Archive for the 'نوشته‌های دیگران' Category

از «پارازیت» صدای آمریکا تا حسین درخشان

 میلاد دخانچی  (+)

از الجزیره انگلیسی از طرف یه برنامه به اسم “د استریم” زنگ زدند. گفتند ما مجریان برنامه پارازیت شبکه صدای آمریکا رو دراین برنامه به عنوان فعالان در عرصه رسانه های  اجتماعی!!!!‌ دعوت کردیم، و برای بالانس کردن برناممون میخواهیم از شما دعوت کنیم به عنوان میهمان حضور پیدا کنید.

هماهنگ کننده برنامه بود که زنگ زده بود. گفت از اونجایی که برنامه ما درباره رسانه های نوین و اینجور چیزاست میخواهیم از شما دعوت کنیم از طریق ایسکایپ به ما بپیوندید. گفتم یعنی من بشینم توی اتاق تاریک با نور بد و صدای ضعیف و تصویر شکسته، اونوقت میهمانان شما بشینن وسط کلی نور و صدای با کیفیت میکروفون و رقص دوربینها تو قلب واشنگتن!؟

 گفتم شما با اینکارتون به لحاظ سمبلیک قبل از شروع برنامه من رو بازنده این مناظره در ذهن مخاطب اعلام کردید چون صرف نظر از اینکه استدلال من چیه در نگاه مخاطب عام من یه کسی هستم که دارم از توی یه اتاق تو یه شهره دیگه از صفحه کامپیوتر هی ساز مخالف میزنم و به محض اینکه مجری بحث رو به داخل استودیو هدایت کنه، مخاطب حتی اگر با حرفهای میهمانان داخل استودیو هم کاملا متقاعد نشده باشه با ذهنیت بهتری از اونها برنامه رو ترک میکنه چرا که به لحاظ تصویری فضای پر رنگ و لعاب داخل استودیو بر چشمان مخاطب مسلطه.

 بهش با زبان طنز گفتم ناسلامتی ما خودیم اینکاره ایم ها!!! قبول کرد و گفت نکته خیلی خوبیه و چون تاحالا همچین موردی که در اون میهمان اسکایپی نظر مخالف نسبت به میهانان استودیویی داشته وجود نداشته به این قضیه توجه نکرده بودن و از این حرفا.‌ نهایتا گفتم اگه با ستلایت وصل شم تو استودیو شاید بیام. گفت پس بذارید از تهیه کننده بپرسم و به شما دوباره زنگ بزنم. بعد یه لحظه قبل از اینکه قطع کنه گفت میتونم بپرسم چرا این قضیه مهمه؟ گفتم شما که خوب روی من تحقیق کردید و خودتون باید جواب سوال رو بدونید. گفت آره، اما فکر نمیکردم اینقدر مهم باشه. یه لحظه احساس کردم این بنده خدا از پیچیدگی قصه بیخبره و فهم درستی از ماجرا نداره که این فقط رویارویی دو تا مجری تلویزیونی نیست که حالا سلیقه های حرفه ایشون باهم فرق میکنه، بلکه این اتفاق خیلی پیچیده تره و لایه های مختلفی داره.

ازم پرسید میتونید برام توضیح بدید که موضع شما دقیقا در برنامه چی خواهد بود؟ یه لحظه احساس کردم داره خودشو به نادونی میزنه چون این تکنیک شبکه های خبری در غربه. قبل از اینکه شما رو بیارن رو ایر تحت عنوان پری اینترویو (‌قبل مصاحبه)‌ خوب تخلیه اطلاعاتیت میکنن و از حرفات نت برمیدارن و ازش یا در طراحی سوال علیه خودت استفاده میکنن یا اصلا اگه خیلی نسبت به خط قرمزاشون اوت بزنی یه جوریایی می پیچوننت و یه بهونه میارن و میگن نیایی. اینکارو با خیلی کردن واین تقریبا این یک رونده.

گفتم خوب چرا شما اول به من نمیگید که موضع شما چیه،‌ بعد من نظرمو میگم. گفت موضع ما اینه که پارازایت در میان بعضی فارسی زبانان محبوبیت داره، ولی خوب همه دوسش ندارن و ما میخواهیم اون نگاه هم گفته بشه! به ظاهر که پرت میزد.بعد گفتم حالاشما درباره ستلایت با تهییه کنندت صحبت کن به من خبر بده. بعد از دو ساعت زنگ زد و گفت امکانش وجود نداره چون این قضیه ایسکایپ جز فرمت برنامست و ازین حرفا. گفتم پس شرمندم، گفت ولی من درباره شما بیشتررو اینرنت تحقیق کردم و خیلی دوست دارم که شما حضور پیدا کنید،‌بهش گفتم من که نمیام اما بذارید بهتون بگم اگه میومدم چه نکاتی رو میگفتم. خیلی خوشحال شد. گفت بفرمایید. براش چهارتا محور رو به تفصیل باز کردم:

یک) پارازیت به مثابه ابزار سیاست خارجی آمریکا در جنگ رسانه ای علیه ایران

دو)‌پارازیت و مونوپلی مسخره کردن مقدسات ایرانی- هنر طنز یا لمپنیسم سیاسی؟

 سه) غیرسیاسی شدن و مصرف سرگرمی پارازیت توسط مخاطب ایرانی

چهار) پارازیت و پیچیدگی بحث آزادی بیان در ایران. آیا بهانه صدای آمریکا به عنوان پاسخی به خلا آزادی بیان موضوعیت دارد؟

بعداز حرفام ازم چند تا سوال رفع اشکال پرسید و به ظاهر خیلی خوشحال می اومد، چون اینگاری یه نفربیکار پیدا شده بود و کل تحقیقشو براش در عرض چند دقیقه انجام داده بود الان گزارششو داد. بعد از این حرفا گفت با این اوصاف من فکر میکنم شما تنها کسی باشید که باید در برنامه حضور پیدا کنه. بهش با شوخی گفتم حالا که همه محورما بهتون گفتم دیگه اصلا نمیام. خندید. خداحافظی کردیم و قبلش بهشم گفتم که اصلا همین که الجزیره به این برنامه صدای آمریکا اول مشروعیت میده بعد از یکی مثه من میخواد نقدش کنه خودش مشکلزاست.اگه راست میگید شما باید یه نفر از رسانه های ایرانی رو- تو ذهنم یه نفر مثه علی ضیا یا حامد جواد زاده خودمون بود-  بیارید و اونوقت از منتقدای اونور آبی بخوایید که بیان شوتون رو بالانس کنن. گفت حتما شما خودتون بیایید و از این حرفا…

دو ساعت بعد دوباره زنگ زد گفت نظرتون درباره نیما شیرازی چیه؟ گفتم نیما خوبه. نیما شیرازی یک فعال ضد جنگ ایرانی-آمریکاییه که البته بیشتر آمریکاییه..فارسیش زیاد خوب نیست بچه بروکلینه نیویورکه و یه وبلاگ خیلی خوب داره و مواضع منصفانه ای درباره ایران داره. گفتم اون میتونه محور اول رو خوب براتون باز کنه.ازم تشکر کرد و خواست به صفحه فیس بوک برنامه برم و سوالی که برای نظر دادن بینندگان گذاشتن رو نگاه کنم. ترجمه سوال برنامه این برنامه این بود:‌

پنجشنبه در استریم ما با مجریان برنامه محبوب طنز فارسی زبان پارازیت مصاحبه خواهیم کرد. اونها پولشون رو از استیت دپارتمان آمرکیا میگیرن، اما تهییه کنندگان این برنامه پافشاری میکنن که ابزار دست پروپاگاندای آمریکایی نیستند. نظر شما چیست؟

وقتی سوال برنامه رو خوندم یه خورده خوشحال شدم. داشتم به این فکر میکردم که چه جوری حتی نرفتن ما در یه برنامه میتونه تاثیر گذار باشه و حضور ما حتی در حاشیه این وقایع رسانه ای حداقل میتونه در طراحی سوال برنامه تاثیر بذاره. با خودم گفتم ببین ما چقدر هیجا نبودیم. هیجا برنامه نداشتیم، ابتکار عمل و استراتژی نداشیتم، اینام واسه خودشون بریدن و دوختن. بعضیااز ژورنالیستا کاملا از قبل  موضع یا اصطلاحا “اجندا” دران، ولی خیلی وقتام بعضیاشون واقعا از مسایل بی خبرن. اونوقت جمهوری اسلامی واسه همه موضوعاش فقط یه آقای مرندی رو داره تازه اون بنده خداهم به گفته خودش از سر تکلیفو اینا میره، و‌خیلیا هستن که بهش میگن اصن نباید بره.

داشتم به این چیزا فکر میکردم که یاد حسین درخشان افتادم که به نظر بهترین گزینه واسه موقعیت های اینچنینیه. هم انگلیسش خوبه، هم موضع آنتی کلونیال داره هم بازی رسانه ها رو بلده. من خیلی با حسین تو این چند دفعه ای که اومده بود مرخصی کلنجار رفتم. سابقه آشناییمون به همون روزایی برمیگرده که تازه اومده بود ایران و من هم برای پیگری ساخت “انقلاب در حرکت” اومده بودم ایران. یه دوست مشترک از بچه های پرس تی وی ما رو به هم معرفی کرد. حسین هم مثه خیلی از نمونه های مشایه یه آدمی بوده مثه همین بچه ها که با انگیزه های رفرمیستی و دفاع از آزادی بیان و اشاعه فرهنگ دموکراتیک و اینا حرفا تو دام بازیهای کلان سیاست خارجی آمریکاو کلن غرب میفتن.

یه دفعه همون اولا که تازه با هم آشنا شده بودیم بهش گفتم خودت میدونی که واسه خیلیها این تغییر موضع تو مشکوکه -و هنوزم داره چوب این تغیر موضع رو میخوره-خودت بگو چی شد که تغییر کردی. حرفاش مفصل بود اما اینو یادمه که مگفت یه لحظه بود که دیدم حرفایی که من درام در وبلاگم مینویسم همونایی بود که نیویورک تایزم داره درباره ایران مینویسه. میگفت کم کم شک کردم که چه طور ممکنه نظر من به عنوان یک ایرانی با نظر نیویورک تایمز آمریکایی یکی باشه.

میگفت از خودم پرسیدم خوب این دو حالت داره: یا اونا دارن حرفای ما رومیزنن که بعیده یا ماها داریم حرفای اونا رو میزنیم که بعد از یه مدتی دیدم آره به نظر میرسه من دارم به شکل غیر مستقیم از فضای که اینا درست میکنن تاثیر میگیرم و فقط حرفای اینا رو ایرانیزه میکنم و اصلا کلن دیسکورس ایناست که داره در جریان رفرمیستی ایرانی در ظاهری بومی بازتولید میشه و اونقت منم شدم یکی از سخنگوهاش.

برای حسین اینجوری که خودش تعریف میکرداین نقطه آغاز چرخشش بود که خوب بعدانم تو فوق لیسانسش بشدت تحت تاثیر ادوارد سعید و فوکو قرار گرفته بود.از نگاه فوکو به انقلاب اسلامی ایران به شدت دفاع میکرد و میگفت اینکه میگن فوکو نظرش عوض شده خودش یه خالیبندیه و از این حرفا…بعد ها هم که بعد از دو سال برای دومین بار اومده بود مرخصی این حرفا رو باهاش ادامه دادم. تو حرفام و مراوداتم با حسین خیلی سعی میکردم باورش نکنم و محتاطانه باهاش تعامل کنم و پس ذهنم این باشه که داره بازی درمیاره. اما هیچوقت نتونستم. شاید دلیلش اینبود که با این چرخش فلسفی حسین ارتباط برقرار میکردم، چون خودم هم یک چیزی از جنس این لحظه بیدار شدن رو تجربه کرده بودم. یه لحظه است که میفهمی به عنوان یه ایرانی تحت تاثیر یه سری پیشرفضای تو خالی و یه سری ژستهای روشنفکری و یه سری تفسیرهای مغرضانه به یه مشت چیزایی اعتقاد داری که اصلا واقعیت خارجی ندارن. میفهمی چیزا بدهستن ولی نه اینجوری که تو فکر میکنی و خوبن بازم نه به اون خاطر که تو فکر میکنی . تاحالا لنزت کج بوده و کل تصویر رو ندیدی و این یه اتفاقیه که با نوسانهای مختلف واسه خیلی از بچه های هم نسل من چه در داخل ایران چه در خارج میفته. اون لحظه رو خیلیها تجربه کردن. از اون زمانی که که کم کم این چیزارو میفهمی تا اون لحظه ای که میفتی تو سجاده و گریه میکنی ممکنه زیاد طول بکشه، ولی اون لحظه ایه که احساس میکنی تازه متولد شدی…میلاد شدی…اون لحظه ای که واسه خودت یه رسالت تاریخی قائل میشی.اون لحظه ای که آرمان پیدا میکنی.اون لحظه ای که تازه میشه یه منتقد جدی درون گفتمانی آب و خاک خودت، غیرت پیدا میکنی،اون لحظه ای که اونجا خوندن سید مرتضی دیگه خوندن یه کتاب نیست..خوندن آوینی خوندن خودته….

و شاید بد شانسی حسین این بود که بین این دو اتفاق، یعنی برگشت فلسفی و بعد برگشت ایمانی به ایران اومد و این بود که باعث همه سوتفاهم هایی شد که تا امروزم ادامه داره.. از تهه دل امیدوارم و دعا میکنم مشکل حسین هرچی زودتر حل بشه و ان شاءالله مرخصی بعدیش به یک مرخصی مادام العمر تبدیل بشه. جای یه حسین با روحیه و پر از ایده در کف خیابون این مبارزه پیچیده خالیه.

نمیدونم چرا اینا رو نوشتم. وقتی شروع به نوشتن این پست کردم اصن میخواستم یه چیزه دیگه بگم. هیچ وقتم نمیخواستم درباره این چیزا حرف بزنم. اما خودش اومد. همونطور که قبلنم گفتم یه چیزایی هست که دیگه مال من نیست، مال ایرانه معاصره. الان ساعت ۱۱ شبه منم وسط کتابخونه دانشگام. حالا که فکر میکنم میبینم شاید واقعا اصن قسمت نبود برم با کامبیز و سامان به عنوان دوتا بچه ایرونی جلوی انظار عمومی دنیا کل بندازم..آخرش که چی..؟؟ شاید قسمت این بود که من به جای نیت ضایع کردن این بچه ها، به یه جایی برسم که بشنیم سرجامو واسشون متواضعانه دعا کنم و از صمیم قلب بخوام که اونام چیزی از جنس این که نمیدونم اسمش چیه رو تجربه کنن. آخره روز اونام مثه بقیه دوتا ایرانین و درگیر پیچیدگهای تاریخ معاصر ما. زورآزمایی رسانه ای ماها فقط تهییه کنندگان و صاحبای دیکتاتور الجزیره رو خوشحال میکنه. میگن شهید ابوترابی تو زندان بعثیها به صلیب سرخی ها راپرت شکنجه عراقی ها رو نمیدن،‌بعدا میگن چرا نگفتی میگه ….ای خدا…شاید این دعا کردن و این سکوت..یک چیزیرو در این ملکوت به حرکت دربیاره….چیزی که قرار نیست باعث شه از فردا یه حرفای دیگه بزنی و بشی مداح وضع موجود،نه، یه چیزی که از جنس تجربه حر (ع) هست..یه چیزی که بهت میگه من هرچی هستم و بودم و قراره باشم با دشمن آب و خاک خودم همخون نمیشم..یه جوارایی همچین لوطی این شکلی…هرکی این حرفا رو میخونه دعا کنه…دارم گر.ی…….م.م (میلاد) دخانچی

بته ها را خیس نکنید

حسین درخشان بیش از دو سال است که در بازداشت به سر می برد. گفته شده است حکم نوزده سال برایش بریده اند. یاد سخنان آیت الله خامنه ای افتادم که بعد از بمب گذاری در مقر حزب جمهوری اسلامی و شهادت یاران نزدیک امام فرمودند (نقل به مضمون) انقلاب مانند بته ی جوشانی است که همواره می جوشد و افراد جدیدی بیرون می دهد. گفته بودند دشمنان خیال می کنند که با حذف بهشتی ها و رجایی ها می توانند جلوی این حرکت عظیم مردم ما را بگیرند. اما محتوای این بته ی جوشان چیست؟ آیا به غیر از جوانان وطن دوستی که سر خورده از وعده های غرب به دنبال اندیشه ای نو و سازنده هستند؟ درون بته ی جوشان انقلاب 57  بودند جوانانی که در کاباره ها می رقصیدند و در میکده ها میگساری می کردند؛ زمانی که خمینی کبیر آتشی در این بته انداخت جوانان یکی یکی و گروه گروه به درونش رفتند. افکار غربی شان را سوزاندند و پا به پای امام بالیدند و انقلابی شدند. این اتفاق یک روزه نیفتاد. ماه و سال ها طول کشید تا فکر و ذهن و اندیشه ی جوان ایرانی «آمادگی» ورود به بته ی جوشان و سوزان انقلاب را پیدا کرد و کاری کرد کارستان؛ جنگ تحمیلی و انواع سلاح ها هم نتوانست این آلیاژ بی نظیر را ذره ای ذوب کند.

حسین درخشان همانگونه که از رفتارش پیداست عاشق اندیشیدن است؛عاشق تجربه کردن است. حسین زندگی اسلامی ایرانی را تجربه کرد؛ زندگی و اندیشه ی غرب را هم آزمود؛ خواند و خواند و خواند تا ذهنش آماده ی رفتن در این بته شد. به دوستان ضد نظامش پشت کرد و آن جا که نیاز بود رسوایشان کرد. هزینه ی این «آمادگی» را پرداخت و چون شناگری که قبل از ورود به آب کمی دمای آب را می آزماید آرام آرام وارد این جرگه شد. آمد که آلیاژی شود برای نظام؛ سلاحی شود علیه متخاصمان اما گذشت زمان نشان داد عده ای علاقه ای به افروخته نگه داشتن این یادگار ارزشمند ندارند. حسین ماند و زندان. حسین ماند و تنهایی. حسین ماند نا امیدی. او ماند و حکمی سنگین. فقط به خاطر اینکه عده ای قصد دارند چوب لای چرخ اذهان «آماده» بگذارند. عده ای که از این امیدهای دیروز امام استفاده می کنند برای بالا رفتن دوستان محفلشان و کوبیدن دشمنان حلقه شان.

آقایان بر مسند قدرت! جلوی «یدخلون فی دین الله افواجا» دیوار نسازید!

حکم: درخشان هرگز این توبه و بازگشت را انجام نداده

بررسی وبلاگ متهم نشان می دهد وی هرگاه به غلط بودن مطلبی پی برده است آن را در وبلاگش اصلاح کرده یا روی آن خط کشیده است که در طی بررسی ها حتی یک مورد از مطالب اینگونه که مورد اطلاح یا خطخوردگی واقع شده باشند، یافت نگردیده و ادعای وی در سعی در اصلاح این گونه موارد مطلقا صحت ندارد. نمونه هایی از اصلاح موارد و خط زدن آن ها که البته ربطی به موارد سیاسی و ضد دینی ندارد به پیوست می باشد که متناقص ادعای می در بازجویی و عملکرد وی در فضای رسانه را نشان می دهند. این در حالیست که در خصوص مطالب توهین آموز مذکور و موارد مشابه حتی چنین اصلاحی کفایت نکرده و لازم است که مطالب مذکور از صفحه پاک می شدند که مطالب مذکور نه تنها پاک نشده اند بلکه حتی خطخوردگی نیز پیدا نکرده اند.

دفاع مکرر درخشان درمقابل اتهامات مختلف همانگونه که مشاهده می شود صرفا در چهارچوب اعتراف به رویکردهای منفی گذشته و طرح ادعای توبه صورت می گیرد. اما درخشان هرگز این توبه و بازگشت را انجام نداده است و تغییر در خروجی های رسانه ای صرفا برای زمینه سازی برای نفوذ در جامعه مذهبی و انقلابی صورت گرفته و این موضوع با تغییری تدریجی و گام به گام برای جلوگیری از ایجاد حساسیت و موضع گیری انجام گرفته است.

برگه ای که مشاهده می کنید قسمتی از حکم حسین درخشان است. در آن استدلال می شود که نویسنده «سردبیر: خودم» چرا علی رغم تغییر عقیده مطالب قدیم خود را حذف نکرده یا خط نزده. سوال اینجاست اساسا نقد همراه با استدلال مطالب گذشته (+) بهتر است یا حذف و خط زدن؟ من که از خوانندگان ثابت این وبلاگ بودم هرگز به یادم نمی آید که درخشان استدلال‌ها و مواضع خودش چه سیاسی و چه غیر سیاسی را حذف یا اصلاح را کرده باشد. اگر اسم یا اطلاعات خاصی را اشتباه می نوشت در فاصله کمی از چاپ مطلب با تذکر یکی از خوانندگان امکان داشت اصلاح کند (که امری معمول در وبلاگ نویسی است)؛ اما  مواضع و استدلال را هرگز حذف نمی کرد و خط نمی زد (که امری غیر معمول در وبلاگ نویسی است). چون هم فضای وبلاگستان طوری است که چنین تغییراتی در نوشته‌های گذشته را نشانه بزدلی و پاک کردن تاریخ توسط نویسنده می دانند  و هم درخشان از افتخاراتش همیشه تغییر تفکر و «ورسیون» خود بود.

برای مثال او یک زمان برای تحریم انتخابات می‌نوشت، یک زمان مردم را به رای دادن به نماینده اصلاح‌طلبان دعوت می‌کرد و یک زمان مردم را به رای دادن اصول گرایان تشویق می کرد ولی هرگز نوشته های سابق خود را پاک نمی کرد. حتی زمانی که سرویس دهنده سایت او به دلیل تهدید وکیل مهدی خلجی از او خواسته بود که مطالبش را در مورد مهدی خلجی پاک کند او حاضر شد سرویس خود را با هزینه زیاد عوض کند ولی تن به این کار ندهد ضمن اینکه شکایت مهدی خلجی از او توسط وکیل کله گنده موسسه آمریکایی می توانست برایش دردسر بزرگی شود.(+) (حکمی برای این پرونده به دلیل غیاب حسین درخشان هنوز صادر نشده است.)

جوان‌های انقلابی دهه پنجاه که به حرکت پرشور امام خمینی پیوستند یک تجربه بی‌نظیر داشتند آن ها که با چشم واماندگی «تمدن»‌ وارداتی شاه را می‌دیدند. در کنار زرق و برق های تقلیدی و گروهک‌های مختلف آگاهانه مسیر امام خمینی را انتخاب کردند. یاران انقلاب از ابتدا با عشق امام دنیا نیامده بودند و حتی خیلی‌ها مذهبی نبودند بلکه رفته رفته با مقایسه رفتار شاه و انتقادات صریح و روشنگرانه امام خمینی و یارانشان نظیر شهید مطهری و ادبیات انقلابی مثل نوشته های دکتر شریعتی به این نتیجه رسیدند که این بهترین راه است.

انقلاب اسلامی وارد چهارمین دهه عمر خود شده است. اکثریت جمعیت ایران که زیر سی سال می باشند تجربه انقلاب را به صورت شخصی ندارند. وظیفه ماست که تجربه انقلاب را به هر نسل منتقل کنیم. جوانان ما امروز مانند جوانان دهه پنجاه از اقشار مختلف جامعه با عقاید مختلفی هستند که از خانواده یا از محیط گرفتند که شامل تبلیغات سرسام‌آور رسانه‌های سلطه‌جو می‌باشد. ما برای انتقال تجربه انقلاب برای هر «تیپی» باید استراتژی مشخصی داشته باشیم. تیپی که در خانواده و محیط مذهبی و انقلابی رشد کرده، تیپی که در محیط خارج از کشور رشد کرده، ‌تیپی که بیشتر تحت تاثیر رسانه های خارجی بوده و الخ. ما برای خیلی از این تیپ‌ها استراتژی نسبتا موفقیت آمیزی داشتیم و برای بعضی از این تیپ ها یا استراتژی نداشتیم یا اگر هم داشتیم چندان موفق نبوده است. دشمن ما صهیونیست توانسته یهودی زادگان زیادی را در سراسر دنیا سرباز خود بکند. ما چقدر در جذب ایرانیان خارج از کشور که جمعیت قابل توجهی دارند موفق بودیم؟ آیا وظیفه هدایت نسل دوم آن‌ها بر عهده ما نیست؟ با کدام ابزار و استراتژی؟

حسین درخشان که پس از آزمون و خطایی به گفتمان انقلاب رسیده بود، (یا باز رسیده بود +) سیستم تبلیغاتی ایجاد کرده بود که بتواند برروی تیپ های خاصی تاثیر بگذارد و آن هارا جذب گفتمان انقلاب کند. به شخصه افرادی را می شناسم که تحت تاثیر نوشته های حسین درخشان قرار گرفته بودند. مثل جوانی که در کانادا بزرگ شده بود و با تشویق حسین مشغول کار در پرس تی وی دفتر لندن شد. اینکه حسین درخشان مطالبی راکه از آن ها پشیمان شده بود، پاک نکرده بود؛ لازمه تبلیغات دنیای امروز است. اگر هدف حسین درخشان نفوذ بین نیروهای انقلابی بود رویکرد کاملا منافقانه و ریاکارنه می‌گرفت و همه مطالب سابق خودش را حذف می‌کرد و یکدفعه از سیاه به سفید تبدیل می‌شد. رسمی که در سریال های تلویزیونی شاهد آن هستیم و گویا این شیوه‌های نمایشی باعث شده که تغیرات حسین که صادقانه از عقادیش و تفکراتش با استدلال صحبت می‌کرد کم‌تر واقعی به نظر برسد.

حسین درخشان علیه بیزنس‌های حقوق بشری و ضدایرانی افشاگری می کرد و با استدلال از عملکردهای دولت دفاع می کرد و در جایی که لازم می دید نقد می کرد. خواننده ای که مثل یک «ورسیون» سابق حسین درخشان فکر می‌کرده می تواند مسیر تغییر او را ببیند و نقد حسین درخشان را به دلیل پیشینه مشابه بیشتر درک کند. لابد برای همین بود که نوشته های حسین درخشان بیشتر از همه تبلیغات شعارگونه و صفر و یکی جواب می داد و تاثیر می گذاشت.

آخرین صحبت های حسین پیش از دستگیری

مطلب زیر را از وبلاگ «توهمات یک دانشجوی بسیجی غربزده» بازنشر می کنیم:

من تاب وءامن و عمل عملاً صالحاً فأولئک يبدّل الله سيئاتهم حسناتٍ و کان الله غفورا رحیما

كسى كه توبه كند و ايمان آورد و كار شايسته كند پس خداوند بدي هايشان را به نيكي ها تبديل مى‏كند و خدا همواره آمرزنده مهربان است.(فرقان-۷۰)

حسین درخشان را سال ۸۷ در حاشیه نمایشگاه رسانه های دیجیتال برای اولین بار و آخرین بار دیدم. چند روزی بود که به ایران آمده بود و برای اولین بار بود که علنی در جمعی ظاهر می شد.شخصیت حودر از وقتی که او را بوسیله وبلاگش شناختم ٬ برایم جالب بود. بخاطر همین از وی برای  گفتگو در مورد گذشته ، حال و برنامه های آینده وی در ایران دعوت کردم تا چند دقیقه ای گفتگو کنیم. او هم قبول کرد. کم کم افراد دیگری هم به بحث اضافه شدند. امروز پس از دو سال از دستگیری حسین واقعا حسرت می خورم که چرا صحبتهای آن روز را ضبط نکردم.

این دو جمله که از آن روز در ذهنم مانده باعث شد تا این مطلب را بنویسم :

«هر آدمی یک ظرفیتی داره ٬ یکی مثل شما ممکنه خدا این ظرفیت رو بهت داده باشه که با خوندن دو کتاب حاضری تا پای جونت برای جمهوری اسلامی هرکاری انجام بدی. یکی هم مثل من باید با آزمون و خطا و با درک تجربیات مختلف در نهایت طی صحبت نیمه شب تو یک اتوبان بین شهری کانادا با  صحبتهای یک راننده کامیون برزیلی به این مسیر برسه.»

در آخر هم گفت : » ما که هیچکدوم از امام حسین بالاتر نیستیم ٬ امام حسین هم حر رو بخشید با اینکه می دونست در نهایت اشتباه حر باعث کشته شدن تمامی اعضای خانواده اش می شه. من هم فرصت می خوام. گذشت زمان همه چی رو درمورد صداقت من مشخص می کنه»

در آخر هم که از او در مورد برنامه های آینده اش تو ایران پرسیدم ٬گفت : «یک خونه تو شهرری می خرم و سایت صبحانه(قدیمی ترین و پرمخاطب ترین شبکه اجتماعی فارسی اون زمان)  رو با محوریت بچه حزب اللهی ها و طرفدارای جمهوری اسلامی تو دنیا راه اندازی خواهم کرد.»

شاید صبحانه اگر با رویکرد جدید مدیر آن راه می افتاد ٬ مجانین بالاترینی و یوزرهای تقلبی در توییتر نمی توانستند با توجه به ناآشنایی بسیاری با این رسانه های نوین ٬ به مدت ۸ ماه به مملکت انواع هزینه های مادی و معنوی وارد کنند و اقتدار نظام و مشارکت ۴۰ میلیونی مردم را با چند صد مزدور خیابانی خدشه دار سازند.

در سایتها خواندم که ظاهرا حکم ۵/۱۹ سال زندان است ! در حالیکه از اتهامات جاسوسی و … تبرئه شده است. اتهامی که بخاطر آن دستگیر شد.


طنز ماجرا اینجاست مسئولین ستاد مجازی سبزها که وابستگی و خط دهی آن از خارج برای همه مشخص شده است ٬ کسانی که کمانگیر صهیونیست را همرزم خود می خوانند و وحید آنلاین فراری و رابط بی بی سی با سبزها دست راست آنها بوده اند٬ همچنان در وبلاگ خود و شبکه های اجتماعی ٬نظام و ارکان آن را بخاطر دو ماه حبس مورد عنایت قرار می دهد ٬ آن وقت یک تواب بدون آنکه به وی فرصتی برای به فعلیت رساندن توبه داده شود ، پس از دو سال بی خبری به ۱۹ سال زندان محکوم می شود!

امیدوارم در حکم تجدید نظر با دیده انصاف بیشتری به این قضیه نگاه شود.

آقای قوه‌ قضاییه! حسین درخشان پسر خاله‌ من نیست

بخش هایی از نوشته وبلاگ الف لام میم در مورد حکم حسین را بازنشر می کنیم:

حکم دادگاه حسین درخشان صادر شده است.

قاضی نیستم تا بتوانم نظر بدهم که جرم حسین درخشان چه سزایی دارد. ولی آنقدر می‌فهمم که بتوانم تناقضات و تفاوت‌های آشکار را در رفتار قوه‌ قضاییه ببینم.

حسین درخشان جزو اصلاح‌طلبان حساب می‌شد. یک اصلاح‌طلب افراطی. علیه نظام تبلیغ کرده است، با دولت‌های متخاصم همکاری است، به اسرائیل سفر کرده است (هر چند به قول خودش در آن سفر از مردم کشورش دفاع کرده است)، ضد انقلاب بوده است، بله ولی …او از بسیاری از اعمال خودش برگشته است، به اشتباهش اعتراف کرده است و از کشورش، مردمش و نظام حاکم بر کشورش دفاع کرده است. آن هم نه در زندان(!) بلکه هنگامی که در انگلیس ساکن بوده است و به خاطر این مواضعش از طرف دوستان اصلاح طلب و روشنفکرش آماج بدترین حملات قرار گرفته است.

این مطلب یکی از آخرین نوشته‌های اوست هنگامی که هنوز به ایران بازنگشته بود. مطلبش در مورد انقلاب اسلامی ایران است؛ انقلاب 57. انصافاً صاحب این قلم و این نوشته را به جرم تبلیغ علیه نظام به 20 سال زندان محکوم کرده‌اید؟ کدام یک از شما انقلابیون و السابقون می‌توانید چنین زیبا و تاثیر گذار در مورد انقلاب و نظام بنویسید؟

در این کشور کم نبوده‌اند کسانی که تا پیش از دستگیری با تمام توان خود علیه نظام و مردم، علیه انقلاب و منافع ملی تلاش کرده‌اند ولی پس از دستگیری، و آن هم در زندان اعتراف کرده‌اند و پس از آن مشمول تبصره‌های تخفیف مجازات و عفو قرار گرفته‌اند. حالا چطور برای کسی که پیش از عزیمت به ایران مواضعش تغییر کرده است، برای جبران آن‌ها اقدام کرده است، و با میل خودش به کشورش بازگشته است چنین تبصره‌هایی وجود ندارد؟

حسین درخشان حتی اگر توبه کرده است و از مواضعش عدول کرده، باز هم باید به خاطر اعمال گذشته‌اش پاسخگو باشد. ولی چرا این اصل فقط در مورد حسین درخشان صادق است.

آقای قوه‌ قضاییه!

حسین درخشان پسر خاله‌ من نیست که خواستار آزادی بی‌قید و شرط و فوری او بشوم. ولی به عنوان یکی از شهروندان این مملکت می‌توانم خواستار اجرای اصول 19 و 20 قانون اساسی بشوم + . می‌توانم خواستار این باشم که قوه‌ قضاییه‌ کشورم، فقط قوه‌ قضا نباشد بلکه قوه‌ عدلیه هم باشد.

می خواهم بخشی از نوشته‌های این وبلاگ نویس ضدانقلاب را برایتان بازگو کنم. بعد از این قضاوت کنید که اگر این فرد باید 20 سال زندانی شود، بعضی از حضرات حجج‌الاسلام، مهندسین، یاران امام، نیروهای سابق وزارت اطلاعات، رفت و آمد کنندگان به مجمع تشخیص مصلحت، برخی نمایندگان سابق مجلس، حتی برخی از آیات عظام، فرزندان استوانه ‎های نظام، خانواده‌ برخی از شهدا و … چند سال باید زندانی شوند؟

بخش‌هایی از مطالب درخشان:

من سالهاست که تمام قلم و وجودم را برای مقابله با پروپاگاندای رسانه‌ای در نشان دادن ایران به عنوان تهدید جهانی به کار گرفته‌ام. سالهاست که هر جا رفته‌ام (از جمله در قلب تل آویو) گفته‌ام و نوشته‌ام که جمهوری اسلامی حکومتی بامشروعیت و مستقل است و دولت‌هایش (چه رفسنجانی و خاتمی و احمدی‌نژاد) به خواست اکثریت مردم به قدرت رسیده‌اند

هر چه فشار به ایران بیشتر شد آدم‌هایی مثل من هم مجبور به دفاع رساتر شدند و این آرام آرام تمام ما را منزوی کرد. هر کسی صدایش بلندتر بود، بیشتر منزوی شد و من هم آرام آرام از «پدر وبلاگ‌نویسی» تبدیل شدم به «جاسوس منفور جمهوری اسلامی.»

انقلاب ایران بر سر نماز و روزه و چادر نبود و متعلق به همه‌ مایی است که پای آن مستقیم و غیرمستقیم ایستادیم و هزینه دادیم، برای اینکه می‌خواستیم روی پای خودمان بایستیم و خودمان تعیین کنیم که چه کسی و چطور می‌تواند بر ما حکومت کند.

چشم میلیاردها مردم فقیر و زیر ستم دنیا به این خانه، به این شورش بی‌همتا، و به من و شما است.

ـ «ترین» های ماجرای حسین درخشان

مطلب زیر را اخیرا وبلاگ «روزگار» نوشتند که منتشر میکنیم.

صرفنظر از اتفاقاتی که ممکن است برای حسین درخشان رخ داده باشد یا رایی که در آینده برای وی صادر می شود، کل ماجرای حسین درخشان تا به امروز حاوی نکات آموزنده و جالبی است. شما رابه بازگویی برخی از “ترین ها”ی ماجرای درخشان دعوت می کنم:

عبرت آموز ترین: آدم در این دوره و زمانه باید خیلی حواسش باشد که همه پل های پشت سرش را خراب نکند. حسین بدجوری به گذشته اش پشت پا زد. شاید اگر یک همراه و مشاور عاقل و پخته داشت اینگونه به گذشته پشت نمی کرد که حالا توبه اش از دیدگاه برخی ساختگی و غیرواقعی بنظر بیاید.

مهم ترین: متاسفانه برخلاف تاکیدات مقام معظم رهبری مبنی بر تاثیرنگذاشتن فضای سیاسی بر تصمیمات قضایی، پرونده درخشان نشان داد دستگاههای امنیتی و قضایی تا تحقق فرمایش رهبری فاصله زیادی دارند. با اینکه بسیاری در کوران حوادث انتخابات، با جرمهای سنگینتر از آنچه حسین انجام داده بود دستگیر شدند، اما با قرار وثیقه و اشارات این و آن، هم اکنون در کانون گرم خانواده بسر می برند و حسین درخشان تازه نوبت تشکیل دادگاهش رسیده!

زشت ترین: ماجرای آزادشدن رکسانا صابری و آزادنشدن درخشان به رغم نامه رئیس جمهور به دادستانی ، آبروریزی ترین قسمت مسئله بود. اینکه یک خبرنگار در شرایطی که دادگاه حکم به جاسوسی اش داده و شش سال هم به زندان محکوم شده اما با درآمدن سر و صدای دولتهای خارجی، ظرف مدت کوتاهی از زندان آزاد می شود و در فرودگاه آمریکا به سرود ملی کشورش (آمریکا) افتخار می کند، چه پیامی می تواند داشته باشد؟ اگر درخشان هم قبل از آمدن دست به دامن دولتهای خارجی شده بود و از طرف آنها به مسئولین کشور فشار سیاسی وارد می شد، آیا او هم به سرنوشت صابری دچار نمی شد؟ آیا وبلاگ نویس سرکش ما اشتباه کرده که قبل از آمدن، بهره برداری سیاسی از دستگیری احتمالی اش را برای اپوزوسیون و دولتهای خارجی ممنوع اعلام کرده؟

مضحک ترین: از آبروریزی ترین قسمت گفتم؛ از خنده دار ترین بخش ماجرا هم بگویم. بعد از دستگیری درخشان اتهام مطرح شده علیه وی، جاسوسی برای اسرائیل (آنهم بعلت سفر به آن کشور) بود. ظاهرا بخاطر همین گناه نابخشودنی هم (که هیچوقت اثبات نشد) چندین ماه انفرادی در سرنوشت درخشان نوشته شده بود. بعضیها که پا را از این هم فراتر گذاشتند و رسما اعلام کردند که حسین اتهام جاسوسی را هم پذیرفته است!! این درحالیست که در دادگاهی که برای وی برگزار شده، هیچ اشاره ای به این موضوع نشده و گویا اتهام جاسوسی اصلا در لیست اتهامات وی نیست! فرمول داستان را گرفتید؟ ابتدا شخصی دستگیر می شود؛ به اتهام جاسوسی دودمانش در معرض خطر قرار می گیرند؛ بعد از یک سال و اندی دادگاه تشکیل می شود؛ تازه مشخص می شود که اصلا اتهام یک چیز دیگریست! بقول معروف ظاهرا اول می برند، بعدا می شمارند!

عجیب ترین: حیرت انگیزترین قسمت ماجرا، “ریشه شناسی” برخی از دوستان است. می گویند که حسین چون ریشه اش خراب است و اصلاح طلب بوده و…، پس توبه اش نمی تواند حقیقی باشد.  سئوال اینجاست که چرا گذشته دورتر حسین (قبل از گرویدن به خط شوم اصلاح طلبی) بعنوان ریشه وی محاسبه نمی شود؟ اینکه او یک خانواده بسیار مذهبی داشته، عمویش از یاران و شهدای راه شهید بهشتی بوده، خطبه اولین ازدواجش را رهبری عزیز خوانده، در دبیرستان رفتار مذهبی داشته وامثالهم، جزو ریشه آدم حساب نمی شود؟ آنوقت چهارتا پست وبلاگی و عکس و همایش و آکسیون، ریشه آدم را نشان می دهند؟!

بدترین: سخت ترین و بدترین قسمت ماجرا، وجود شخصی مثل حسین درخشان در زندان است. در شرایطی که عطش فراوان بعضی از دوستان غربزده، با بی توجهی (یا بی عرضگی) مسئولین در تشریح و تبیین مبانی انقلاب اسلامی مواجه است، و در شرایطی که تندترین سئوالها درباره نظام و انقلاب و رفتار غرب، با کندترین جوابهای اهالی انقلاب همراه است، حضور شخصی مثل درخشان در زندان، که حداقل از لحاظ تئوریک، توانایی تفسیر رفتار استعماری غرب را داشت و توانسته بود یک نگاه تئوریک و ایدئولوژیک جدید به عملکرد نظام و دشمنانش ارائه کند، بد و آزاردهنده است. ای کاش دید مسئولین قضایی و امنیتی مرتبط با پرونده درخشان، کمی بازتر بود و می توانستند مهمترین افق برخورد با غرب (که نبرد در حوزه اندیشه و تئوری است) را درک کنند.

مظلومیت احمدی‌نژاد و سرنوشت فرزند سرتق وبلاگستان

این مطلب یکی از خوانندگان این وبلاگ لطف کرده‌اند فرستادند.

در پرونده حسین درخشان بیش از هرچیزی مظلومیت احمدی‌نژاد بهم ثابت شد. اینکه خیلی جاها قدرتی نداره که هیچ مخالفین سرسختی هم داره. نامه عمومی که رئیس جمهور برای عدالتِ حسین درخشان به دادستان وقت نوشت در نوع خودش بی‌نظیر بود. در تماس‌های من شورای ایرانیان خارج از کشور گفتند سنگ تمام گذاشتند ولی به جایی نرسیدند.

تجربه ثابت کرده احمدی‌نژاد آدمی نیست که سمپاتش را تنها بذاره. حتما بنده خدا خیلی برای این سمپات باهوش و تاثیرگذارش در فضای سایبر تلاش کرده و به جایی نرسیده. اینکه می‌گند «حاکمیت یک دست شده» بیشتر شبیه یک جوکه. از نفوذ و قدرت جناح رقیب در لایه‌های زیرین قدرت که بگذریم همین «اصول گرایان» برای رقابت بر سر قدرت و زدن یاران تاثیرگذار احمدی‌نژاد چه کارها که نمی کنند.

این سایت‌های «اصول گرا» چه مطالب خارج از انصافی در مورد همین دادگاه اول نوشتند که قلب خانواده درخشان به درد آمد. به نظرم، خانواده درخشان خیلی نجیب و شریف هستند. در اوج فشار و مظلومیت بازهم این طور با متانت می نویسند. در طی دو سال بازداشت حسین درخشان هم مصالح ملی بر شخصی ترجیح دادند و بی سرصدا دنبال کار فرزندشان بودند. ولی گویا عده‌ای عزمشان را جزم کردند این پیام را برسانند این نجابت فایده‌ای نداره و فقط شیوه خانواده دیگر «دو پاسپورتی»ها با سرصدا و توسل به فشار کشورهای متخاصم خیلی سریع می‌تواند جواب دهد.

اتهام‌های حسین درخشان مرغ پخته در دیگ را هم به خنده می‌اندازه. استفاده از نوشته‌های گذشته او که خودش بیشترین نقد برشان کرده بود برای اثبات جرم او. یا اتهامتی همچون توهین به مقدسات و مدیریت سایت‌های مستهجن. اگر قرار باشه چندشوخی لوس و زشت مذهبی یا انتشار چند عکس‌ هالییودی مبنای محاکمه افراد قرار بگیره که نصف ملت باید محاکمه بشند. فقط کافی است یک سرچ کوچک بکنید یا به پیامک‌های همه‌گیر گوشی موبایلتون نگاه کنید. ملت ما با ادبیات مذهبی خو گرفتند و بزرگ شدند که همین گهگاه به ناحق مبنای شوخی های نادرست قرار می‌گیره ولی خودش نشان دهنده رابطه عمیق مردم با دینه و اینکه چطور ملت با مذهب عجین شدند. ملت ما با مذهب رابطه پیچیده‌ و ژرفی دارند. نگاه به تیپ‌های مختلف هیئت‌های ایام محرم گواه بر این است.

سرک کشیدن در روابط مردم با خدا نه توصیه شده و نه اصلا امکان پذیره. وگرنه چگونه آدمی بسنجد آنچه که فرد از احوالاتش ادعا می کند مطابق است با آنچه در واقعیت وجود دارد. افراد در مراحل مختلف زندگی مثل حسین درخشان احوالات مذهبی متفاوتی دارد و همانطور که رهبر انقلاب در خطبه چهارده خرداد فرمودند « قضاوت در مورد اشخاص بايد با معيار حال كنونى اشخاص باشد. گذشته‌ى اشخاص، مورد توجه نيست. گذشته مال آن وقتى است كه حال فعلى معلوم نباشد. انسان به آن گذشته تمسك كند و بگويد: خوب، قبلاً اينجورى بوده، حالا هم لابد همان جور است. اگر حال فعلى اشخاص در نقطه‌ى مقابل آن گذشته بود، آن گذشته ديگر كارائى ندارد».

دوست متخصص خارج‌نشینی چند وقت پیش جایی نوشت سرنوشت تلخ حسین درخشان خیلی کسانی که می‌خواستد برای خدمت به کشور بازگردند را نامید کرد. به شوخی نوشتم شاه می‌گفت هرکه مارا دوست ندارد پاسپورت بگیرد و از کشور برود گویا این روزها می‌گویند هرکه مارا دوست دارد. قطعا این خواسته دولت دهم و هر دلسوز نظام و کشوری نیست. دعا می‌کنیم این پدرخوانده وبلاگستان که نگیم، فرزند سرتق وبلاگستان فرجام خوشی داشته باشد.


این عکس آخرین عکس حسین پیش از بازداشت در حرم شاه‌عبدالعظیم است. بعد از دو سال بازداشت موقت حکم بدومی 19.5 سال زندان براش صادر شده است. ـ