرناز قاضی زاده‌، دوست و همکار قدیمی،

سلام بر تو و خانواده‌ی گرامی‌ات. کاش بجای زندان اوین، این نامه را از روی نیمکت‌های مورد علاقه‌ام کنار بی.اف.آی (موسسه فیلم بریتانیا) در کرانه‌ی جنوبی رودخانه‌ی تِیمز می‌نوشتم تا تو و خوانندگانِ دیگر فکر نکنید حبس پنج ساله‌ی من تاثیری در محتوای این نوشته دارد. اتفاقا خوب است نگاهی به یکی از آخرین نوشته‌های وبلاگم، پیش از اینکه در آبان 1387 بازداشت شوم، بیندازی که دقیقا همین مضمون را داشت؛ به بهانه‌ی اخراج رفیقمان مهدی جامی از رادیو زمانه و با تیتر: «نان‌خورهای دولت‌های متخاصم، بیدار شوید». 1

یازده آبان هشتاد و هفت نوشته بودم: «دوستان روزنامه‌نگار رفرمیستی که سرشان را توی برف کرده‌اند و فکر می‌کنند رسانه‌ای که تمام پولش را یک دولت بدهد می‌تواند مستقل باشد، بهتر است بیشتر از این خودشان را گول نزنند. همین تلویزیون بی.بی.سی فارسی هم که قرار است راه بیفتد و آب از لب و لوچه‌ی خیلی از شماها راه انداخته است هم تمام خرجش از دولتی می‌آید که می‌خواهد با تحریم اقتصادی خانواده‌ و مردم و کشور شما را نابود کند. شرف و آبروی خودتان را نفروشید و وقتی کار یادگرفتید به ایران برگردید. فضای رسانه‌ای در ایران هرگز از این بازتر نبوده است و برای همه‌ی شما کار و موقعیت در ایران هست. هرچند کمی سخت‌تر از بی.بی.سی، ولی در عوض عذاب وجدان نخواهید داشت. وقتی در ناباوری محض، صدا و تصویر عبدالمالک ریگی یا رهبران پژاک یا امثال آن را از بی.بی.سی فارسی دیدید، می‌فهمید چه می‌گویم. شما فعلا مست و سرخوش از معاشرت با موبورها و چشم‌آبی‌ها، یادتان رفته است که تاریخِ چیزی به نام استعمار هرگز پایان نیافته است. امیدوارم وقتی این مستی از سرتان می‌پرد،‌ با خودتان روراست باشید.»

حتما یادت هست که پس از سالها همکاری و دوستی در رسانه‌های اصلاح‌طلبان در ایران و رفت و آمد خانوادگی در فرنگ، آخرین بار تو را در آمفی‌تئاتر خلیلی در زیرزمین دانشگاه سواز لندن دیدم. آنجا، وسط آن جمعیت، با سماجت با تو رودرو شدم و پرسیدم که چرا تو و حتی سینا مُطلبی، که این همه رفیق بودیم و برای آزاد شدنش از بازداشت بیست‌روزه‌اش دنیا را به هم ریختم، حالا این‌قدر آشکارا از من فرار می‌کنید و جواب دادی: «ما از تو می‌ترسیم.» منظورت واضح بود. مرا مثل خیلی‌های دیگر مامور جمهوری اسلامی می‌دانستید، چون چهارتا مطلب در نقد اصلاح‌طلبان و در حمایت از امام خمینی و انقلاب اسلامی نوشته بودم. حالا سرنوشت‌هایمان را ببین.

خیلی چیزها در این پنج سال عوض شده است. از همه مهم‌تر این‌که پسر دوست‌داشتنی‌ات، مانی، دارد بزرگ می‌شود و کم‌کم می‌فهمد دنیا چه خبر است. کم‌کم در اثر معاشرت با جوان‌های فراوان مهاجر لندن می‌فهمد که استعمار یعنی چه، سرمایه‌داری چیست، مسلمان یعنی چه، قدرت و هژمونی چیست، و صهیونیزم و اسراییل یعنی چه. دور نیست روزی که او را با چفیه‌ای فلسطینی دور گردن در بازگشت از یکی از راهپیمایی‌های بزرگ ضداسراییلی لندن ببینی و تمام بدنت یخ کند. چون فکر نمی‌کردی پسرت در قلب بریتانیا -و نه ایران- به شکل بسیجی‌ها از آب درآید. آیا این بقول انگلیسی‌ها آیرانیک (Ironic) نیست؟

واقعیتی است که بخش مهمی از ساکنان لندن، بخاطر مهاجران انبوه و محیط آکادمیک نسبتا آزاد و سابقه‌ی طولانی سندیکاهای کارگری و گروه‌های بانفوذ ضدسرمایه‌داری‌اش، تمایلات ظلم‌ستیزانه‌ی قابل توجهی دارند. و لابد شنیده و دیده ای که بخاطر همین ویژگی‌ها، بیشترین جمعیت (به نسبت اروپا) در راهپیمایی‌های گوناگون لندن بر ضد حمله به عراق، ضد حمله به لبنان، ضد سرمایه‌داری، ضد بی‌عدالتی، ضد حمله به غزه -و حتی ضد پوشش جانبدارانه‌ی بی.بی.سی از اسراییل- شرکت می‌کند.

خب، اگر پسرت فردا، پس فردا، غمزده و گرفته از دبیرستان برگردد و معلوم شود دوستانش، بخاطر اینکه تو و سینا برای وزارت خارجه بریتانیا کار می‌کنید، او را اذیت و مسخره کرده‌اند، چه می‌کنی؟ اگر بپرسد «مگر ما ایرانی نیستیم، پس چرا شما برای دولتی که با ایران دشمنی می‌کند کار می‌کنید» چطور اقناعش می‌کنی؟ 2

مطمئنم که خوب این واقعیت‌ها را می‌دانی و به هر دلیل این انتخاب فعلی توست. ولی نکته اینجاست که هنوز بسیاری از جوان‌های روزنامه‌نگارِ خسته از فضای سیاسی و پرتلاطم ایران، هر شب در آرزوی بیرون آمدن از ایستگاه متروی هالبورن، و قدم زدن در پیاده‌روهای کینگزوِی به سمت ساختمان بوش هاوس و کارت زدن در آن درهای چرخان و وارد شدن و کار کردن در آن ساختمان قدیمی می‌خوابند. (فقط امیدوارم در خیالاتشان موقع رد شدن از خیابان‌های لندن با ماشین‌هایی که بر عکسِ ایران از سمت راست می‌آیند، تصادف نکنند. و البته بدانند که مدتی است دیگر در بوش هاوس خبری نیست و همه را تخلیه کرده‌اند و کل بی.بی.سی رفته به برودکاستینگ هاوس در پورتلند پلیِس!)

همین بچه‌ها که این‌قدر در ایران استقلال حرفه‌ای برایشان مهم است و مثلا حاضر نیستند حتی یک روز برای صدا و سیمای جمهوری اسلامی یا روزنامه‌‌های وابسته به حاکمیت کار کنند (مگر اینکه پولش خوب باشد و کسی هم نفهمد!)، حاضرند بیایند برای سرویس جهانی بی.بی.سی که حتی در وب‌سایت دولت بریتانیا، در کنار سرویس مخفی اطلاعاتی (اس.آی.اس) زیر مجموعه‌ی وزارت خارجه تعریف شده است و همه‌ی خرج دویست و چهل، پنجاه میلیون پوندی سالانه‌اش را هم وزارت خارجه (اف.سی.او) می‌دهد(3) ، کار کنند. (در همان پورتال دولت بریتانیا خواهی دید که بخش داخلی بی.بی.سی زیر نظر وزارت فرهنگ تعریف شده است.)4

من شرمنده‌ام که بخشی از رسانه‌های حکومتی، بجای اینکه با ابزار تاریخ و استدلال منطقی درباره‌ی بی.بی.سی و کارکرد استعماری‌اش روشن‌گری کنند، وارد بازی‌های غیراخلاقی و زشت و تهمت‌های اثبات‌نشدنی شده‌اند. من از آنها و از بحث‌هایشان تبری می‌جویم.

اما سوالم این است که اگر خدای نکرده و به فرض محال (چون فعلا نه جراتش را دارند و نه توانش را) یک روز آمریکا و انگلیس و اسراییل بخواهند به بهانه‌های دروغین به ایران حمله کنند و متوجه شوی بی.بی.سی هم، درست مانند دوران پیش از جنگ عراق (و دوران ملی شدن نفت در دهه‌ی 1330)، دارد به این جوسازی‌ها دامن می‌زند و برای حمله‌ی نظامی به وطن‌مان زمینه می‌سازد، چه خواهی کرد؟ می‌مانی و بر اساس سیاست‌هایی که از وزیر خارجه –طبق روش اروپایی بطور نامحسوس- ابلاغ می‌شود، جلوی دوربین با صورتی آهنین از تعداد کشته‌ها و زخمی‌های هم‌وطنانت و تلاش نیروهای «اتحاد» برای کمک به زخمی‌ها و آسیب‌دیدگان حرف می‌زنی؟ شک ندارم که جوابت منفی است. تو و تقریبا تمام بچه‌هایی که من می‌شناسم و الان در بی.بی.سی کار می‌کنید، مثل ابوالقاسم طاهری در زمان ملی شدن نفت، آن‌قدر عزت و شرف و انسانیت و وطن‌دوستی دارید که استعفا دهید یا حداقل اعتصاب کنید.

ولی مگر الان جنگ اقتصادی‌ای که علیه موجودیت ایران راه انداخته‌اند، کمتر از حمله‌ی نظامی است؟ خودت که بارها از زبانشان شنیده‌ای که جنگ نظامی را، بخاطر همبستگی‌ای که در داخل ایران تولید می‌کند، مردود می‌دانند. ولی آیا به نظرت اینکه خانواده‌‌‌ی عزیز در ایران، بخاطر دسترسی نداشتن به ساده‌ترین امکانات پزشکی، در اثر جنگ اقتصادی‌ای که بی‌رحم‌ترین شیک‌پوشان عالم با چهار تا امضا و لبخند علیه مردم ما راه انداخته‌اند، سلامتی‌شان را از دست بدهند قابل توجیه است؟ تو که هر روز سرت توی خبرهاست بهتر می‌دانی که در تاریخ سابقه نداشته است که بانک مرکزی کشوری تحریم شده باشد و عملا تمام راه‌های انتقال پول و ارز را به آن ببندند. مگر ایران چه گناهی کرده است، جز اینکه مثل سال 1330 که سعی کرد حق مردمش را از سرمایه‌های خدادادی زیرزمینی‌اش از بریتانیا بازپس گیرد، حالا هم می‌خواهد همان نفت گران‌قیمت را بجای اینکه برای تولید برق مفت بسوزاند، صرف سرمایه‌گذاری‌های زیربنایی و تولید محصولات شیمیایی پرارزش کند و در عوض برقش را از راه ارزان و پاک اتمی بدست بیاورد؟ اگر برق اتمی اشکال دارد، پس چرا فرانسه 77 درصد و آمریکا 19 درصد و بلژیک 50 درصد و سویس 40 درصد و کانادا 15 درصد و آلمان 18 درصد و انگلیس 16 درصد و ارمنستان 33 درصد و اسلونی 41 درصد و مجارستان 43 درصد و تایوان 20 درصد و سوئد 40 درصد برق خود را از رآکتورهای روزبه‌روز پیشرفته‌تر خود می‌گیرند؟ 5

این وحشیانه‌ترین جنگ غیرنظامی‌‌ای است که در تاریخ بشر علیه کشوری راه افتاده و اگر هر کشوری جز ایران بود، تاحالا شکست خورده بود. مردم ایران واقعا صبور و نجیب و مقاوم‌اند و جمهوری اسلامی هم، با وجود همه‌ی ندانم‌کاری‌هایش، با خلاقیت‌های استثنایی و پوست‌کلفتی خیلی خوب مقاومت کرده و اجازه نداده که مردم شرایط جنگی را خیلی حس کنند.

این جنگ خونریزی ندارد. بی‌صدا تضعیف می‌کُند و آرام می‌کُشد. ولی نباید موجب شود اصل جنگ را فراموش کنیم و فکر کنیم چون چهارتا راهنمای تنظیم خبر و قواعد سردبیری داریم، از منافع دولتی که این جنگ اقتصادی را علیه مردم‌مان راه انداخته است، مستقل‌ایم. خودمان را گول نزنیم که کارمان بر اساس معیارهای حرفه‌ای است. بی.بی.سی بریتانیایی همان‌قدر در راستای منافع دولت گرداننده‌اش عمل می‌کند که پرس تی.وی جمهوری اسلامی. فقط اروپایی‌ها بخاطر سابقه‌ی استعماری‌شان بهتر بلدند روند تامین منافعشان را در پوشش‌های موجه مخفی کنند.

سوال باز هم اینجاست: طرف ظالم بایستیم یا مظلوم. برای مسلمان شیعه‌ای که حداقل یک‌بار در زندگی‌اش جمله‌ی «انی سلمٌ لمن سالمکم و حربٌ لمن حاربکم» را شنیده باشد، همین دو طرف بیشتر نیست. ولی اگر برای کسی هر روز عاشورا و همه‌جا کربلا نیست، می‌تواند انتخاب کند که، اگر توان دفاع از مظلوم را ندارد، حداقل طرف مهاجمِ ظالم نایستد.

و کاش جمهوری اسلامی آن‌قدر درایت داشت که فضای رسانه‌ای سومی برای همین بچه‌های روزنامه‌نگارِ خسته و بریده در بیرون از ایران -چیزی شبیه به تلویزیون «المیادین»- درست کند که اگر کسی به هر دلیلی تاب ایستادن در این طرف را ندارد، مجبور نشود بخاطر یک لقمه‌ نان و یک نفس آسایش، با هزار توجیه و عذاب وجدان، دست با دامن مهاجمان به سرزمین و مردم خود شود.

خانم قاضی زاده‌، تهیه‌کننده و مجری گرامی بی.بی.سی فارسی،

به من که پنج سال از بهترین سالهای جوانی‌ام را تا حالا در مشهورترین زندان جمهوری اسلامی گذرانده‌ام و هنوز هم چهارده سال دیگر از حکم حبسم باقی است، اجازه بده تا به سبک ابوالقاسم طاهری، همکار قدیمی‌ات در بی.بی.سی (که در جریان ملی شدن صنعت نفت در دهه‌ی1330 از ملی‌شدن نفت دفاع کرد و از سیاست‌های بریتانیا تبری جست 6) به تو و دیگر همکارانت بگویم: این مردم، این کشور، و این انقلاب ارزشش را دارد که آدم با وجود همه‌ی سختی‌ها و دلخوری‌ها پای ان بایستد -یا حداقل دست در دست مهاجمان بی‌رحم به آن نگذارد.

حالا شاید اثر این نامه از داخل زندان اوین بیشتر باشد تا از روی آن نیمکت‌های بزرگ چوبی محبوبم در ساوث بنک در کنار بریتیش فیلم اینستیتوت.

با دوستی و آرزوهای خوب،

حسین درخشان

تهران، زندان اوین

26 فروردین 1392

15 آوریل 2013

پی نوشت:

http://web.archive.org/web/20081121081835/http://hoderiniran.com/

2  می‌دانم که از سال 2014 وزارت خارجه دیگر به سرویس جهانی و مانیتورینگ پول نمی‌دهد و هزینه‌های آن مثل بخش داخلی بی.بی.سی باید از حق اشتراک مردمی پرداخت شود. ولی این را هم می‌دانم که مدیریت سرویس جهانی و مانیتورینگ کماکان توسط وزارت خارجه و مشارکت تراست بی.بی.سی (هیات مدیریتی کلان بی.بی.سی که به پیشنهاد کابینه توسط ملکه منصوب می‌شوند) اداره خواهد شد. بطوری که ویلیام هیگ، وزیر خارجه‌ی کنونی، در گزارشی به پارلمان تاکید می‌کند: «بی.بی.سی، مانند حالا، همراه با وزیر خارجه، به تعیین اهداف، اولویت‌ها و مقاصد سرویس جهانی بی.بی.سی ادامه خواهد داد و برای ایجاد یا تعطیل کردن هر سرویسی به زبان‌های مختلف باید ک.افقت کتبی وزیر خارجه را اخد کند.» http://www.publications.parliament.uk/pa/cm201012/cmselect/cmfaff/1058/1058.pdf  3

https://www.gov.uk/government/news/foreign-office-will-provide-additional-funding-for-the-bbc-world-service

https://www.gov.uk/government/organisations

  http://www.iaea.org/pris/

6 در مرداد 1330 و اوج درگیری ایران با بریتانیا برای ملی کردن صنعت نفت، ابولفاسم طاهری، از کارمندان واقت بخش فارسی سرویس جهانی در واکنش به رادیو ایران که او و دیگر کارکنان بی.بی.سی را خاین خوانده بودند، نامه‌ای به روزنامه‌ی «باختر امروز » که مهمترین مدافع ملی شدن نفت بود نوشت. در این نامه آورده بود «از طرف دو، سه نفر از همکارانم… به صراحت اعلام می‌کنم که ما از دولت‌مان تبعیت می‌کنیم، هر چه که باشد. مهم نیست که وطنمان چقدر در مقایسه با کشورهای دیگر عقب‌مانده است، ما باز هم عاشق حتی خرابه‌ها و گورستان‌هایش هستیم.»

منبع: http://www.cira-jira.com/Vol%20%2017.1%202%20Shahidi%20April%202001.pdf

Advertisements

نامه‌ حسین به احمدی‌نژاد

بسم‌ الله‌ الرحمن الرحیم

هر كه خواهان عزت است بداند كه عزت، همگى از آن خداست. سخن خوش و پاك به سوى او بالا مى‌رود و كردار نيك است كه آن را بالا مى‌برد. و براى آنان كه از روى مكر به تبهكارى مى‌پردازند عذابى است سخت و مكرشان نيز از ميان برود. (فاطر/۱۰)

ریاست محترم جمهوری اسلامی ایران،

جناب آقای دکتر احمدی نژاد،

سلام بر شما. این روزها نامه نوشتن از داخل زندان به مقامات نظام رایج شده است. با خودم گفتم مگر من چه چیزی از دیگران کم دارم؟ اگر بعضی‌ها به خود حق می‌دهند از بالا تا پایین نظامی را –که هر چه هست- خود در ساختنش سهم داشته‌اند به شلاق نقد بکشند، چه اشکالی دارد یک نفر هم چندخطی را از سر خیرخواهی به رییس جمهوری که پیشتر بارها از عملکرد و شعارهایش دفاع کرده -و چوبش را هم خورده‌ است، از توی زندان، بنویسد.
آقای رییس جمهور

من از معدود کسانی هستم که پس از بریدن از جریان دوم خرداد -بخاطر دیدن همدلی و همراهی‌شان با استعمارگران پس از انتخاب شدن شما- با بازکشف اهمیت و حقانیت انقلاب اسلامی در اثر سالها زندگی و سفر در اروپا و آمریکای شمالی و خاورمیانه و همین‌طور آغاز مطالعه‌ ادبیات نقد مدرنیته و ضداستعماری، به جمع طرفداران شما پیوستم. حتی در دوره‌ای، تحت تاثیر تبلیغات دروغین رفورمیستهای مدعی اخلاق و همفکران استعمارگرشان در لندن و نیویورک و پاریس و تل‌آویو، از شما متنفر بودم. ولی پس از مدتی، با خواندن و شنیدن بی‌واسطه‌ی حرفهایتان نظرم آرام آرام عوض شد. همان‌طور که نظرهای سطحی و ژورنالیستی سابقم درباره‌ی خیلی چیزها عوض شد –از کارکرد و اهمیت ولایت فقیه بگیرید تا حقانیت و مظلومیت ایران درباره‌ی برنامه‌ی هسته‌ای. این تغییرات هم نه یک شبه بود و نه –مثل خیلی‌ها که بعد از یک مصاحبه‌ی قلابی آزاد شدند- در اوین اتفاق افتاد. برعکس، روند تدریجی همدل و همراه شدن من با انقلاب اسلامی از قاهره و اردن و پاریس و لندن و برلین شروع شد. و آن‌چنان در این دفاع از حق پیش رفتم که دوستان سابقم را به کل از دست دادم و زمانی که بازداشت شدم، به شهادت اسناد وزارت خارجه در ویکی‌لیکس، کمتر صدایی از جایی به دفاع برخواست .

شما برای من فردی خودساخته و بزرگ‌شده در میان مردم کوچه و بازار، دست‌پاک، شجاع، مومن، صریح و مطیع رهبر بودید که گفتمان انقلاب اسلامی را زنده کردید و برای همین هم به سرعت تبدیل به منفورترین دولت‌مرد روی زمین از دید استعمارگران و همفکرانشان، و محبوب‌ترین در میان ضعیف‌نگاه‌داشته‌شدگان عالم، شدید. در این راه آن اندازه پیش رفتید که در عمل به سپر بلا و خط‌شکن رهبری بدل شدید و ایشان هم قاطعانه‌ترین و بی‌سابقه‌ترین حمایت‌ها را از شما کردند.

صراحت و بی‌باکی شما در آن چهارسال اول چنان بود که رقبایتان گاهی یادشان می‌رفت که دشمن‌های اصلی کجایند و عامدانه یا غافلانه، براساس منافع شخصی یا تصوری از منافع ملی، به شما بیشتر تیر می‌انداختند تا به دشمنان استعمارگر.
اما در چهارسال دوم خیلی زود همه چیز شروع کرد به عوض شدن . شما کم‌کم نه تنها سپری را که پیش روی رهبری گرفته بودید کنار بردید و پیش روی بعضی دوستان و یاران خود گرفتید. رهبر را بی‌سپر رها کردید و حتی هرازگاهی خودتان هم تیری به سمت ایشان، به عمد یا سهو، روانه کردید.

نمی‌خواهم شما را تحلیل روانشناسانه کنم یا در جایگاه خداوند بنشینم و درون قلب و نیت‌هایش شما را بکاوم. ولی گمان می‌کنم، به قول نیچه، آنقدر در آن سالهای اول به ورطه‌های تاریک نگریستید که تاریکی هم به شما خیره شد؛ آن‌قدر با هیولاها به شیوه‌ی خودشان جنگیدید که ….

حالا من و امثال من در این سال‌ها با احمدی‌نژادی روبرو شده‌ایم که از «شیفتگی خدمت» (بقول شهید بهشتی بزرگ) به «تشنگی قدرت» رسیده است .

گاهی با خود می‌گویم شاید منم که اشتباه می‌کنم و تحت تاثیر رسانه‌های رقیب یا دشمن قرار گرفته‌ام و شما هنوز همان احمدی‌نژاد سابق شیفته‌ خدمتید. ولی وقتی می‌بینم چطور روز به روز برای ماندن در قدرت و کنترل دولت آینده به این در و آن در می‌زنید، به حسن نیت‌تان شک می‌کنم. اگر خدمت به مردم و پیشرفت کشور برایتان این همه مهم است (که می‌دانم بوده و هست) چه اصراری دارید که حتما این خدمت و پیشرفت تنها به دست شما و یاران انجام شود؟ آیا فکر نمی‌کنید ممکن است، همان‌طور که در سال ۱۳۸۴ احمدی‌نژاد گمنامی پیدا شد و به کسانی که مثل امروز او فکر می‌کردند خادم‌تر و فهیم‌تر و شجاع‌تر و کارآمدتر از آنان وجود ندارد، ثابت کرد که اشتباه می‌کردند، کسی در سال ۱۳۹۲ هم پیدا شود که از شما –یا دست‌کم به اندازه‌ی شما- به پیشرفت این کشور کمک کند؟ آیا نمی‌بینید که عملا دارید راه کسانی را می‌روید که دنبال مادام‌العمر کردن ریاست حمهوری بودند، چون یقین داشتند که از آنها کسی بهتر نیست؟

از من و امثال من بهتر می‌دانید که اگر همه‌ عالم علیه شما باشند، عزتی را که خدا به شما بدهد هیچ قدرتی نمی‌تواند پس بگیرد و اگر همه‌ی دنیا هم بخواهد کسی را بدون خواست او ذلیل کند، نخواهد توانست. اگر به این ایمان دارید –که حداقل در سال ۱۳۸۴ اثبات کردید که دارید- بخاطر خدا این جنگ‌ها رها کنید. بگذارید هرکس ادعای نوکری بهتری دارد بیاید و اگر توانست دل مردم را به دست آورد، صندلی ریاست را با لبخند و صلح به او بدهید.
گفته‌اید که مدتی است بسیاری از روزنامه‌ها را نمی‌خوانید. ولی امیدوارم لااقل حواستان به رسانه‌های استعمارگران باشد که چه لذتی می‌برند از اینکه می‌بینند، در اثر این رقابت‌ها و جنگ‌های جناحی و سیاسی، اصل انقلابی که این همه خون و اشک و عرق به پایش ریخته دارد بی‌آبرو می‌شود.

یادتان هست داستان مادری را که در زمان خلافت حضرت علی (علیه‌السلام) مجبور شد از روی عشق، پاره‌ تنش را به نامادر بسپارد تا حداقل فرزندش زنده بماند؟ شاید کار به انجا رسیده است که شما هم اگر واقعا عاشق این انقلاب بی‌همتا (به‌قول میشل فوکو) و این مردم صبور و مظلومید، باید کم‌کم کوتاه بیایید و آن را به کسانی که به گمانتان نامادرند بسپارید؛ چه بسا که در آینده نفر بعدی–مثل شما در مقایسه با نفر پیشین- حتی مادرتر از شما از آب دربیاید. کسی چه می‌داند؟

می دانم در این ماه‌های آخر خدمت حتی نوه‌های شیرین‌تان را کمتر از آب‌دارچی‌های نهاد ریاست جمهوری می‌بینید. ولی دلم می‌خواهم خواهش کنم، به عنوان کسی که خیلی بخاطر دفاع‌های سابقش از شما و عملکرد شما فحش خورده است، یکی از این شب‌ها که از قیل و قال‌ها و نبردها خسته شدید، بنشینید و دو ساعت در آرامش کنار خانم‌تان، یکی از بهترین فیلم‌های تاریخ سینما را با دقت نگاه کنید: «پدرخوانده»‌ی فرانسیس فورد کاپولا.

خوب ببینید که مایکل، پسر جوان و معصوم و سالم و فراری از فساد خانواده‌ی کورلئونه، چگونه ظرف چند سال، بدون اینکه حواسش باشد، تبدیل به چیزی می‌شود که از آن می‌گریخت. شک ندارم که صحنه‌ آخرش را هرگز فراموش نخواهید کرد که، درست در همان اتاق پدر در اول فیلم، کسانی سراغش می‌آیند و او را به لقب پدرش «دون کورلئونه‌« صدا می‌کنند و در را بر روی زن و بچه‌هایشان می‌بندند تا مشغول «کار» شوند.

خیلی‌ها این روزها در قنوت‌هایشان برای عاقبت بخیری شما دعا می‌کنند –و شاید بیشتر از همه خود حضرت آقای خامنه‌ای. خیلی‌ها ته دلشان هنوز شما را دوست دارند، حتی اگر به زبان نیاورند. این را بدانید.
هنوز وقت هست. هنوز امید هست. هنوز فیلم به آخر نرسیده است.

با احترام و آرزوهای نیک،
حسین درخشان
تهران، بند دو-الف زندان اوین
۸ اسفند ۱۳۹۱

نامه حسین به رحیم مشایی

یا حق

جناب آقای اسفندیار رحیم مشایی،

سلام بر شما. بالاخره وارد انتخاباتی شدید که مدتها ورود به آن را انکار می‌کردید. احتمال کوچکی که از چهار، پنج سال پیش در محافلی کوچک چرخید و مانند گلوله‌ی برفی غلتان از کوه، بزرگ و بزر‌گ‌تر شد و حالا دیگر کسی نمی‌تواند نادیده‌اش بگیرد. انصافاً خیلی خوب از ندانم‌کاری بعضی از مخالفان خود بهره بردید و به اینجا رسیدید که نه تنها در ایران، بلکه حالا شما را در دنیا هم بشناسند. –و جالب اینکه به عنوان یک مخالف وضع موجود که تصادفا همزمان دست راست رییس جمهور امروز هم هست.

خیلی زود یاد گرفتید که در دنیای امروز چیزی به نام تبلیغ منفی وجود ندارد. یک جمله‌ی جوان‌پسند در محفلی کوچک ده، پانزده نفره می‌گفتید و برخی مخالفانتان آن‌قدر آن را به قصد تخریب شما تکرار می‌کردندکه ده، پانزده میلیون نفر شنونده‌ی شما می‌شدند. با هر موج حمله‌‌ای که علیه شما راه افتاد، هم از دید بسیاری «مظلوم» به نظر آمدید و هم پیام‌‌های مهندسی‌شده‌تان در فاصله گرفتن از وضعیت موجود، بدون یک ریال هزینه به گوش جامعه‌ی هدف‌تان رسید. و چه خوب می‌دانستید که مظلومیت در کشوری، که مردمش پس از نوشیدن آب، از مظلوم محبوبشان یاد می‌کنند، بطور خودکار باعث محبوبیت می‌شود.

الان در جایگاه داوری ارزشی بر افکار و عقاید شما نیستم و برعکسِ فضای غالب این سالها، به نظرم بعضی از نظرهایتان درباره‌ی مسایل فرهنگی نه تنها تنافری با ارزش‌های انقلاب اسلامی ندارد، بلکه آن‌قدر هم که برخی مخالفان‌تان می‌گویند، نظرهای تازه و بی‌سابقه‌ای نیست. حتی بزرگانِ گذشته و حالِ این انقلاب هم، پیش‌از این، با عباراتی متفاوت آن‌ها را تکرار کرده‌اند و می‌کنند. ولی هنر شما این بود که آن‌ها را به کمک برخی دشمنانِ نادان‌تان تبدیل به «بِرَند» خود کردید و حالا بسیاری از آن عباراتِ خنثی تداعی کننده‌ی نام شما و ابزار تبلیغاتی‌تان شده‌اند. شما یک استراتژیستِ بازار بی‌همتا می‌شدید، اگر این اندازه جاه‌طلب نبودید.

برعکسِ خیلی‌ها، گمان نمی‌کنم که شما مغز متفکر آقای احمدی‌نژاد و محرک او برای بسیاری از قاعده‌شکنی‌های مثبت و منفی‌اش بوده‌اید. راستش برعکس، به نظر من شما آدم آرام‌تر و سازش‌گرتری از آقای احمدی‌نژاد هستید که در تمام عمرش یک لحظه از جنگیدن، حتی وقتی می‌داند اشتباه می‌کند، نایستاده است. اتفاقا شاید نظام کسی مثل شما را راحت‌تر تحمل کند تا کسی را مثل آقای احمدی‌نژاد. شاید بخاطر اینکه کنار جنگل و دریا بزرگ شده‌اید، از تقابل و رویارویی خوشتان نمی‌آید و شاید هم بخاطر این تضاد شخصیتی است که به آقای احمدی‌نژاد این اندازه نزدیک‌شده‌اید. شما مثل یک زوج موفق همدیگر را تکمیل می‌کنید و یک علت صعود غیرمنتظره و ناگهانی‌تان در ساختار سیاسی را باید در همین تکمیل‌کنندگی دید.

تا اینجا عالی. شما یک کالای مردم‌پسند هستید و باید گفت علتِ نگرانی مخالفان دانای شما هم همین است که می‌دانند چقدر آسان توانسته‌اید خود را بازاریابی کنید. (شاید از این زاویه است که بعضی بزرگان، مخالفانِ شما را به سکوت تشویق می‌کند، نه از روی حمایت از شما.) ولی نگرانیِ من و خیلی‌های دیگر که نه رقیب شماییم و نه مشکلی شخص با شما داریم، زیاد به حمله‌های مد روز ربطی ندارد: داخل این بسته‌ی به ظاهر مقبول و عوام‌پسند، به‌نام اسفندیار رحیم مشایی، چیست؟

شما از آن مهندس‌های پشیمانید. کسانی که فکر می‌کنند علوم انسانی را می‌شود بدون خواندن زیاد و دقیق و مستمر فراگرفت و کافی است مثل هندسه و جبر و مثلثات پنج دقیقه بنشینند و «مساله» حل کنند -و چقدر این کشور از بابت مهندس‌ها و پزشک‌های پشیمان و «نظریه‌پرداز» ضربه خورده است. اظهارنظرهای شما بطوری آشکار نشانه‌ی فرارتان از خواندن و دانستن جدی علوم انسانی و بخصوص پایه‌های فلسفی و تاریخی آن است. هرگز ارجاعی، مستقیم یا غیرمستقیم، به نظرات متفکران علوم انسانی در سخنان شما ندیده‌ام و هرچند می‌توان با بعضی از نظرهایتان در نگاه اول موافق بود، ولی به نظرم این فکرها بیش از اینکه از یک دستگاه منسجم فکری بیرون آمده باشند، جمله‌هایی کم‌سوادپسندانه و بازاریابانه‌اند؛ نه تلاش‌های فکری صادقانه‌ای برای فهم بهتر و –شاید- حل بعضی از مشکلات.

شما در عین حال، نقطه‌ی قوت بزرگ آقای احمدی‌نژاد را که همانا درگیرشدن با تمام وجود در کارها و پروژه‌های اجرایی است، ندارید. درست که تخصص شما (مهندسی الکترونیک) اصولا بر خلاف مهندسی عمران، کاری آزمایشگاهی است، ولی شما ظاهراً حتی در رشته ی تحصیلتی تان هم تجربه ی کاری ندارید. گفتمانی که شما ساخته‌اید، برخلاف دولت احمدی‌نژاد که گفتمانی کارمحور و مادی‌محور بود، گفتمانی معنایی و فرهنگی است و کم‌دانی شما در علوم انسانی از این حیث واقعاً خطرناک است. چون اصرار دارید که همه‌ی کنش های‌تان را در یک چهارچوب نظری بسیار پرابهام ، نازک‌ریشه و عوام‌پسندانه تعریف کنید که بعید است خودتان هم بدانید که عاقبتش به کجا خواهد رسید.

اما نقطه ضعف بزرگ آقای احمدی‌نژاد، دامن شما را هم گرفته است. جوان‌گرایی را با طرد نخبگان اشتباه گرفته‌اید و تنها کسانی را دور و بر خویش نگه‌داشته‌اید که از شما پایین‌ترند. درست است که رقابت‌های سیاسی و جناحی در این امر نقش داشته است، اما بیشتر منش شما و آقای احمدی‌نژاد بوده است که موجب شده بدنه‌ی کارشناسی و سیاست‌سازی و حتی مدیریت اجرایی کشور هم اغلب به دست کسانی بیفتد که بیشتر سخن‌ورند تا متخصص، خام‌اند تا جوان، و نادانند تا کم‌تجربه.

آقای رحیم مشایی عزیز،

با احترام بگویم که شما، به‌قول ژان بودریاردِ فیلسوف، یک «سیمولَکروم» هستید؛ نشانه‌ای که ارجاعی به واقعیت بیرونی ندارد. شما یک کالای کاملا رسانه‌ای هستید. شما نشانه‌‌ای توخالی هستید که تنها با حملات مخالفان‌تان و- به شکلی کنایه‌آمیز- تماما به دست آنها ساخته‌ شده‌اید. شما واقعا از «هیچ» به نامزدی ریاست جمهوری ایران رسیدید. شاید به درد بعضی از مسوولیت‌های کوچک بخورید، ولی اداره‌ی کشوری در وضعیت حساس جنگ اقتصادی مثل ایران واقعاً کار کسی مثل شما نیست. امیدوارم این را درک کنید.

با احترام و آرزوی نیک،
حسین درخشان
۲۹ اردیبهشت ۱۳۹۲
تهران، ایران

نامه حسین به هاشمی رفسنجانی

به‌ نام حق
آه از آن نرگس جادو که چه بازی انگیخت
وه از آن مست که با مردم هشیار چه کرد
حافظ

جناب آقای هاشمی رفسنجانی

سلام و صلح بر شما باد. سال‌ها از زمانی که یک دوست مشترکمان شما را بخاطر پایین آمدن صلح‌آمیزتان از نردبام قدرت اجرایی ستود، می‌گذرد. هرچند در عمل تفکر و گفتمان شما تا حد زیادی با ریاست جمهوری آقای خاتمی هشت سال دیگر هم ادامه یافت، ولی این روزها که آدم دور و برش را – از تهران تا رم – می‌بیند، بهتر می‌فهمد که فرود از صندلی سیاست، حتی اگر در ظاهر، کار ساده‌ای نیست.

همین تسلیم شدن‌تان به قانون اساسی‌ای که در تنظیم آن نقش داشتید موجب شد تا رهبر انقلاب و دوست و همراه قدیمی‌تان شما را در جایی فراتر از نردبام قدرت اجرایی بنشاند تا از آن بالا بتوانید انقلاب را باغبانی کنید.

چقدر در یکی از اولین سالگرد‌های شهادت عمویم، شهید علی درخشان، که همراه پدر داغدیده‌ام به مراسم یادبودی در مجلس شورای اسلامی آمده‌ بودم، افتخار می‌کردم که در راهروهای پیچ‌دار مجلس وسط گفتگویتان با خبرنگاران و میهمانان، مرا که با قامت هشت، نه ساله‌ام روبرویتان ایستاده بودم، پدرانه در آغوش گرفتید و اسم و رسمم را مهربانانه پرسیدید. در غیاب عموی ناهمخونم، شهید بهشتی بزرگ، که اولین اذان را در گوش منِ نوزاد گفته بود، شما برای مایی که در هفتم تیر سال شصت عزیزان‌مان را از دست داده بودیم، قوت قلب بودید و برای مردم تازه انقلاب‌کرده‌ی ایران، قهرمان امیدبخش یک انقلاب بی‌همتا.

درست که فراز و نشیب‌های زندگی در سال‌های پس از آن، مرا هم مثل همه‌مان با خود به جاهایی گوناگون برد. از قلهک تا داون‌تاون تورنتو، از مدرسه‌ی نیکان تا دانشگاه لندن، از باغ شرکت سبزه به ستاد رقیب منتقد شما در ساختمان حزب مشارکت، از مسجد جامع بازار تا بولوار روتشیلد تل آویو و از کانون توحید لندن تا زندان اوین.
اما باز آن حس افتخار کودکانه از شنیدن سخنان بی‌باکانه و استعمارگرسوز شما در آن سال‌های دور در نماز جمعه و نشست‌های خبری‌تان با رسانه‌های اروپایی – آمریکایی با من و امثال من مانده است، هرچند که دیگر به سختی می‌شود آن هاشمی رفسنجانی را در شما پیدا کرد.

حالا ریشِ خاکستری من و موهای نقره‌ای شما گواه بزرگ‌شدن انقلابی است که برای شما و همراهان قدیمی‌تان مثل فرزند می‌ماند. فرزندی که تمام جوانی و میان‌سالی‌تان را وقف آن کردید تا بتواند روی پای خود بایستد و شما در آستانه‌ی هشتاد سالگی، با افتخار بنشینید و نگاه و تحسینش کنید.

اما نمی‌دانم چه اتفاقی می‌افتد که گاهی همه‌ی این سالهای سپری شده را فراموش و آسایش دوران بازنشستگی را بر خود حرام می‌کنید. یک بار در سال هشتاد و چهار چنین کردید و تلخیِ نتیجه‌اش را چشیدید و حالا هشت سال بعد دوباره به فکر آن نردبان افتاده‌اید. شما و همراهان‌تان برای ما و جوان‌ترها عزیز هستید، ولی دیگر از شما انتظاری نیست که از این نردبام، مثل جوان‌ترها بالا و پایین بروید.

چه «نرگسی» شما را هر چند سال یک بار «جادو» می‌کند و از یادتان می‌برد که افتادن از نردبان جلوی چشم فرزندانتان چقدر برای ما و خودتان دردناک است؟ شما که همیشه به «هشیاری» شهره بوده‌اید، چگونه ناگهان این‌قدر «مست» می‌شوید؟

بحث من در این نامه‌ی کوتاه این است که اصولاً چگونه می‌خواهید کشوری بزرگ و جوان را با این همه چالش، با همراهی دوستان کم و بیش هم‌نسل خود اداره کنید. جای بحث مفصل بر سر اینکه می‌خواهید کشور را به کدام سمت ببرید یا اینکه آیا اکثریت جامعه‌ی ایران با افقی که می‌خواهید به آن دست یابید موافقند یا نه، در این نامه‌ی کوتاه نیست و مجال دیگر می‌طلبد.

بحث من ابتدایی‌تر از این حرف‌هاست. می‌خواهم بگویم حتی اگر به فرض تقریباً بعید (چون اصلاً این نوع نگاه را ظاهراً قبول ندارید) بهترین برنامه‌ها را برای توزیع عادلانه‌ی درآمد و پخش کردنِ تولیدمحور یارانه، کم‌کردن بیکاری و فاصله‌ی طبقاتی، عبور موفق از تهاجم اقتصادی اروپا-آمریکا بدون سازش، بازتولید ارزش‌های انقلاب اسلامی برای نسل‌های پس‌از انقلاب، طراحی و اجرای دیپلماسی عمومی مؤثر در جهان، و امثال آن داشتید، با این شرایط سنی و نسلی چطور می‌خواستید ایران امروز را بچرخانید؟

مثل فوتبالیست‌ها، حتی اگر بهترین دریبل‌ها و زیباترین شوت‌های دنیا را بزنید، شرط اول برای اینکه کاپیتان تیم باشید این است که بتوانید نود دقیقه بدوید. اگر نمی‌توانید بدوید، نبوغ شما به هیچ کاری نمی‌آید. یا باید روی نیمکت بنشینید، و یا اینکه وسط بازی با فریادهای تماشاچی‌هایی که تا چند دقیه‌ی پیش برایتان سوت می‌زدند و «زنده‌باد» می‌گفتند و حالا از روی جوانی با بی‌رحمی و شما را هو می‌کنند، زمین چمن را ترک کنید. دنیا اصولا بی‌رحم است و جامعه‌ای این‌ همه جوان آن را بی‌رحم‌تر هم می‌کند.

آقای هاشمی عزیز
تقریبا شک ندارم که این نامه را روی دو برگ کاغذ آ-چهار که برایتان پرینت کرده‌اند، می‌خوانید. اما اگر می‌خواهید مطمئن شوید که دیگر دوران کار اجرایی شما و همکارانتان تمام شده است، همین حالا -بدون اینکه از کسی کمک بگیرید- بروید سراغ «لپ‌تاپ‌تان»، «پس‌ورد» تان را از حفظ و بدون استفاده از کاغذ یادداشت وارد کنید، «براوزر» دلخواهتان را «ران» کنید، این نامه را در «سرچ‌انجین» دلخواهتان «سرچ» کنید و بعد پایین آن با حروف فارسی «تایپ» کنید: «من علی اکبر هاشمی رفسنجانی هشتاد سال دارم و هنوز می‌توانم ایران را چهار سال اداره کنم.» مثل فرزندان و نوه‌هایتان شک دارم که از پس این کار برآیید.

با آرزوهای نیک
حسین درخشان
26 اردیبهشت 1392
تهران – ایران

سرپیچی از «عقلانیت» اروپایی

یکی از نوشته‌های سابق حسین را بازنشر می‌کنیم.

مقاومت ایران در مقابل «قدرت‌های بزرگ جهان» به تمام کشورهای تحت سلطه و ضعیف جهان اعتماد به نفس خواهد داد که تنها اگر جلوی آمریکا یا هر زورگوی حرام‌زاده‌ی دیگری بایستند وکوتاه نیایند و مماشات نکنند، حق خود را خواهند گرفت. بقول رفقای سابق اصلاح‌طلبمان حق گرفتنی است و نه دادنی. اگر می‌خواهی حقت را از آمریکا و اروپا بگیری نباید گول ادا و اصول‌شان را بخوری.

این جانورها قرن‌ها ملت دنیا را چاپیده‌اند و غارت کرده‌اند و هنری هم جز همین چاپیدن و اعمال قدرت ندارند. حالا یک موقعی با سرنیزه و بعدتر با «دانش» و «مدرنیته» و «عقلانیت» و شبیه به آن. اگر در برابر آنها از یک ریال بگذری چند سال بعد تمام خانه و هستی و دار و ندارت را صاحب خواهد شد.

این درس را اول مصدق و بعد امام خمینی به ایران داد. زمان مصدق وضع دنیا متفاوت بود و مصدق هم در واقع نیروی کوچکی بود در داخل سیستم فاسد و کاملا وابسته و نوکر پهلوی. مصدق در خانه‌ی خودش هم دشمن داشت. ولی ایران الان دیگر فرق می‌کند. با منزوی کردن و کنار رفتن افراد فاسد و تاجر-سیاستمدارانی مثل ناصری و موسویان، ایران دیگر مجبور نبود هم در خانه‌اش بجنگد و هم در بیرون از خانه. مصدق بی‌چاره خیلی تنها تر از احمدی‌نژاد و لاریجانی و خامنه‌ای بود.

خرد و عقلانیت حاصل دوران روشنگری است که زمینه‌ی اعمال قدرت اروپایی‌ها را بر کره‌ی زمین فراهم کرد. قرن‌ها مردم تحت ستم دنیا فکر می‌کردند تنها یک نوع عقلانیت وجود دارد و آن هم همانی است که همیشه تسلط مرد سفیدپوست اروپایی را بر مردان و زنان غیراروپایی و غیرسفید دنیا (و حتی زنان سفید اروپایی) توجیه کرده است. عقلانیت جهانشمول پس از روشنگری مفهومی بی‌طرف و خنثی نیست و کلید تسلط چند قرنی اروپا (و بعد هم آمریکا) بر کره‌ی زمین نتیجه‌ی همان جمله‌ی ساده‌ای است که هزاران بار شنیده‌ایم: دانش قدرت است یا  کدام دانش برای چه کسی قدرت است. سوال کلیدی این است که اگر خواستید جوابش را پیدا کنید به نظر من نوشته‌های موسی غنی‌نژاد را به عنوان یکی از این نوع «دانشمند»ان یا در واقع حاملان و عاملان وتوجیه‌گران سنتی قدرت و سلطه‌ی اروپایی بخوانید.

بر اساس عقلانیت کانتی کاری که امام خمینی در انقلاب ایران کرد یک حماقت محض بود. بخصوص آنجایی که آمریکایی‌ها و اروپایی‌ها شاه را قانع کردند تا شاپور بختیار را به بازی بفرستد تا امام خمینی را از برداشتن قدم بعدی منصرف کند. شک نداشته‌باشید که اگر یک درس‌خوانده‌ی آمریکا و اروپا جای امام خمینی بود گول خورده بود و به رفتن شاه و آمدن شاپور بختیار رضایت داده بود. بر اساس همان عقلانیت و خردی که در «دانشگاه‌»های اروپایی و آمریکایی به خورد او داده‌بودند. خردی که نتیجه‌اش همیشه به نفع قدرت است تا قربانی.

ولی دنیای ذهنی خمینی آلوده نبود به قدرتی که در پی دانش اروپایی می‌آید. امام خمینی، به عنوان بهترین مصداق برای مفهوم روشنفکر اورگانیک آنتونیو گرامشی، فریب نخورد و تا زمانی که دیگر هیچ نشانه‌ای از سلطنت در ایران نمانده بود «نه» گفت و «نه» گفت و قدمی عقب نرفت. همین کلید پروزی در نبرد با قدرت است. همین «نه»ای که خمینی سالها پیشش درواقع به بزرگترین اهرم اعمال قدرت سلطه‌گران به «عقلانیت اروپایی» گفت.

اروپا و آمریکا تا وقتی بر ما قدرت دارند که با قواعد آنها در بازی‌شان شرکت کنیم. با تعریف آنها از عقلانیت، با تعریف آنها از عدالت و آزادی و با تعریف آنها از حقوق بشر و امنیت و پیشرفت و توسعه و هزار کوفت و زهرمار جهانشمول دیگر.

تمام این قدرت به محض سرپیچی ما از پذیرفتن این قواعد و این تعاریف فرو می‌ریزد. کلید دوام سی‌ساله‌ی انقلاب ایران همین سرپیچی از نوعی از دانش است که همیشه سلطه‌ی اروپا و آمریکا را تضمین کرده است.

اگر انقلاب فرهنگی‌ای قرار است در سیستم دانشگاهی و بخصوص علوم‌انسانی ایران رخ دهد، باید بر این اساس باشد. نه کاری که با همکاری اسلامیست‌ها و لیبرال‌های عقب‌افتاده در اول انقلاب برای بیرون انداختن هرجور آموزه‌ی ضد سرمایه‌داری و ضد استعمار انجام شد.

دادگاه اول حسین

همون طور که احتمالا تا الان شنیدید اولین جلسه دادگاه حسین برگزار شد. از ديروز که شنیدیم دادگاه حسین برگزار می شه همش نگرانيم. مامان بابا اصلا نتونستن بخوابن و صبح رفتن دادگاه ولي بهشون اجازه ندادن كه توی دادگاه حضور داشته باشن. به هر حال توکل ما بر خداست که جز او پناهی نیست. اما تو اين موقعيت بعضی از رسانه ها با خبر برگزاری این دادگاه يه سری از نوشته های سابق حسین رو بازنشر کردند که حسین به صراحت در مورد آن ها توبه و عذرخواهي كرده . نمي دونم از منتشر كردن جهت دار يه سری نوشته‌های پوسیده از بين اون همه نوشته چه منظوری دارن. خيلي نگرانم. خدا مي دونه براي چي دارن اين كارو مي كنن. مقام معظم رهبری همین امروز تاکید کرده اند «بارها گفته ام درگفته های خود ظلم نكنيم و منصف و عادل باشيم».

قسمت‌هایی از یکی از نوشته های حسین که شاید پاسخی به اتهامات رسانه های مذکور باشه را باز نشر می کنیم:

من قبول می‌کنم که یه دورانی آدم ضد مذهب بودم. ولی هرگز به حضرت فاطمه‌ی زهرا یا امامان و معصومان دیگر توهینی نکردم. چون همان موقع‌اش هم می‌دانستم که این تیپ کارها باعث رنجاندن کلی از خوانندگانم می‌شود. حالا خانواده‌ی خودم که همه مذهبی و اهل خدا و پیغمبر و نماز و دعا هستند به کنار. من هیچو‌قت منادی هیچ جریان ضد مذهبی نبودم و اتفاقا از همون موقع هم با یکسری از این جوجه مارکسیست‌های تیپ کمونیست کارگری دعواهای اساسی داشتم. اینها به تاسی از آن رهبر عقب‌افتاده و شارلاتانشان به اسم خسن آقا (که هر سال عید ایران می‌رود و چون اسم مستعار دارد کسی نمی‌فهمد و بعد همه را عامل جمهوری اسلامی می‌‌داند) همه‌شان به من متلک می‌انداختند. تنها یک بار یک طنز کوتاه نوشتم و هدفم آدم‌هایی بود که حرفهای خرافانه می‌زدند. تازه آن را هم الان با طرز فکر جدیدم نخواهم نوشت.

اتفاقا بقول میشل فوکو اسلام خمینیست را داری پتانسلی بزرگ برای مقاومت دربرابر زور و ستم می‌دانم. همان‌طور که قبلا هم گفته بودم مذهب یک سینی است که می‌تواند هر چیزی را حمل کند. توی این سینی می‌تواند از سرمایه‌داری و خصوصی سازی و بی‌سوادی و رشوه خواری و دزدی و خودخواهی و زن‌فروشی و تجاوز و اعتیاد و عرفان تخدیرگر و دروغ و آدم‌کشی و مصرف‌ گرایی و شکنجه و استبداد و سرکوب و ضعیف‌کشی و نژادپرستی و دخترکشی و مادی‌گرایی و له کردن فقرا و ستم‌دیدگان بگذارید تا معنویت و عدالت و حمایت از مستنمندان و اعتماد به نفس و استقلال و احترام به سواد و دانش و آزادی و قناعت و مقاومت در برابر زور و احترام به زن و احترام به هم نوع و تحمل و مدارا با مخالف. بر اساس اینکه توی این سینی چه ترکیبی از این عناصر و ارزش‌ها بگذاریم هزار جور اسلام و مسحیت و یهودیت و بودیزم و هر جور مذهب و سیستم فلسفه‌ی زندگی دیگری که بخواهید داریم. اسلام مدل آمریکایی داریم، مدل سعودی، مدل دوبی، مدل صدام، مدل محمود عباس، مدل ترکیه، مدل اندونزی، مدل بن لادن، و مدل خمینی. اینها همه فرم‌هایی از اسلام هستند که همه‌شان هم سعی می‌کنند با تفسیر دلبخواهی از میلیون‌ها کلمه‌ی قران و سنت خودشان را توجیه کنند.

در بین این سینی‌ها آن اسلامی را که در آن به آدم‌های ضعیف استقلال و عزت و عدالت و آزادی و احترام و قدرت و اراده و مقاومت و سواد و معنویت می‌دهد به شدت دوست دارم و تایید می‌کنم. به اسلامی که انقلاب ایران را تولید کرده و موجب پیدایش حزب‌الله و حماس شده و به صدها میلیون ضعیف‌نگاهداشته و ستم‌دیده در تمام دنیا برای اولین بار امید به آینده داده و قدرت و اراده بخشید و همزمان کثیف‌ترین و خونریزترین و فاسدترین قدرت‌های کل تاریخ بشریت را به دشمنی بلند کرده، نه تنها باید احترام گذاشت، بلکه باید به ترویج آن هم کمک کرد. اگر دین‌دار بودن به ایستادن پای این اصول و ارزش‌هاست، چه بسا آدمی مثل من از خیلی ها هم دین‌دارتر حساب بشود که با وجود این‌همه فشار و توهین و سانسور و بایکوت و بدنامی حاضر نشده‌ام شرف و وجدانم را مثل خیلی از دوستان سابقم که می‌شناسی و می‌شناسم برای چند هزار یورو و پوند بفروشم.

اگر معنی توبه اعتراف صادقانه‌ی آدم به اشتباهات قبلی‌اش باشد ودرس گرفتن از آنها، من همیشه در حال توبه بوده‌ام. چون همیشه سعی کرده‌ام با خودم روراست باشم و هیچ وقت از اینکه اعتراف کنم اشتباه کرده‌ام ترسی نداشته‌ام. من هیچ اصراری به شکستن قوانین ایران هم ندارم و اینکه بتوانم در مملکتم زندگی و به آن رفت و آمد کنم خیلی مهم‌تر است از اینکه چیزی بخورم یا گوش بدهم یا هر چیز دیگر.

من می‌خواهم پارادایم به همان سالهای اول انقلاب و قبل از جنگ برگردد و گفتمان مقاومت، عدالت، آزادی اندیشه و انتقاد و مبارزه با استعمار و مصرف‌گرایی و سرمایه‌سالاری زنده شود. بزگترین دلیل من برای حمایت از احمدی‌نژاد همین است که دیدم پس از یک سال که دروغ‌هایی که راجع به او می‌گفتند رنگ باخت و آرام آرام خودش نشان داد که چقدر با آن تصویری دشمن‌های داخل و خارج در اتحاد استراتژیک با اپوزیسیون مارکسیست یا سلطنت‌طلب از او ساخته بودند فرق دارد. و دیدم که این آدم گفتمان خمینی بزرگ و شریعتی و انقلاب را زنده کرده است و برای همین هم این همه دشمن تراشیده است. چون کارها و حرف‌هایش تاثیر دارد و پاردایم فرهنگی نئولیبرال و آمریکاپرست و خودباخته‌ی رفسنجانی و خاتمی را نابود کرده است و پارادیم تازه‌ و بی‌نظیری را در دنیا مطرح کرده است که باز هم بقول فوکو «روحی است در جهان بی روح امروز». گفتمانی با گذار از عقلانیت اروپایی روشنگری، پسااستعماری و فراساختاری. من هیچ سودی از حمایت از این مرد تنها و شجاع که شبیه‌ترین سیاستمدار ایران به خمینی بزرگ است نمی‌برم. همه‌اش تا حالا فحش و حمله و توهین و حذف و محو و بایکوت و محدودیت بوده است و هر چه هم یک زمانی داشتم بخاطر این مواضع از دست داده ام. از خانواده‌ای ثروتمند و سالم و بخشنده می‌آیم و هرگز قلمم را در مدح و ستایش قلابی از کسی نفروخته‌ام. تحقیق کنید درباره‌ی دوران نوجوانی من در مدرسه‌ی نیکان و خواهید دید که من همیشه همین‌طور شورشی و مستقل بوده‌ام و این شخصیت من است.

بزرگترین هدف فعلی در زندگی این است که هر کاری از دستم برمی‌آید برای تقویت گفتمان انقلاب اسلامی و حرکت سریعتر و موثرتر و موفق‌تر بکنم و هر جور می‌توانم و با آشنایی‌ای که از دنیای اروپا و آمریکا شمالی پیدا کرده‌ام از آن در برابر این استعمار نقاب‌دار دفاع کنم. بخصوص از نظر فرهنگی و تئوریک که به نظرم پاشنه‌ی آشیل جمهوری اسلامی در دهه‌های آینده است و اگر نتواند از سیطره‌ی تئوریک آموزه‌های اروپامحور لیبرالیزم / مارکسیسم بیرون بیاید و با ااستفاده از گشایش‌های تئوریک بیست، سی سال اخیر در اروپا که در واقع زمینه‌ی رهایی از هژمونی تفکر اروپامحور را فراهم می‌کنند و به کمک از تاریخ و تجریه و فرهنگ و مذهب همین مردم و مردم دیگر ستم‌دیده‌ی دنیا، خودش را بازتعریف یا بازچینش یا آرتیکیولت نکند، شکست می‌خورد.  و این همه امید و فداکاری و خون و اشک و عرقی را که به پایش ریخته شده به هدر خواهد داد.

من برای پا گذاشتن به تهران نیست که این چیزها را می‌نویسم. بلکه برعکس، بخاطر سیر آفاق و انفس این چند ساله و نتایج تازه‌ای که به آنها رسیده‌ام است که تصمیم گرفته‌ام به ایران برگردم و بعد از هفت سال دوباره در غم و شادی مردم خودم شریک باشم و با توجه به چیزهایی که در این سالها آموخته‌ام هر کاری از دستم بر می‌آید برای خوشحالی و موفقیت این مردم انجام دهم. من دنبال پول و مقام و شهرت نیست که می‌خواهم به ایران برگردم. بلکه می‌خواهم اگر توانی دارم برای مردمی که یکی از مهمترین انقلاب‌های تاریخ معاصر دنیا را با آن همه قربانی کرده است صرف کنم، نه برای این برده‌خانه‌های سرمایه‌داری و هنوز استعماری اروپا و آمریکا.

اشتباه است اگر این حرفها را به نشانه‌ی ملی‌گرایی ببینید. ناسیونالیست ریشه در نژادپرستی دارد و نژادپرستی هم ریشه در ذات‌گرایی (اسنسیالیزم) که مادر تمام خطاهای فکری دنیا است و من هم با تمام اینها شدیدا مخالفم. دفاع من از مردم سرزمینی به اسم ایران بخطر این نیست که خودم تصادفا در همین سرزمین به دنیا آمده‌ام. بلکه اگر هر جای دیگر هم به دنیا آمده بودم و پی به بزرگی و یگانگی این انقلاب بی‌نظیر می‌بردم هر کاری از دستم بر می‌آمد برای آن می‌کردم. از طرف دیگر، اگر روزی هم ایران به جایی برسد که ببینم کمکی از دست من برنمی‌آید یا از من بهتر خیلی هست که بهتر از من در همین مسیر جلو می‌رود، می‌روم سراغ کشورهای دیگر دنیا که همین مسیر استقلال و آزادی و عدالت را می‌روند. لبنان و ونزوئلا و بولیوی و کوبا یا هر جای دیگری که فکر کنم می‌توانم فایده‌ای داشته باشم. حمایت و دفاع من از انقلاب ایران از روی انترناسیونالیسم است، نه ملی‌گرایی احمقانه و نژادپرستانه‌ی بورژوایی که این روزها در ایران متاسفانه بین کاخ‌نشین‌ها مد شده است.

من نمی‌خواهم مخفیانه به ایران برگردم و از هیچ مجازات و برخورد قانونی‌ای هم که قرار است با من بکنند نمی‌ترسم و نمی‌خواهم فرار کنم. ولی می‌‌خواهم با بحث و گفتگو، صداقت و وفاداری‌ام را نشان دهم.

اطلاعات بی‌خاصیت‌ترین روزنامه دنیا

یاداشتی از وبلاگ سابق دانشطلب بازنشر می‌کنیم که به همراه نوشته حسین، یاداشتی تحت عنوان «نقش روزنامه های کهنه در جنگ نرم؛ در وضعیت درجا نمی شود جنگیید» چندی پیش نوشته بودند. معلوم نیست چرا حسین که با اشتیاق و هزینه شخصی دوره کارشناسی ارشد مطالعات رسانه خواند تا بتواند به رسانه‌های کشورش کمک کند باید نوزده ماه در ‹بازداشت موقت› باشد.

جنگ نرم یا هست یا نیست! جنگ اگر اتفاق بیافتد با رودربایستی و ملاحظه کاری پیش نمی رود، در جنگ باید با تمام قوا وارد شد و تمام قد ایستاد و مقاومت کرد. نمی شود اصل جنگ را قبول کرد اما در شیوه جنگیدن دچار مسامحه و ملاحظه کاری شد، خیر! جنگ، جنگ است و اگر کسی دم از جنگ می زند باید لوازمش را هم بپذیرد و الا متهم می شود به اینکه واقعیت جنگ را نپذیرفته و اصلا «جنگ نرم» را به عنوان ابزار مسامحه کاری و به فراموشی سپردن مسائل دیگر استفاده کرده است.

سخن گفتن از اهمیت روزنامه ها در جنگ نرم هم حرافی کردن درباره بدیهیات است. مطمئنا سهمی از این جنگ نرم به عهده نشریات مکتوب است. اما سه روزنامه معتبر (حداقل به اسم) و قدیمی هستند که نقش آنها در این جنگ نزدیک به صفر  تقلیل پیدا کرده چون جز خوانندگان ثابتی که دارند و اعلامیه های سیاسی ای که گاه و بیگاه از خودشان صادر می کنند کار دیگری انجام نمی دهند. این سه روزنامه به ترتیب اهمیت کیهان، اطلاعات و جمهوری اسلامی هستند. روزنامه های شناخته شده ای که نام و روش روزنامه نگاری شان به انگ تقلیل پیدا کرده است.

اتهام روزنامه کیهان بیشتر کم کاری، حداکثر نکردن ظرفیت ها، درجا زدن و میدان دادن به آدمهای تندرو و قلم های زهر دار و کینه پرور است. روزنامه ای که وجهه رسمی دارد نباید ادبیات افشا و تلافی جوئی را به کار بگیرد. ولو اینکه روزنامه های اصلاح طلب کار نقد و اعتراض را به فحاشی و لجن مالی بکشند کیهان نباید سد را بشکند و اینطور کینه توزی آنها را تلافی کند. اگر یک مقدار بار توهم توطئه در کیهان کم شود و اینقدر بدبختی ها و زبونی های آمریکا را بزرگ نکند مشکل عمده ای در محتوا و مواضع کیهان وجود ندارد، به خصوص که کیهان پرچمدار نقد درونی نظام هم هست. از نظر شکل کار و وضعیت چاپ و نشر هم که ضرورت تحول در کیهان بدیهی است، شکل و شمایل کیهان هیچ جذابیتی برای افسران جنگ نرم ندارد.

روزنامه اطلاعات اما روزنامه ای بی خاصیت و نمونه بارز اسراف و ندانم کاری است. موسسه اطلاعات با آن عظمت و توانائی به دست یک اصلاح طلب بی خاصیت افتاده که مشهور است می گویند خودش هم اخبار سیاسی را از داخل صحن و از دوستان نماینده اش جویا می شود! اگر واقعا در جنگ نرم هستیم و جنگ نرم مهم است چرا باید اینهمه سرمایه و انرژی در موسسه و روزنامه اطلاعات هدر برود؟ فقط به خاطر اینکه سهام حکومتی اصلاح طلب ها کسر نشود؟! روزنامه جمهوری اسلامی هم که اگر درباره اش صحبت نکنیم سنگین تریم! جمهوری اسلامی به ارگان  هاشمی رفسنجانی و مسیح مهاجری تبدیل شده و انگار این هم تکه سهامی است که آقایان ضرورتا باید داشته باشند و با آن سبک و سیاق روزنامه درآوردنشان اسم جمهوری اسلامی را هم مضحکه خودشان کنند.

بیش از این ارزشش را ندارند! نوشته حسین درخشان را بخوانید:

کیهان و اطلاعات باید وارد قرن بیست و یکم شوند

آقا من یک پیشنهاد دارم. الان سالهای سال است که روزنامه‌های اطلاعات، کیهان و جمهوری اسلامی توسط سه نفر آدم به ترتیب محمود دعایی، حسین شریعتمداری، و مسیح مهاجری اداره می‌شود. الان مطمئن نیستم، ولی فکر می‌کنم سالهای ریاست این آقایان بر این موسسات بر اساس حکم رهبر به بیش از ده سال رسیده است که این وضعتی استثنایی است. چون آقای خامنه‌ای هم بارها خودش به صراحت گفته که بودن کسی را بیش از ده سال بر یک مسند صلاح نمی‌داند و خوب است برای جوان‌گرایی و نوگرایی هم که شده این تغییرو تحولات اتفاق بیفتد. پس آیا وقتش نیست که سران این سه روزنامه‌ تغییر کنند؟ آیا قرار است این آقایان تنها کسانی باشند که قاعده‌ی مرسوم رهبر را می‌شکنند؟

انگیزه‌ی من اتفاقا اصلا سیاسی نیست. بلکه بیشتر به کارکرد و اثر این روزنامه‌ها برمی‌گردد، بخصوص که از بیت‌المال تغذیه می‌شوند. مثل روزنامه‌ی اطلاعات و مجله‌هایش را نگاه کنید. من شک ندارم اگر این را بدهند دست یک جوان نوگرا و کاربلد که از نظر موضع سیاسی هم با آقای دعایی هیچ تفاوتی نداشته باشد، اثر این روزنامه و مجلاتش بسیار بیشتر خواهد بود. روزنامه‌ی اطلاعات را با آن قطع کت و کلفت و آن مطالب خسته‌کننده و آن صفحه‌بندی‌های زشت و آن زبان عصاقورت داده در شان ممکلت جوان و باهوش و پرانرژی‌ای مثل ایران نیست. مثلا مقایسه‌اش کنید با روزنامه‌‌‌ی ایران که از ابتکارات مثبت رفسنجانی بود برای اینکه دیده بود پیروپاتال‌های اطلاعات و جمهوری اسلامی را هیچ‌کس رغبت نمی‌کند بخواند و دولت عملا هیچ رسانه‌ای که با آن بتوان مواضعش را اعلام کند و برنامه‌هایش را تشریح کند ندارد. یا حتی همشهری یا جام جم.

کیهان البته از زمان مهدی نصیری که آن زمان جوانی پرانرژی بود با این دوتای دیگر فرق داشت و حداقل از نظر محتوا واقعا جوانانه و منتقد و رادیکال بود. حسین شریعتمداری هم همان تم جوانانه را بخاطر ذهن جوانش حفظ کرد. ولی با این وجود، کیهان با توجه به این همه پتانسیل و امکاناتی که دارد از نظر یک بنگاه رسانه‌ای مدرن واقعا خیلی ضعیف است.تيراژ کیهان و اطلاعات باید حداقل ده برابر این باشد. باید قطعشان کوچک شود و صفحه آرایی‌شان به کل عوض شود. باید صبح و عصر منتشر شوند. باید ضمیمه‌های مختلف دربیاورند. باید تعداد صفحاتشان ده برابر شود. باید مطالبششان به معیارهای تازه‌ی روزنامه‌نگاری نوشته شوند. باید تمام رنگی و قشنگ و خواندنی باشند. باید هر روز در دوبی و لندن و نیویورک منتشر به فارسی منتشر شوند. باید به انگلیسی منتشر شوند و هر جا که هرالد تریبون هست، کیهان و اطلاعات انگلیسی هم باشند. باید به عربی در پایتخت‌های مهم دنیای عرب هر روز منتشر و توزیع شوند.

خلاصه کیهان و اطلاعات باید وارد قرن بیست و یکم بشوند. ایران توان مالی و اجرایی و مدیریتی این را دارد و اگر هم جایی ضعف هست به آسانی و با چهارتا دوره‌ی کارآموزی در خارج و داخل برطرف می‌شود. مشکل از مغز آدم‌هایی است که اینها را می‌چرخانند و دید محدود و انتظارات پایین و اعتماد به نفس کم‌شان. و گرنه ایرانی که می‌تواند چیزی مثل پرس تی.وی را راه بیندازد یا شصت‌تا کانال تلویزیون و رادیویی برای هر جور سن و سلیقه‌ای راه بیندازد، چطور نمی‌تواند یک روزنامه‌ی قرن بیست و یکمی و جهانی راه بیندازد؟

تکرار می‌کنم که اصلا منظورم جهت‌گیری سیاسی این روزنامه‌ها نیست. کیهان باید و باید در همین موضع عدالت‌خواهانه و ضد امپریالسیتی و ضد اسراییلی‌اش باقی بماند. (اطلاعات البته فرق دارد و باید از نظر موضع سیاسی عوض شود. بد نیست حتی برود به سمت مدل سرمایه‌داری اسلامی از نوع کروبی و رفسنجانی، ولی با صراحت بیشتر. از این روزنامه بی‌خاصیت‌تر و بی‌شخصیت‌تر در دنیا ندیده‌ام!) ولی این دو روزنامه از تمام فضای رسانه‌ای این ملکت عقب‌اند. اینها در همان دهه‌ی ۱۳۶۰هنوز دارند در جا می‌زنند، در صورتی‌که بخاطر نام و تاریخ و پتانسیل‌شان باید از همه‌ی روزنامه‌های دیگر جلوتر باشند.


این عکس آخرین عکس حسین پیش از بازداشت در حرم شاه‌عبدالعظیم است. بعد از دو سال بازداشت موقت حکم بدومی 19.5 سال زندان براش صادر شده است. ـ