کاهش حکم از نوزده و نیم سال به هفده سال

دیروز به حسین (که در حال حاضر در مرخصی به سر می‌برد) ابلاغ شد که به مناسبت عید فطر ۹۲ یک سوم از هفت سال و نیم محکومیت حسین (که شامل پنج سال حبس برای اهانت به مقدسات، دو سال حبس برای اهانت به رهبری، و شش ماه حبس برای اهانت به رییس جمهوری می‌شد) مورد بخشش رهبری قرار گرفته است. به این ترتیب حکم حسین از نوزده و نیم سال زندان تعزیری به هفده سال زندان تعزیری کاهش یافته است.البته محرومیت پنج ساله‌ی فعالیت سیاسی، اجتماعی و رسانه‌ای حسین هنوز پابرجاست. باید یادآوری کنم که حسین در ۱۱ آبان ۱۳۸۷ بازداشت شده بود و تا الان نزدیک به پنج سال از زمان حبس او می‌گذرد.

ما این تخفیف را به فال نیک می‌گیریم و از مسوولین و مقام معظم رهبری قدردانی می‌کنیم و امیدوارم که به زودی حسین نیز مشمول آزادی مشروط و تخفیف‌های بیشتری قرار بگیرد و منع فعالیت او هم پایان یابد.

نامه حسین از زندان به فرناز قاضی‌زاده

به نام حق

خانم فرناز قاضی زاده‌، دوست و همکار قدیمی،

سلام بر تو و خانواده‌ی گرامی‌ات. کاش بجای زندان اوین، این نامه را از روی نیمکت‌های مورد علاقه‌ام کنار بی.اف.آی (موسسه فیلم بریتانیا) در کرانه‌ی جنوبی رودخانه‌ی تِیمز می‌نوشتم تا تو و خوانندگانِ دیگر فکر نکنید حبس پنج ساله‌ی من تاثیری در محتوای این نوشته دارد. اتفاقا خوب است نگاهی به یکی از آخرین نوشته‌های وبلاگم، پیش از اینکه در آبان 1387 بازداشت شوم، بیندازی که دقیقا همین مضمون را داشت؛ به بهانه‌ی اخراج رفیقمان مهدی جامی از رادیو زمانه و با تیتر: «نان‌خورهای دولت‌های متخاصم، بیدار شوید». 1

یازده آبان هشتاد و هفت نوشته بودم: «دوستان روزنامه‌نگار رفرمیستی که سرشان را توی برف کرده‌اند و فکر می‌کنند رسانه‌ای که تمام پولش را یک دولت بدهد می‌تواند مستقل باشد، بهتر است بیشتر از این خودشان را گول نزنند. همین تلویزیون بی.بی.سی فارسی هم که قرار است راه بیفتد و آب از لب و لوچه‌ی خیلی از شماها راه انداخته است هم تمام خرجش از دولتی می‌آید که می‌خواهد با تحریم اقتصادی خانواده‌ و مردم و کشور شما را نابود کند. شرف و آبروی خودتان را نفروشید و وقتی کار یادگرفتید به ایران برگردید. فضای رسانه‌ای در ایران هرگز از این بازتر نبوده است و برای همه‌ی شما کار و موقعیت در ایران هست. هرچند کمی سخت‌تر از بی.بی.سی، ولی در عوض عذاب وجدان نخواهید داشت. وقتی در ناباوری محض، صدا و تصویر عبدالمالک ریگی یا رهبران پژاک یا امثال آن را از بی.بی.سی فارسی دیدید، می‌فهمید چه می‌گویم. شما فعلا مست و سرخوش از معاشرت با موبورها و چشم‌آبی‌ها، یادتان رفته است که تاریخِ چیزی به نام استعمار هرگز پایان نیافته است. امیدوارم وقتی این مستی از سرتان می‌پرد،‌ با خودتان روراست باشید.»

حتما یادت هست که پس از سالها همکاری و دوستی در رسانه‌های اصلاح‌طلبان در ایران و رفت و آمد خانوادگی در فرنگ، آخرین بار تو را در آمفی‌تئاتر خلیلی در زیرزمین دانشگاه سواز لندن دیدم. آنجا، وسط آن جمعیت، با سماجت با تو رودرو شدم و پرسیدم که چرا تو و حتی سینا مُطلبی، که این همه رفیق بودیم و برای آزاد شدنش از بازداشت بیست‌روزه‌اش دنیا را به هم ریختم، حالا این‌قدر آشکارا از من فرار می‌کنید و جواب دادی: «ما از تو می‌ترسیم.» منظورت واضح بود. مرا مثل خیلی‌های دیگر مامور جمهوری اسلامی می‌دانستید، چون چهارتا مطلب در نقد اصلاح‌طلبان و در حمایت از امام خمینی و انقلاب اسلامی نوشته بودم. حالا سرنوشت‌هایمان را ببین.

خیلی چیزها در این پنج سال عوض شده است. از همه مهم‌تر این‌که پسر دوست‌داشتنی‌ات، مانی، دارد بزرگ می‌شود و کم‌کم می‌فهمد دنیا چه خبر است. کم‌کم در اثر معاشرت با جوان‌های فراوان مهاجر لندن می‌فهمد که استعمار یعنی چه، سرمایه‌داری چیست، مسلمان یعنی چه، قدرت و هژمونی چیست، و صهیونیزم و اسراییل یعنی چه. دور نیست روزی که او را با چفیه‌ای فلسطینی دور گردن در بازگشت از یکی از راهپیمایی‌های بزرگ ضداسراییلی لندن ببینی و تمام بدنت یخ کند. چون فکر نمی‌کردی پسرت در قلب بریتانیا -و نه ایران- به شکل بسیجی‌ها از آب درآید. آیا این بقول انگلیسی‌ها آیرانیک (Ironic) نیست؟

واقعیتی است که بخش مهمی از ساکنان لندن، بخاطر مهاجران انبوه و محیط آکادمیک نسبتا آزاد و سابقه‌ی طولانی سندیکاهای کارگری و گروه‌های بانفوذ ضدسرمایه‌داری‌اش، تمایلات ظلم‌ستیزانه‌ی قابل توجهی دارند. و لابد شنیده و دیده ای که بخاطر همین ویژگی‌ها، بیشترین جمعیت (به نسبت اروپا) در راهپیمایی‌های گوناگون لندن بر ضد حمله به عراق، ضد حمله به لبنان، ضد سرمایه‌داری، ضد بی‌عدالتی، ضد حمله به غزه -و حتی ضد پوشش جانبدارانه‌ی بی.بی.سی از اسراییل- شرکت می‌کند.

خب، اگر پسرت فردا، پس فردا، غمزده و گرفته از دبیرستان برگردد و معلوم شود دوستانش، بخاطر اینکه تو و سینا برای وزارت خارجه بریتانیا کار می‌کنید، او را اذیت و مسخره کرده‌اند، چه می‌کنی؟ اگر بپرسد «مگر ما ایرانی نیستیم، پس چرا شما برای دولتی که با ایران دشمنی می‌کند کار می‌کنید» چطور اقناعش می‌کنی؟ 2

مطمئنم که خوب این واقعیت‌ها را می‌دانی و به هر دلیل این انتخاب فعلی توست. ولی نکته اینجاست که هنوز بسیاری از جوان‌های روزنامه‌نگارِ خسته از فضای سیاسی و پرتلاطم ایران، هر شب در آرزوی بیرون آمدن از ایستگاه متروی هالبورن، و قدم زدن در پیاده‌روهای کینگزوِی به سمت ساختمان بوش هاوس و کارت زدن در آن درهای چرخان و وارد شدن و کار کردن در آن ساختمان قدیمی می‌خوابند. (فقط امیدوارم در خیالاتشان موقع رد شدن از خیابان‌های لندن با ماشین‌هایی که بر عکسِ ایران از سمت راست می‌آیند، تصادف نکنند. و البته بدانند که مدتی است دیگر در بوش هاوس خبری نیست و همه را تخلیه کرده‌اند و کل بی.بی.سی رفته به برودکاستینگ هاوس در پورتلند پلیِس!)

همین بچه‌ها که این‌قدر در ایران استقلال حرفه‌ای برایشان مهم است و مثلا حاضر نیستند حتی یک روز برای صدا و سیمای جمهوری اسلامی یا روزنامه‌‌های وابسته به حاکمیت کار کنند (مگر اینکه پولش خوب باشد و کسی هم نفهمد!)، حاضرند بیایند برای سرویس جهانی بی.بی.سی که حتی در وب‌سایت دولت بریتانیا، در کنار سرویس مخفی اطلاعاتی (اس.آی.اس) زیر مجموعه‌ی وزارت خارجه تعریف شده است و همه‌ی خرج دویست و چهل، پنجاه میلیون پوندی سالانه‌اش را هم وزارت خارجه (اف.سی.او) می‌دهد(3) ، کار کنند. (در همان پورتال دولت بریتانیا خواهی دید که بخش داخلی بی.بی.سی زیر نظر وزارت فرهنگ تعریف شده است.)4

من شرمنده‌ام که بخشی از رسانه‌های حکومتی، بجای اینکه با ابزار تاریخ و استدلال منطقی درباره‌ی بی.بی.سی و کارکرد استعماری‌اش روشن‌گری کنند، وارد بازی‌های غیراخلاقی و زشت و تهمت‌های اثبات‌نشدنی شده‌اند. من از آنها و از بحث‌هایشان تبری می‌جویم.

اما سوالم این است که اگر خدای نکرده و به فرض محال (چون فعلا نه جراتش را دارند و نه توانش را) یک روز آمریکا و انگلیس و اسراییل بخواهند به بهانه‌های دروغین به ایران حمله کنند و متوجه شوی بی.بی.سی هم، درست مانند دوران پیش از جنگ عراق (و دوران ملی شدن نفت در دهه‌ی 1330)، دارد به این جوسازی‌ها دامن می‌زند و برای حمله‌ی نظامی به وطن‌مان زمینه می‌سازد، چه خواهی کرد؟ می‌مانی و بر اساس سیاست‌هایی که از وزیر خارجه –طبق روش اروپایی بطور نامحسوس- ابلاغ می‌شود، جلوی دوربین با صورتی آهنین از تعداد کشته‌ها و زخمی‌های هم‌وطنانت و تلاش نیروهای «اتحاد» برای کمک به زخمی‌ها و آسیب‌دیدگان حرف می‌زنی؟ شک ندارم که جوابت منفی است. تو و تقریبا تمام بچه‌هایی که من می‌شناسم و الان در بی.بی.سی کار می‌کنید، مثل ابوالقاسم طاهری در زمان ملی شدن نفت، آن‌قدر عزت و شرف و انسانیت و وطن‌دوستی دارید که استعفا دهید یا حداقل اعتصاب کنید.

ولی مگر الان جنگ اقتصادی‌ای که علیه موجودیت ایران راه انداخته‌اند، کمتر از حمله‌ی نظامی است؟ خودت که بارها از زبانشان شنیده‌ای که جنگ نظامی را، بخاطر همبستگی‌ای که در داخل ایران تولید می‌کند، مردود می‌دانند. ولی آیا به نظرت اینکه خانواده‌‌‌ی عزیز در ایران، بخاطر دسترسی نداشتن به ساده‌ترین امکانات پزشکی، در اثر جنگ اقتصادی‌ای که بی‌رحم‌ترین شیک‌پوشان عالم با چهار تا امضا و لبخند علیه مردم ما راه انداخته‌اند، سلامتی‌شان را از دست بدهند قابل توجیه است؟ تو که هر روز سرت توی خبرهاست بهتر می‌دانی که در تاریخ سابقه نداشته است که بانک مرکزی کشوری تحریم شده باشد و عملا تمام راه‌های انتقال پول و ارز را به آن ببندند. مگر ایران چه گناهی کرده است، جز اینکه مثل سال 1330 که سعی کرد حق مردمش را از سرمایه‌های خدادادی زیرزمینی‌اش از بریتانیا بازپس گیرد، حالا هم می‌خواهد همان نفت گران‌قیمت را بجای اینکه برای تولید برق مفت بسوزاند، صرف سرمایه‌گذاری‌های زیربنایی و تولید محصولات شیمیایی پرارزش کند و در عوض برقش را از راه ارزان و پاک اتمی بدست بیاورد؟ اگر برق اتمی اشکال دارد، پس چرا فرانسه 77 درصد و آمریکا 19 درصد و بلژیک 50 درصد و سویس 40 درصد و کانادا 15 درصد و آلمان 18 درصد و انگلیس 16 درصد و ارمنستان 33 درصد و اسلونی 41 درصد و مجارستان 43 درصد و تایوان 20 درصد و سوئد 40 درصد برق خود را از رآکتورهای روزبه‌روز پیشرفته‌تر خود می‌گیرند؟ 5

این وحشیانه‌ترین جنگ غیرنظامی‌‌ای است که در تاریخ بشر علیه کشوری راه افتاده و اگر هر کشوری جز ایران بود، تاحالا شکست خورده بود. مردم ایران واقعا صبور و نجیب و مقاوم‌اند و جمهوری اسلامی هم، با وجود همه‌ی ندانم‌کاری‌هایش، با خلاقیت‌های استثنایی و پوست‌کلفتی خیلی خوب مقاومت کرده و اجازه نداده که مردم شرایط جنگی را خیلی حس کنند.

این جنگ خونریزی ندارد. بی‌صدا تضعیف می‌کُند و آرام می‌کُشد. ولی نباید موجب شود اصل جنگ را فراموش کنیم و فکر کنیم چون چهارتا راهنمای تنظیم خبر و قواعد سردبیری داریم، از منافع دولتی که این جنگ اقتصادی را علیه مردم‌مان راه انداخته است، مستقل‌ایم. خودمان را گول نزنیم که کارمان بر اساس معیارهای حرفه‌ای است. بی.بی.سی بریتانیایی همان‌قدر در راستای منافع دولت گرداننده‌اش عمل می‌کند که پرس تی.وی جمهوری اسلامی. فقط اروپایی‌ها بخاطر سابقه‌ی استعماری‌شان بهتر بلدند روند تامین منافعشان را در پوشش‌های موجه مخفی کنند.

سوال باز هم اینجاست: طرف ظالم بایستیم یا مظلوم. برای مسلمان شیعه‌ای که حداقل یک‌بار در زندگی‌اش جمله‌ی «انی سلمٌ لمن سالمکم و حربٌ لمن حاربکم» را شنیده باشد، همین دو طرف بیشتر نیست. ولی اگر برای کسی هر روز عاشورا و همه‌جا کربلا نیست، می‌تواند انتخاب کند که، اگر توان دفاع از مظلوم را ندارد، حداقل طرف مهاجمِ ظالم نایستد.

و کاش جمهوری اسلامی آن‌قدر درایت داشت که فضای رسانه‌ای سومی برای همین بچه‌های روزنامه‌نگارِ خسته و بریده در بیرون از ایران -چیزی شبیه به تلویزیون «المیادین»- درست کند که اگر کسی به هر دلیلی تاب ایستادن در این طرف را ندارد، مجبور نشود بخاطر یک لقمه‌ نان و یک نفس آسایش، با هزار توجیه و عذاب وجدان، دست با دامن مهاجمان به سرزمین و مردم خود شود.

خانم قاضی زاده‌، تهیه‌کننده و مجری گرامی بی.بی.سی فارسی،

به من که پنج سال از بهترین سالهای جوانی‌ام را تا حالا در مشهورترین زندان جمهوری اسلامی گذرانده‌ام و هنوز هم چهارده سال دیگر از حکم حبسم باقی است، اجازه بده تا به سبک ابوالقاسم طاهری، همکار قدیمی‌ات در بی.بی.سی (که در جریان ملی شدن صنعت نفت در دهه‌ی1330 از ملی‌شدن نفت دفاع کرد و از سیاست‌های بریتانیا تبری جست 6) به تو و دیگر همکارانت بگویم: این مردم، این کشور، و این انقلاب ارزشش را دارد که آدم با وجود همه‌ی سختی‌ها و دلخوری‌ها پای ان بایستد -یا حداقل دست در دست مهاجمان بی‌رحم به آن نگذارد.

حالا شاید اثر این نامه از داخل زندان اوین بیشتر باشد تا از روی آن نیمکت‌های بزرگ چوبی محبوبم در ساوث بنک در کنار بریتیش فیلم اینستیتوت.

با دوستی و آرزوهای خوب،

حسین درخشان

تهران، زندان اوین

26 فروردین 1392

15 آوریل 2013

پی نوشت:

http://web.archive.org/web/20081121081835/http://hoderiniran.com/

2  می‌دانم که از سال 2014 وزارت خارجه دیگر به سرویس جهانی و مانیتورینگ پول نمی‌دهد و هزینه‌های آن مثل بخش داخلی بی.بی.سی باید از حق اشتراک مردمی پرداخت شود. ولی این را هم می‌دانم که مدیریت سرویس جهانی و مانیتورینگ کماکان توسط وزارت خارجه و مشارکت تراست بی.بی.سی (هیات مدیریتی کلان بی.بی.سی که به پیشنهاد کابینه توسط ملکه منصوب می‌شوند) اداره خواهد شد. بطوری که ویلیام هیگ، وزیر خارجه‌ی کنونی، در گزارشی به پارلمان تاکید می‌کند: «بی.بی.سی، مانند حالا، همراه با وزیر خارجه، به تعیین اهداف، اولویت‌ها و مقاصد سرویس جهانی بی.بی.سی ادامه خواهد داد و برای ایجاد یا تعطیل کردن هر سرویسی به زبان‌های مختلف باید ک.افقت کتبی وزیر خارجه را اخد کند.» http://www.publications.parliament.uk/pa/cm201012/cmselect/cmfaff/1058/1058.pdf  3

https://www.gov.uk/government/news/foreign-office-will-provide-additional-funding-for-the-bbc-world-service

https://www.gov.uk/government/organisations

  http://www.iaea.org/pris/

6 در مرداد 1330 و اوج درگیری ایران با بریتانیا برای ملی کردن صنعت نفت، ابولفاسم طاهری، از کارمندان واقت بخش فارسی سرویس جهانی در واکنش به رادیو ایران که او و دیگر کارکنان بی.بی.سی را خاین خوانده بودند، نامه‌ای به روزنامه‌ی «باختر امروز » که مهمترین مدافع ملی شدن نفت بود نوشت. در این نامه آورده بود «از طرف دو، سه نفر از همکارانم… به صراحت اعلام می‌کنم که ما از دولت‌مان تبعیت می‌کنیم، هر چه که باشد. مهم نیست که وطنمان چقدر در مقایسه با کشورهای دیگر عقب‌مانده است، ما باز هم عاشق حتی خرابه‌ها و گورستان‌هایش هستیم.»

منبع: http://www.cira-jira.com/Vol%20%2017.1%202%20Shahidi%20April%202001.pdf

نامه‌ حسین به احمدی‌نژاد

بسم‌ الله‌ الرحمن الرحیم

هر كه خواهان عزت است بداند كه عزت، همگى از آن خداست. سخن خوش و پاك به سوى او بالا مى‌رود و كردار نيك است كه آن را بالا مى‌برد. و براى آنان كه از روى مكر به تبهكارى مى‌پردازند عذابى است سخت و مكرشان نيز از ميان برود. (فاطر/۱۰)

ریاست محترم جمهوری اسلامی ایران،

جناب آقای دکتر احمدی نژاد،

سلام بر شما. این روزها نامه نوشتن از داخل زندان به مقامات نظام رایج شده است. با خودم گفتم مگر من چه چیزی از دیگران کم دارم؟ اگر بعضی‌ها به خود حق می‌دهند از بالا تا پایین نظامی را –که هر چه هست- خود در ساختنش سهم داشته‌اند به شلاق نقد بکشند، چه اشکالی دارد یک نفر هم چندخطی را از سر خیرخواهی به رییس جمهوری که پیشتر بارها از عملکرد و شعارهایش دفاع کرده -و چوبش را هم خورده‌ است، از توی زندان، بنویسد.
آقای رییس جمهور

من از معدود کسانی هستم که پس از بریدن از جریان دوم خرداد -بخاطر دیدن همدلی و همراهی‌شان با استعمارگران پس از انتخاب شدن شما- با بازکشف اهمیت و حقانیت انقلاب اسلامی در اثر سالها زندگی و سفر در اروپا و آمریکای شمالی و خاورمیانه و همین‌طور آغاز مطالعه‌ ادبیات نقد مدرنیته و ضداستعماری، به جمع طرفداران شما پیوستم. حتی در دوره‌ای، تحت تاثیر تبلیغات دروغین رفورمیستهای مدعی اخلاق و همفکران استعمارگرشان در لندن و نیویورک و پاریس و تل‌آویو، از شما متنفر بودم. ولی پس از مدتی، با خواندن و شنیدن بی‌واسطه‌ی حرفهایتان نظرم آرام آرام عوض شد. همان‌طور که نظرهای سطحی و ژورنالیستی سابقم درباره‌ی خیلی چیزها عوض شد –از کارکرد و اهمیت ولایت فقیه بگیرید تا حقانیت و مظلومیت ایران درباره‌ی برنامه‌ی هسته‌ای. این تغییرات هم نه یک شبه بود و نه –مثل خیلی‌ها که بعد از یک مصاحبه‌ی قلابی آزاد شدند- در اوین اتفاق افتاد. برعکس، روند تدریجی همدل و همراه شدن من با انقلاب اسلامی از قاهره و اردن و پاریس و لندن و برلین شروع شد. و آن‌چنان در این دفاع از حق پیش رفتم که دوستان سابقم را به کل از دست دادم و زمانی که بازداشت شدم، به شهادت اسناد وزارت خارجه در ویکی‌لیکس، کمتر صدایی از جایی به دفاع برخواست .

شما برای من فردی خودساخته و بزرگ‌شده در میان مردم کوچه و بازار، دست‌پاک، شجاع، مومن، صریح و مطیع رهبر بودید که گفتمان انقلاب اسلامی را زنده کردید و برای همین هم به سرعت تبدیل به منفورترین دولت‌مرد روی زمین از دید استعمارگران و همفکرانشان، و محبوب‌ترین در میان ضعیف‌نگاه‌داشته‌شدگان عالم، شدید. در این راه آن اندازه پیش رفتید که در عمل به سپر بلا و خط‌شکن رهبری بدل شدید و ایشان هم قاطعانه‌ترین و بی‌سابقه‌ترین حمایت‌ها را از شما کردند.

صراحت و بی‌باکی شما در آن چهارسال اول چنان بود که رقبایتان گاهی یادشان می‌رفت که دشمن‌های اصلی کجایند و عامدانه یا غافلانه، براساس منافع شخصی یا تصوری از منافع ملی، به شما بیشتر تیر می‌انداختند تا به دشمنان استعمارگر.
اما در چهارسال دوم خیلی زود همه چیز شروع کرد به عوض شدن . شما کم‌کم نه تنها سپری را که پیش روی رهبری گرفته بودید کنار بردید و پیش روی بعضی دوستان و یاران خود گرفتید. رهبر را بی‌سپر رها کردید و حتی هرازگاهی خودتان هم تیری به سمت ایشان، به عمد یا سهو، روانه کردید.

نمی‌خواهم شما را تحلیل روانشناسانه کنم یا در جایگاه خداوند بنشینم و درون قلب و نیت‌هایش شما را بکاوم. ولی گمان می‌کنم، به قول نیچه، آنقدر در آن سالهای اول به ورطه‌های تاریک نگریستید که تاریکی هم به شما خیره شد؛ آن‌قدر با هیولاها به شیوه‌ی خودشان جنگیدید که ….

حالا من و امثال من در این سال‌ها با احمدی‌نژادی روبرو شده‌ایم که از «شیفتگی خدمت» (بقول شهید بهشتی بزرگ) به «تشنگی قدرت» رسیده است .

گاهی با خود می‌گویم شاید منم که اشتباه می‌کنم و تحت تاثیر رسانه‌های رقیب یا دشمن قرار گرفته‌ام و شما هنوز همان احمدی‌نژاد سابق شیفته‌ خدمتید. ولی وقتی می‌بینم چطور روز به روز برای ماندن در قدرت و کنترل دولت آینده به این در و آن در می‌زنید، به حسن نیت‌تان شک می‌کنم. اگر خدمت به مردم و پیشرفت کشور برایتان این همه مهم است (که می‌دانم بوده و هست) چه اصراری دارید که حتما این خدمت و پیشرفت تنها به دست شما و یاران انجام شود؟ آیا فکر نمی‌کنید ممکن است، همان‌طور که در سال ۱۳۸۴ احمدی‌نژاد گمنامی پیدا شد و به کسانی که مثل امروز او فکر می‌کردند خادم‌تر و فهیم‌تر و شجاع‌تر و کارآمدتر از آنان وجود ندارد، ثابت کرد که اشتباه می‌کردند، کسی در سال ۱۳۹۲ هم پیدا شود که از شما –یا دست‌کم به اندازه‌ی شما- به پیشرفت این کشور کمک کند؟ آیا نمی‌بینید که عملا دارید راه کسانی را می‌روید که دنبال مادام‌العمر کردن ریاست حمهوری بودند، چون یقین داشتند که از آنها کسی بهتر نیست؟

از من و امثال من بهتر می‌دانید که اگر همه‌ عالم علیه شما باشند، عزتی را که خدا به شما بدهد هیچ قدرتی نمی‌تواند پس بگیرد و اگر همه‌ی دنیا هم بخواهد کسی را بدون خواست او ذلیل کند، نخواهد توانست. اگر به این ایمان دارید –که حداقل در سال ۱۳۸۴ اثبات کردید که دارید- بخاطر خدا این جنگ‌ها رها کنید. بگذارید هرکس ادعای نوکری بهتری دارد بیاید و اگر توانست دل مردم را به دست آورد، صندلی ریاست را با لبخند و صلح به او بدهید.
گفته‌اید که مدتی است بسیاری از روزنامه‌ها را نمی‌خوانید. ولی امیدوارم لااقل حواستان به رسانه‌های استعمارگران باشد که چه لذتی می‌برند از اینکه می‌بینند، در اثر این رقابت‌ها و جنگ‌های جناحی و سیاسی، اصل انقلابی که این همه خون و اشک و عرق به پایش ریخته دارد بی‌آبرو می‌شود.

یادتان هست داستان مادری را که در زمان خلافت حضرت علی (علیه‌السلام) مجبور شد از روی عشق، پاره‌ تنش را به نامادر بسپارد تا حداقل فرزندش زنده بماند؟ شاید کار به انجا رسیده است که شما هم اگر واقعا عاشق این انقلاب بی‌همتا (به‌قول میشل فوکو) و این مردم صبور و مظلومید، باید کم‌کم کوتاه بیایید و آن را به کسانی که به گمانتان نامادرند بسپارید؛ چه بسا که در آینده نفر بعدی–مثل شما در مقایسه با نفر پیشین- حتی مادرتر از شما از آب دربیاید. کسی چه می‌داند؟

می دانم در این ماه‌های آخر خدمت حتی نوه‌های شیرین‌تان را کمتر از آب‌دارچی‌های نهاد ریاست جمهوری می‌بینید. ولی دلم می‌خواهم خواهش کنم، به عنوان کسی که خیلی بخاطر دفاع‌های سابقش از شما و عملکرد شما فحش خورده است، یکی از این شب‌ها که از قیل و قال‌ها و نبردها خسته شدید، بنشینید و دو ساعت در آرامش کنار خانم‌تان، یکی از بهترین فیلم‌های تاریخ سینما را با دقت نگاه کنید: «پدرخوانده»‌ی فرانسیس فورد کاپولا.

خوب ببینید که مایکل، پسر جوان و معصوم و سالم و فراری از فساد خانواده‌ی کورلئونه، چگونه ظرف چند سال، بدون اینکه حواسش باشد، تبدیل به چیزی می‌شود که از آن می‌گریخت. شک ندارم که صحنه‌ آخرش را هرگز فراموش نخواهید کرد که، درست در همان اتاق پدر در اول فیلم، کسانی سراغش می‌آیند و او را به لقب پدرش «دون کورلئونه‌« صدا می‌کنند و در را بر روی زن و بچه‌هایشان می‌بندند تا مشغول «کار» شوند.

خیلی‌ها این روزها در قنوت‌هایشان برای عاقبت بخیری شما دعا می‌کنند –و شاید بیشتر از همه خود حضرت آقای خامنه‌ای. خیلی‌ها ته دلشان هنوز شما را دوست دارند، حتی اگر به زبان نیاورند. این را بدانید.
هنوز وقت هست. هنوز امید هست. هنوز فیلم به آخر نرسیده است.

با احترام و آرزوهای نیک،
حسین درخشان
تهران، بند دو-الف زندان اوین
۸ اسفند ۱۳۹۱

نامه حسین به رحیم مشایی

یا حق

جناب آقای اسفندیار رحیم مشایی،

سلام بر شما. بالاخره وارد انتخاباتی شدید که مدتها ورود به آن را انکار می‌کردید. احتمال کوچکی که از چهار، پنج سال پیش در محافلی کوچک چرخید و مانند گلوله‌ی برفی غلتان از کوه، بزرگ و بزر‌گ‌تر شد و حالا دیگر کسی نمی‌تواند نادیده‌اش بگیرد. انصافاً خیلی خوب از ندانم‌کاری بعضی از مخالفان خود بهره بردید و به اینجا رسیدید که نه تنها در ایران، بلکه حالا شما را در دنیا هم بشناسند. –و جالب اینکه به عنوان یک مخالف وضع موجود که تصادفا همزمان دست راست رییس جمهور امروز هم هست.

خیلی زود یاد گرفتید که در دنیای امروز چیزی به نام تبلیغ منفی وجود ندارد. یک جمله‌ی جوان‌پسند در محفلی کوچک ده، پانزده نفره می‌گفتید و برخی مخالفانتان آن‌قدر آن را به قصد تخریب شما تکرار می‌کردندکه ده، پانزده میلیون نفر شنونده‌ی شما می‌شدند. با هر موج حمله‌‌ای که علیه شما راه افتاد، هم از دید بسیاری «مظلوم» به نظر آمدید و هم پیام‌‌های مهندسی‌شده‌تان در فاصله گرفتن از وضعیت موجود، بدون یک ریال هزینه به گوش جامعه‌ی هدف‌تان رسید. و چه خوب می‌دانستید که مظلومیت در کشوری، که مردمش پس از نوشیدن آب، از مظلوم محبوبشان یاد می‌کنند، بطور خودکار باعث محبوبیت می‌شود.

الان در جایگاه داوری ارزشی بر افکار و عقاید شما نیستم و برعکسِ فضای غالب این سالها، به نظرم بعضی از نظرهایتان درباره‌ی مسایل فرهنگی نه تنها تنافری با ارزش‌های انقلاب اسلامی ندارد، بلکه آن‌قدر هم که برخی مخالفان‌تان می‌گویند، نظرهای تازه و بی‌سابقه‌ای نیست. حتی بزرگانِ گذشته و حالِ این انقلاب هم، پیش‌از این، با عباراتی متفاوت آن‌ها را تکرار کرده‌اند و می‌کنند. ولی هنر شما این بود که آن‌ها را به کمک برخی دشمنانِ نادان‌تان تبدیل به «بِرَند» خود کردید و حالا بسیاری از آن عباراتِ خنثی تداعی کننده‌ی نام شما و ابزار تبلیغاتی‌تان شده‌اند. شما یک استراتژیستِ بازار بی‌همتا می‌شدید، اگر این اندازه جاه‌طلب نبودید.

برعکسِ خیلی‌ها، گمان نمی‌کنم که شما مغز متفکر آقای احمدی‌نژاد و محرک او برای بسیاری از قاعده‌شکنی‌های مثبت و منفی‌اش بوده‌اید. راستش برعکس، به نظر من شما آدم آرام‌تر و سازش‌گرتری از آقای احمدی‌نژاد هستید که در تمام عمرش یک لحظه از جنگیدن، حتی وقتی می‌داند اشتباه می‌کند، نایستاده است. اتفاقا شاید نظام کسی مثل شما را راحت‌تر تحمل کند تا کسی را مثل آقای احمدی‌نژاد. شاید بخاطر اینکه کنار جنگل و دریا بزرگ شده‌اید، از تقابل و رویارویی خوشتان نمی‌آید و شاید هم بخاطر این تضاد شخصیتی است که به آقای احمدی‌نژاد این اندازه نزدیک‌شده‌اید. شما مثل یک زوج موفق همدیگر را تکمیل می‌کنید و یک علت صعود غیرمنتظره و ناگهانی‌تان در ساختار سیاسی را باید در همین تکمیل‌کنندگی دید.

تا اینجا عالی. شما یک کالای مردم‌پسند هستید و باید گفت علتِ نگرانی مخالفان دانای شما هم همین است که می‌دانند چقدر آسان توانسته‌اید خود را بازاریابی کنید. (شاید از این زاویه است که بعضی بزرگان، مخالفانِ شما را به سکوت تشویق می‌کند، نه از روی حمایت از شما.) ولی نگرانیِ من و خیلی‌های دیگر که نه رقیب شماییم و نه مشکلی شخص با شما داریم، زیاد به حمله‌های مد روز ربطی ندارد: داخل این بسته‌ی به ظاهر مقبول و عوام‌پسند، به‌نام اسفندیار رحیم مشایی، چیست؟

شما از آن مهندس‌های پشیمانید. کسانی که فکر می‌کنند علوم انسانی را می‌شود بدون خواندن زیاد و دقیق و مستمر فراگرفت و کافی است مثل هندسه و جبر و مثلثات پنج دقیقه بنشینند و «مساله» حل کنند -و چقدر این کشور از بابت مهندس‌ها و پزشک‌های پشیمان و «نظریه‌پرداز» ضربه خورده است. اظهارنظرهای شما بطوری آشکار نشانه‌ی فرارتان از خواندن و دانستن جدی علوم انسانی و بخصوص پایه‌های فلسفی و تاریخی آن است. هرگز ارجاعی، مستقیم یا غیرمستقیم، به نظرات متفکران علوم انسانی در سخنان شما ندیده‌ام و هرچند می‌توان با بعضی از نظرهایتان در نگاه اول موافق بود، ولی به نظرم این فکرها بیش از اینکه از یک دستگاه منسجم فکری بیرون آمده باشند، جمله‌هایی کم‌سوادپسندانه و بازاریابانه‌اند؛ نه تلاش‌های فکری صادقانه‌ای برای فهم بهتر و –شاید- حل بعضی از مشکلات.

شما در عین حال، نقطه‌ی قوت بزرگ آقای احمدی‌نژاد را که همانا درگیرشدن با تمام وجود در کارها و پروژه‌های اجرایی است، ندارید. درست که تخصص شما (مهندسی الکترونیک) اصولا بر خلاف مهندسی عمران، کاری آزمایشگاهی است، ولی شما ظاهراً حتی در رشته ی تحصیلتی تان هم تجربه ی کاری ندارید. گفتمانی که شما ساخته‌اید، برخلاف دولت احمدی‌نژاد که گفتمانی کارمحور و مادی‌محور بود، گفتمانی معنایی و فرهنگی است و کم‌دانی شما در علوم انسانی از این حیث واقعاً خطرناک است. چون اصرار دارید که همه‌ی کنش های‌تان را در یک چهارچوب نظری بسیار پرابهام ، نازک‌ریشه و عوام‌پسندانه تعریف کنید که بعید است خودتان هم بدانید که عاقبتش به کجا خواهد رسید.

اما نقطه ضعف بزرگ آقای احمدی‌نژاد، دامن شما را هم گرفته است. جوان‌گرایی را با طرد نخبگان اشتباه گرفته‌اید و تنها کسانی را دور و بر خویش نگه‌داشته‌اید که از شما پایین‌ترند. درست است که رقابت‌های سیاسی و جناحی در این امر نقش داشته است، اما بیشتر منش شما و آقای احمدی‌نژاد بوده است که موجب شده بدنه‌ی کارشناسی و سیاست‌سازی و حتی مدیریت اجرایی کشور هم اغلب به دست کسانی بیفتد که بیشتر سخن‌ورند تا متخصص، خام‌اند تا جوان، و نادانند تا کم‌تجربه.

آقای رحیم مشایی عزیز،

با احترام بگویم که شما، به‌قول ژان بودریاردِ فیلسوف، یک «سیمولَکروم» هستید؛ نشانه‌ای که ارجاعی به واقعیت بیرونی ندارد. شما یک کالای کاملا رسانه‌ای هستید. شما نشانه‌‌ای توخالی هستید که تنها با حملات مخالفان‌تان و- به شکلی کنایه‌آمیز- تماما به دست آنها ساخته‌ شده‌اید. شما واقعا از «هیچ» به نامزدی ریاست جمهوری ایران رسیدید. شاید به درد بعضی از مسوولیت‌های کوچک بخورید، ولی اداره‌ی کشوری در وضعیت حساس جنگ اقتصادی مثل ایران واقعاً کار کسی مثل شما نیست. امیدوارم این را درک کنید.

با احترام و آرزوی نیک،
حسین درخشان
۲۹ اردیبهشت ۱۳۹۲
تهران، ایران

نامه حسین به هاشمی رفسنجانی

به‌ نام حق
آه از آن نرگس جادو که چه بازی انگیخت
وه از آن مست که با مردم هشیار چه کرد
حافظ

جناب آقای هاشمی رفسنجانی

سلام و صلح بر شما باد. سال‌ها از زمانی که یک دوست مشترکمان شما را بخاطر پایین آمدن صلح‌آمیزتان از نردبام قدرت اجرایی ستود، می‌گذرد. هرچند در عمل تفکر و گفتمان شما تا حد زیادی با ریاست جمهوری آقای خاتمی هشت سال دیگر هم ادامه یافت، ولی این روزها که آدم دور و برش را – از تهران تا رم – می‌بیند، بهتر می‌فهمد که فرود از صندلی سیاست، حتی اگر در ظاهر، کار ساده‌ای نیست.

همین تسلیم شدن‌تان به قانون اساسی‌ای که در تنظیم آن نقش داشتید موجب شد تا رهبر انقلاب و دوست و همراه قدیمی‌تان شما را در جایی فراتر از نردبام قدرت اجرایی بنشاند تا از آن بالا بتوانید انقلاب را باغبانی کنید.

چقدر در یکی از اولین سالگرد‌های شهادت عمویم، شهید علی درخشان، که همراه پدر داغدیده‌ام به مراسم یادبودی در مجلس شورای اسلامی آمده‌ بودم، افتخار می‌کردم که در راهروهای پیچ‌دار مجلس وسط گفتگویتان با خبرنگاران و میهمانان، مرا که با قامت هشت، نه ساله‌ام روبرویتان ایستاده بودم، پدرانه در آغوش گرفتید و اسم و رسمم را مهربانانه پرسیدید. در غیاب عموی ناهمخونم، شهید بهشتی بزرگ، که اولین اذان را در گوش منِ نوزاد گفته بود، شما برای مایی که در هفتم تیر سال شصت عزیزان‌مان را از دست داده بودیم، قوت قلب بودید و برای مردم تازه انقلاب‌کرده‌ی ایران، قهرمان امیدبخش یک انقلاب بی‌همتا.

درست که فراز و نشیب‌های زندگی در سال‌های پس از آن، مرا هم مثل همه‌مان با خود به جاهایی گوناگون برد. از قلهک تا داون‌تاون تورنتو، از مدرسه‌ی نیکان تا دانشگاه لندن، از باغ شرکت سبزه به ستاد رقیب منتقد شما در ساختمان حزب مشارکت، از مسجد جامع بازار تا بولوار روتشیلد تل آویو و از کانون توحید لندن تا زندان اوین.
اما باز آن حس افتخار کودکانه از شنیدن سخنان بی‌باکانه و استعمارگرسوز شما در آن سال‌های دور در نماز جمعه و نشست‌های خبری‌تان با رسانه‌های اروپایی – آمریکایی با من و امثال من مانده است، هرچند که دیگر به سختی می‌شود آن هاشمی رفسنجانی را در شما پیدا کرد.

حالا ریشِ خاکستری من و موهای نقره‌ای شما گواه بزرگ‌شدن انقلابی است که برای شما و همراهان قدیمی‌تان مثل فرزند می‌ماند. فرزندی که تمام جوانی و میان‌سالی‌تان را وقف آن کردید تا بتواند روی پای خود بایستد و شما در آستانه‌ی هشتاد سالگی، با افتخار بنشینید و نگاه و تحسینش کنید.

اما نمی‌دانم چه اتفاقی می‌افتد که گاهی همه‌ی این سالهای سپری شده را فراموش و آسایش دوران بازنشستگی را بر خود حرام می‌کنید. یک بار در سال هشتاد و چهار چنین کردید و تلخیِ نتیجه‌اش را چشیدید و حالا هشت سال بعد دوباره به فکر آن نردبان افتاده‌اید. شما و همراهان‌تان برای ما و جوان‌ترها عزیز هستید، ولی دیگر از شما انتظاری نیست که از این نردبام، مثل جوان‌ترها بالا و پایین بروید.

چه «نرگسی» شما را هر چند سال یک بار «جادو» می‌کند و از یادتان می‌برد که افتادن از نردبان جلوی چشم فرزندانتان چقدر برای ما و خودتان دردناک است؟ شما که همیشه به «هشیاری» شهره بوده‌اید، چگونه ناگهان این‌قدر «مست» می‌شوید؟

بحث من در این نامه‌ی کوتاه این است که اصولاً چگونه می‌خواهید کشوری بزرگ و جوان را با این همه چالش، با همراهی دوستان کم و بیش هم‌نسل خود اداره کنید. جای بحث مفصل بر سر اینکه می‌خواهید کشور را به کدام سمت ببرید یا اینکه آیا اکثریت جامعه‌ی ایران با افقی که می‌خواهید به آن دست یابید موافقند یا نه، در این نامه‌ی کوتاه نیست و مجال دیگر می‌طلبد.

بحث من ابتدایی‌تر از این حرف‌هاست. می‌خواهم بگویم حتی اگر به فرض تقریباً بعید (چون اصلاً این نوع نگاه را ظاهراً قبول ندارید) بهترین برنامه‌ها را برای توزیع عادلانه‌ی درآمد و پخش کردنِ تولیدمحور یارانه، کم‌کردن بیکاری و فاصله‌ی طبقاتی، عبور موفق از تهاجم اقتصادی اروپا-آمریکا بدون سازش، بازتولید ارزش‌های انقلاب اسلامی برای نسل‌های پس‌از انقلاب، طراحی و اجرای دیپلماسی عمومی مؤثر در جهان، و امثال آن داشتید، با این شرایط سنی و نسلی چطور می‌خواستید ایران امروز را بچرخانید؟

مثل فوتبالیست‌ها، حتی اگر بهترین دریبل‌ها و زیباترین شوت‌های دنیا را بزنید، شرط اول برای اینکه کاپیتان تیم باشید این است که بتوانید نود دقیقه بدوید. اگر نمی‌توانید بدوید، نبوغ شما به هیچ کاری نمی‌آید. یا باید روی نیمکت بنشینید، و یا اینکه وسط بازی با فریادهای تماشاچی‌هایی که تا چند دقیه‌ی پیش برایتان سوت می‌زدند و «زنده‌باد» می‌گفتند و حالا از روی جوانی با بی‌رحمی و شما را هو می‌کنند، زمین چمن را ترک کنید. دنیا اصولا بی‌رحم است و جامعه‌ای این‌ همه جوان آن را بی‌رحم‌تر هم می‌کند.

آقای هاشمی عزیز
تقریبا شک ندارم که این نامه را روی دو برگ کاغذ آ-چهار که برایتان پرینت کرده‌اند، می‌خوانید. اما اگر می‌خواهید مطمئن شوید که دیگر دوران کار اجرایی شما و همکارانتان تمام شده است، همین حالا -بدون اینکه از کسی کمک بگیرید- بروید سراغ «لپ‌تاپ‌تان»، «پس‌ورد» تان را از حفظ و بدون استفاده از کاغذ یادداشت وارد کنید، «براوزر» دلخواهتان را «ران» کنید، این نامه را در «سرچ‌انجین» دلخواهتان «سرچ» کنید و بعد پایین آن با حروف فارسی «تایپ» کنید: «من علی اکبر هاشمی رفسنجانی هشتاد سال دارم و هنوز می‌توانم ایران را چهار سال اداره کنم.» مثل فرزندان و نوه‌هایتان شک دارم که از پس این کار برآیید.

با آرزوهای نیک
حسین درخشان
26 اردیبهشت 1392
تهران – ایران

از «پارازیت» صدای آمریکا تا حسین درخشان

 میلاد دخانچی  (+)

از الجزیره انگلیسی از طرف یه برنامه به اسم “د استریم” زنگ زدند. گفتند ما مجریان برنامه پارازیت شبکه صدای آمریکا رو دراین برنامه به عنوان فعالان در عرصه رسانه های  اجتماعی!!!!‌ دعوت کردیم، و برای بالانس کردن برناممون میخواهیم از شما دعوت کنیم به عنوان میهمان حضور پیدا کنید.

هماهنگ کننده برنامه بود که زنگ زده بود. گفت از اونجایی که برنامه ما درباره رسانه های نوین و اینجور چیزاست میخواهیم از شما دعوت کنیم از طریق ایسکایپ به ما بپیوندید. گفتم یعنی من بشینم توی اتاق تاریک با نور بد و صدای ضعیف و تصویر شکسته، اونوقت میهمانان شما بشینن وسط کلی نور و صدای با کیفیت میکروفون و رقص دوربینها تو قلب واشنگتن!؟

 گفتم شما با اینکارتون به لحاظ سمبلیک قبل از شروع برنامه من رو بازنده این مناظره در ذهن مخاطب اعلام کردید چون صرف نظر از اینکه استدلال من چیه در نگاه مخاطب عام من یه کسی هستم که دارم از توی یه اتاق تو یه شهره دیگه از صفحه کامپیوتر هی ساز مخالف میزنم و به محض اینکه مجری بحث رو به داخل استودیو هدایت کنه، مخاطب حتی اگر با حرفهای میهمانان داخل استودیو هم کاملا متقاعد نشده باشه با ذهنیت بهتری از اونها برنامه رو ترک میکنه چرا که به لحاظ تصویری فضای پر رنگ و لعاب داخل استودیو بر چشمان مخاطب مسلطه.

 بهش با زبان طنز گفتم ناسلامتی ما خودیم اینکاره ایم ها!!! قبول کرد و گفت نکته خیلی خوبیه و چون تاحالا همچین موردی که در اون میهمان اسکایپی نظر مخالف نسبت به میهانان استودیویی داشته وجود نداشته به این قضیه توجه نکرده بودن و از این حرفا.‌ نهایتا گفتم اگه با ستلایت وصل شم تو استودیو شاید بیام. گفت پس بذارید از تهیه کننده بپرسم و به شما دوباره زنگ بزنم. بعد یه لحظه قبل از اینکه قطع کنه گفت میتونم بپرسم چرا این قضیه مهمه؟ گفتم شما که خوب روی من تحقیق کردید و خودتون باید جواب سوال رو بدونید. گفت آره، اما فکر نمیکردم اینقدر مهم باشه. یه لحظه احساس کردم این بنده خدا از پیچیدگی قصه بیخبره و فهم درستی از ماجرا نداره که این فقط رویارویی دو تا مجری تلویزیونی نیست که حالا سلیقه های حرفه ایشون باهم فرق میکنه، بلکه این اتفاق خیلی پیچیده تره و لایه های مختلفی داره.

ازم پرسید میتونید برام توضیح بدید که موضع شما دقیقا در برنامه چی خواهد بود؟ یه لحظه احساس کردم داره خودشو به نادونی میزنه چون این تکنیک شبکه های خبری در غربه. قبل از اینکه شما رو بیارن رو ایر تحت عنوان پری اینترویو (‌قبل مصاحبه)‌ خوب تخلیه اطلاعاتیت میکنن و از حرفات نت برمیدارن و ازش یا در طراحی سوال علیه خودت استفاده میکنن یا اصلا اگه خیلی نسبت به خط قرمزاشون اوت بزنی یه جوریایی می پیچوننت و یه بهونه میارن و میگن نیایی. اینکارو با خیلی کردن واین تقریبا این یک رونده.

گفتم خوب چرا شما اول به من نمیگید که موضع شما چیه،‌ بعد من نظرمو میگم. گفت موضع ما اینه که پارازایت در میان بعضی فارسی زبانان محبوبیت داره، ولی خوب همه دوسش ندارن و ما میخواهیم اون نگاه هم گفته بشه! به ظاهر که پرت میزد.بعد گفتم حالاشما درباره ستلایت با تهییه کنندت صحبت کن به من خبر بده. بعد از دو ساعت زنگ زد و گفت امکانش وجود نداره چون این قضیه ایسکایپ جز فرمت برنامست و ازین حرفا. گفتم پس شرمندم، گفت ولی من درباره شما بیشتررو اینرنت تحقیق کردم و خیلی دوست دارم که شما حضور پیدا کنید،‌بهش گفتم من که نمیام اما بذارید بهتون بگم اگه میومدم چه نکاتی رو میگفتم. خیلی خوشحال شد. گفت بفرمایید. براش چهارتا محور رو به تفصیل باز کردم:

یک) پارازیت به مثابه ابزار سیاست خارجی آمریکا در جنگ رسانه ای علیه ایران

دو)‌پارازیت و مونوپلی مسخره کردن مقدسات ایرانی- هنر طنز یا لمپنیسم سیاسی؟

 سه) غیرسیاسی شدن و مصرف سرگرمی پارازیت توسط مخاطب ایرانی

چهار) پارازیت و پیچیدگی بحث آزادی بیان در ایران. آیا بهانه صدای آمریکا به عنوان پاسخی به خلا آزادی بیان موضوعیت دارد؟

بعداز حرفام ازم چند تا سوال رفع اشکال پرسید و به ظاهر خیلی خوشحال می اومد، چون اینگاری یه نفربیکار پیدا شده بود و کل تحقیقشو براش در عرض چند دقیقه انجام داده بود الان گزارششو داد. بعد از این حرفا گفت با این اوصاف من فکر میکنم شما تنها کسی باشید که باید در برنامه حضور پیدا کنه. بهش با شوخی گفتم حالا که همه محورما بهتون گفتم دیگه اصلا نمیام. خندید. خداحافظی کردیم و قبلش بهشم گفتم که اصلا همین که الجزیره به این برنامه صدای آمریکا اول مشروعیت میده بعد از یکی مثه من میخواد نقدش کنه خودش مشکلزاست.اگه راست میگید شما باید یه نفر از رسانه های ایرانی رو- تو ذهنم یه نفر مثه علی ضیا یا حامد جواد زاده خودمون بود-  بیارید و اونوقت از منتقدای اونور آبی بخوایید که بیان شوتون رو بالانس کنن. گفت حتما شما خودتون بیایید و از این حرفا…

دو ساعت بعد دوباره زنگ زد گفت نظرتون درباره نیما شیرازی چیه؟ گفتم نیما خوبه. نیما شیرازی یک فعال ضد جنگ ایرانی-آمریکاییه که البته بیشتر آمریکاییه..فارسیش زیاد خوب نیست بچه بروکلینه نیویورکه و یه وبلاگ خیلی خوب داره و مواضع منصفانه ای درباره ایران داره. گفتم اون میتونه محور اول رو خوب براتون باز کنه.ازم تشکر کرد و خواست به صفحه فیس بوک برنامه برم و سوالی که برای نظر دادن بینندگان گذاشتن رو نگاه کنم. ترجمه سوال برنامه این برنامه این بود:‌

پنجشنبه در استریم ما با مجریان برنامه محبوب طنز فارسی زبان پارازیت مصاحبه خواهیم کرد. اونها پولشون رو از استیت دپارتمان آمرکیا میگیرن، اما تهییه کنندگان این برنامه پافشاری میکنن که ابزار دست پروپاگاندای آمریکایی نیستند. نظر شما چیست؟

وقتی سوال برنامه رو خوندم یه خورده خوشحال شدم. داشتم به این فکر میکردم که چه جوری حتی نرفتن ما در یه برنامه میتونه تاثیر گذار باشه و حضور ما حتی در حاشیه این وقایع رسانه ای حداقل میتونه در طراحی سوال برنامه تاثیر بذاره. با خودم گفتم ببین ما چقدر هیجا نبودیم. هیجا برنامه نداشتیم، ابتکار عمل و استراتژی نداشیتم، اینام واسه خودشون بریدن و دوختن. بعضیااز ژورنالیستا کاملا از قبل  موضع یا اصطلاحا “اجندا” دران، ولی خیلی وقتام بعضیاشون واقعا از مسایل بی خبرن. اونوقت جمهوری اسلامی واسه همه موضوعاش فقط یه آقای مرندی رو داره تازه اون بنده خداهم به گفته خودش از سر تکلیفو اینا میره، و‌خیلیا هستن که بهش میگن اصن نباید بره.

داشتم به این چیزا فکر میکردم که یاد حسین درخشان افتادم که به نظر بهترین گزینه واسه موقعیت های اینچنینیه. هم انگلیسش خوبه، هم موضع آنتی کلونیال داره هم بازی رسانه ها رو بلده. من خیلی با حسین تو این چند دفعه ای که اومده بود مرخصی کلنجار رفتم. سابقه آشناییمون به همون روزایی برمیگرده که تازه اومده بود ایران و من هم برای پیگری ساخت “انقلاب در حرکت” اومده بودم ایران. یه دوست مشترک از بچه های پرس تی وی ما رو به هم معرفی کرد. حسین هم مثه خیلی از نمونه های مشایه یه آدمی بوده مثه همین بچه ها که با انگیزه های رفرمیستی و دفاع از آزادی بیان و اشاعه فرهنگ دموکراتیک و اینا حرفا تو دام بازیهای کلان سیاست خارجی آمریکاو کلن غرب میفتن.

یه دفعه همون اولا که تازه با هم آشنا شده بودیم بهش گفتم خودت میدونی که واسه خیلیها این تغییر موضع تو مشکوکه -و هنوزم داره چوب این تغیر موضع رو میخوره-خودت بگو چی شد که تغییر کردی. حرفاش مفصل بود اما اینو یادمه که مگفت یه لحظه بود که دیدم حرفایی که من درام در وبلاگم مینویسم همونایی بود که نیویورک تایزم داره درباره ایران مینویسه. میگفت کم کم شک کردم که چه طور ممکنه نظر من به عنوان یک ایرانی با نظر نیویورک تایمز آمریکایی یکی باشه.

میگفت از خودم پرسیدم خوب این دو حالت داره: یا اونا دارن حرفای ما رومیزنن که بعیده یا ماها داریم حرفای اونا رو میزنیم که بعد از یه مدتی دیدم آره به نظر میرسه من دارم به شکل غیر مستقیم از فضای که اینا درست میکنن تاثیر میگیرم و فقط حرفای اینا رو ایرانیزه میکنم و اصلا کلن دیسکورس ایناست که داره در جریان رفرمیستی ایرانی در ظاهری بومی بازتولید میشه و اونقت منم شدم یکی از سخنگوهاش.

برای حسین اینجوری که خودش تعریف میکرداین نقطه آغاز چرخشش بود که خوب بعدانم تو فوق لیسانسش بشدت تحت تاثیر ادوارد سعید و فوکو قرار گرفته بود.از نگاه فوکو به انقلاب اسلامی ایران به شدت دفاع میکرد و میگفت اینکه میگن فوکو نظرش عوض شده خودش یه خالیبندیه و از این حرفا…بعد ها هم که بعد از دو سال برای دومین بار اومده بود مرخصی این حرفا رو باهاش ادامه دادم. تو حرفام و مراوداتم با حسین خیلی سعی میکردم باورش نکنم و محتاطانه باهاش تعامل کنم و پس ذهنم این باشه که داره بازی درمیاره. اما هیچوقت نتونستم. شاید دلیلش اینبود که با این چرخش فلسفی حسین ارتباط برقرار میکردم، چون خودم هم یک چیزی از جنس این لحظه بیدار شدن رو تجربه کرده بودم. یه لحظه است که میفهمی به عنوان یه ایرانی تحت تاثیر یه سری پیشرفضای تو خالی و یه سری ژستهای روشنفکری و یه سری تفسیرهای مغرضانه به یه مشت چیزایی اعتقاد داری که اصلا واقعیت خارجی ندارن. میفهمی چیزا بدهستن ولی نه اینجوری که تو فکر میکنی و خوبن بازم نه به اون خاطر که تو فکر میکنی . تاحالا لنزت کج بوده و کل تصویر رو ندیدی و این یه اتفاقیه که با نوسانهای مختلف واسه خیلی از بچه های هم نسل من چه در داخل ایران چه در خارج میفته. اون لحظه رو خیلیها تجربه کردن. از اون زمانی که که کم کم این چیزارو میفهمی تا اون لحظه ای که میفتی تو سجاده و گریه میکنی ممکنه زیاد طول بکشه، ولی اون لحظه ایه که احساس میکنی تازه متولد شدی…میلاد شدی…اون لحظه ای که واسه خودت یه رسالت تاریخی قائل میشی.اون لحظه ای که آرمان پیدا میکنی.اون لحظه ای که تازه میشه یه منتقد جدی درون گفتمانی آب و خاک خودت، غیرت پیدا میکنی،اون لحظه ای که اونجا خوندن سید مرتضی دیگه خوندن یه کتاب نیست..خوندن آوینی خوندن خودته….

و شاید بد شانسی حسین این بود که بین این دو اتفاق، یعنی برگشت فلسفی و بعد برگشت ایمانی به ایران اومد و این بود که باعث همه سوتفاهم هایی شد که تا امروزم ادامه داره.. از تهه دل امیدوارم و دعا میکنم مشکل حسین هرچی زودتر حل بشه و ان شاءالله مرخصی بعدیش به یک مرخصی مادام العمر تبدیل بشه. جای یه حسین با روحیه و پر از ایده در کف خیابون این مبارزه پیچیده خالیه.

نمیدونم چرا اینا رو نوشتم. وقتی شروع به نوشتن این پست کردم اصن میخواستم یه چیزه دیگه بگم. هیچ وقتم نمیخواستم درباره این چیزا حرف بزنم. اما خودش اومد. همونطور که قبلنم گفتم یه چیزایی هست که دیگه مال من نیست، مال ایرانه معاصره. الان ساعت ۱۱ شبه منم وسط کتابخونه دانشگام. حالا که فکر میکنم میبینم شاید واقعا اصن قسمت نبود برم با کامبیز و سامان به عنوان دوتا بچه ایرونی جلوی انظار عمومی دنیا کل بندازم..آخرش که چی..؟؟ شاید قسمت این بود که من به جای نیت ضایع کردن این بچه ها، به یه جایی برسم که بشنیم سرجامو واسشون متواضعانه دعا کنم و از صمیم قلب بخوام که اونام چیزی از جنس این که نمیدونم اسمش چیه رو تجربه کنن. آخره روز اونام مثه بقیه دوتا ایرانین و درگیر پیچیدگهای تاریخ معاصر ما. زورآزمایی رسانه ای ماها فقط تهییه کنندگان و صاحبای دیکتاتور الجزیره رو خوشحال میکنه. میگن شهید ابوترابی تو زندان بعثیها به صلیب سرخی ها راپرت شکنجه عراقی ها رو نمیدن،‌بعدا میگن چرا نگفتی میگه ….ای خدا…شاید این دعا کردن و این سکوت..یک چیزیرو در این ملکوت به حرکت دربیاره….چیزی که قرار نیست باعث شه از فردا یه حرفای دیگه بزنی و بشی مداح وضع موجود،نه، یه چیزی که از جنس تجربه حر (ع) هست..یه چیزی که بهت میگه من هرچی هستم و بودم و قراره باشم با دشمن آب و خاک خودم همخون نمیشم..یه جوارایی همچین لوطی این شکلی…هرکی این حرفا رو میخونه دعا کنه…دارم گر.ی…….م.م (میلاد) دخانچی

بازگشت دوباره به اوین

حسین امروز صبح، پس از یک مرخصی به نسبت طولانی تر از قبل به مناسبت اعیاد رجب و شعبان به زندان برگشت فقط خواستم اینجا بنویسم مطلبی از او تحت عنوان «پایان کما، آغاز دیگر» که از او در بعضی از سایت های خبری انتشار یافته پیش نویسی بود که قرار نبود در این مقطع منتشر شود. در نتیجه انتشار علنی آن خلاف میل و اراده حسین بوده



دنبال‌کردن

هر نوشتهٔ تازه‌ای را در نامه‌دان خود دریافت نمایید.